Menu

روزگار دیروز

48-روزگار-دیروز

نَه بِسَر هوایِ یاری، نه دگر نوایِ تاری

نه رود ز شوق باری، دل و دست من به کاری

 

نَه بُوَد بِه راه چشمم که دو دیده ام نبیند

نه رَسد صدا به گوشم که بر آن بود حصاری

 

چه کَشَم؟ کسی نداند که ز فرط ناامیدی

نَکَشَم برای یاری شب و روز انتظاری

 

شب و روز، دامنِ من شود از شراب رنگین

که امانِ من بریده ست دو دست رعشه داری

 

شده درد و رنج، اِدرار و به جبر می دهندم

چکنم به دفعش از خویش ندارم اختیاری

 

دگر از گذشته ها هیچ و ز رفته ها نگویم

که نمانده آن چه مانده ست سوایِ شرمساری

 

دل و دینِ من به دیوار و درون قاب باشد

شبهی ست در مقابل که بمانده یادگاری

 

همه فکر و ذکرم این است که روز واپسینم

که بُوَد کنارِ بالین و کجا بود مزاری

 

به زمانِ حال، احوالِ «جلالی» ار بپرسی

بِشنو، که بود دیروزی و روز روزگاری

 

یزد یکشنبه۱۳۸۵/۱۱/۲۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *