نَه بِسَر هوایِ یاری، نه دگر نوایِ تاری
نه رود ز شوق باری، دل و دست من به کاری
نَه بُوَد بِه راه چشمم که دو دیده ام نبیند
نه رَسد صدا به گوشم که بر آن بود حصاری
چه کَشَم؟ کسی نداند که ز فرط ناامیدی
نَکَشَم برای یاری شب و روز انتظاری
شب و روز، دامنِ من شود از شراب رنگین
که امانِ من بریده ست دو دست رعشه داری
شده درد و رنج، اِدرار و به جبر می دهندم
چکنم به دفعش از خویش ندارم اختیاری
دگر از گذشته ها هیچ و ز رفته ها نگویم
که نمانده آن چه مانده ست سوایِ شرمساری
دل و دینِ من به دیوار و درون قاب باشد
شبهی ست در مقابل که بمانده یادگاری
همه فکر و ذکرم این است که روز واپسینم
که بُوَد کنارِ بالین و کجا بود مزاری
به زمانِ حال، احوالِ «جلالی» ار بپرسی
بِشنو، که بود دیروزی و روز روزگاری
یزد یکشنبه۱۳۸۵/۱۱/۲۹
