به پشت زینِ زمان، در زمین، سوار منم
دِلَم جوان بُوَد و پیرِ روزگار منم
اگر چه شد سَنَدِ نوجوانیم مفقود
قباله کهنهِ این شهر و این دیار منم
به غیر خار نروید ز خاکِ خشکِ کویر
در آب، تَر گُلِ بنهاده بر مزار منم
نِیَم چون موج به جَزر و به مَدّ و زیر و زَبَر
چو آبِ یخ زده در جو، به یک قرار منم
برای آنکه نَبازم به دَهر دار و ندار
به پاِی بازیِ خوشدست ها ندار منم
چو عود بر سر آتش به سوز و ساز و نشاط
به مجلسی که بُوَد عود و ساز و تار منم
بدید زار و نزارم به خنده گفت تویی!
به گریه گفتمش آری، به انتظار منم
اگر به خاکِ «جلالی» گذر کند روزی
به دامنش بنشینم، در آن غُبار، منم
یزد شنبه ۱۳۸۴/۷/۱۶

من تازه شما رو پیدا کردم و حیف که تازه شما رو پیدا کردم