Menu

پیر روزگار

14-پیر-روزگار

به پشت زینِ زمان، در زمین، سوار منم

دِلَم جوان بُوَد و پیرِ روزگار منم

 

اگر چه شد سَنَدِ نوجوانیم مفقود

قباله کهنهِ این شهر و این دیار منم

 

به غیر خار نروید ز خاکِ خشکِ کویر

در آب، تَر گُلِ بنهاده بر مزار منم

 

نِیَم چون موج به جَزر و به مَدّ و زیر و زَبَر

چو آبِ یخ زده در جو، به یک قرار منم

 

برای آنکه نَبازم به دَهر دار و ندار

به پاِی بازیِ خوشدست ها ندار منم

 

چو عود بر سر آتش به سوز و ساز و نشاط

به مجلسی که بُوَد عود و ساز و تار منم

 

بدید زار و نزارم به خنده گفت تویی!

به گریه گفتمش آری، به انتظار منم

 

اگر به خاکِ «جلالی» گذر کند روزی

به دامنش بنشینم، در آن غُبار، منم

 

یزد شنبه ۱۳۸۴/۷/۱۶

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *