در این زمان که بشر در کمال عزم و غرور
نهاده پا به سرِ کهکشان و اختر دور
من آن نفس کشِ بی دانشم که مفتخرم
به فضل و علم پدر ، هم به جهلِ خود مغرور
من آن پیاده ی گم کرده راه و قافله ام
که می روم ز پیِ جایِ پای و سُمّ ستور
نه راه عقل که آن اجتهاد راست شعار
گزیده ، نی ره تقلید در غیابِ شعور
هنوز هیچ نفهمیده ام زمرگ و حیات
چه بوده قصد خداوند از این غیاب و حضور
هنوز هیچ ندانم که او برد به کجا؟
مرا به ظلمت دوزخ و یا به جنّتِ نور
نشان راه نمی بینم و نمی دانم
کدام راه بپیمایم از چه سوی و چه جور
کجاست وادیِ ایمن کجاست نور نجات ؟
کجاست موسیِ عمران کجاست قُلّه ی طور؟
تمام راهنمایان اشارتی دارند
که در نیارم از آن هیچ سر ، منم معذور
زبان گنگ نفهمم که از دو گوش کرم
جمال محو نبینم که از دو چشم کور
چرا ز هول نترسم که بی پناهم و پُشت
چرا چو بید نلرزم به خود که لُختم و عور
چراغ راه هدایت به پیشِ پای بشر
امید و عشق بود بهر طیِّ راه و عبور
مرا هر آینه این هر دو زنده می دارد
از این دو نعمت حق در کمال شوقم و شور
به پایمردی این هر دو زنده می مانم
به دستیاریِ این هر دو می روم در گور
«جلالی» عشق و امید و خدا تو را کافی ست
مباش در پی دستار و بشنو این دستور
یزد – چهارشنبه ۱۳۸۰/۸/۲۳

سپاس براي زماني که براي مطالبتون ميذارين