Menu

وصف میبد و ستایش میبدی

08--وصف-میبد-و-ستایش-«میبدی»

میبد ای دیرین دیارِ مانده از دورانِ دور

یادگار دورهِ گردان و مردانِ غیور

 

هم طراز سینهِ صحرای سینا سطح تو

هم قطار قامتِ کوه بلندت کوهِ طور

 

می درخشد همچنان الماس زیر آفتاب

کوه هایت، چون ید بیضا و چون دریایِ نور

 

شهروندانِ شریفت شُهره ی شهر و دیار

پیشه کارانِ شجاعت شادمانند و شکور

 

بَرکشیده مَردُمَت، شیران و شاهان شجاع

سر کشیده قدّشان از بامِ ایّام و شهور

 

ز آسمان و از زمینت باز می آید به گوش

نعرهِ آل مظفّر، لرزهِ سُمِّ ستور

 

من ندیدم هیچ صاحب عزم چون اینان به دهر

دفترِ تاریخ هر اقوام را کردم مرور

 

هر چه خواهی مردمانت صاحبِ فضل و کمال

هر چه بینی ساکنانت سازگارند و صبور

 

واجدِ مردانِ دانشمند و پُرکار و بصیر

فاقدِ رجّالهِ بیکاره و ذاتِ شرور

 

بر تهی دستان عالم ابرسان باری تو زر

با فرادستان ظالم سیل سان آری تو زور

 

در بهشتی خاک حاصلخیزِ سبزت مرد و زن

پاک و معصومانه و همتای غلمانند و حور

 

کوشش و همّت نگر کاینان بهشتی ساختند

در کویرِ گرم و با آبِ قلیلِ تلخ و شور

 

گوشِ کس نشنید هرگز از زبانی شرح حال

کاو به بالین سَر به خشتِ خام دارد یا سَمور

 

پس همان بهتر که نامت را نهم دارالامان

در کمال سربلندی خوانمت دارالغرور

 

دانشی مردانِ تو مشهور و همگامِ زمان

از شروع شَرع احمد تا به هنگام نشور

 

کرد مهدی وار تا از حایرِ شهرت قیام

«حایری»، آمد به گوشش بانگِ عَجِلّ بالظّهور

 

شد شریعت بارِ دیگر زنده از اقدام او

هم ز شاگردش «خمینی» بعد از او تا نفخ صور

 

**

**

 

ای بسا نام آوران برخاستند از این دیار

چون رشیدالدّین عالِم، عارفی پر شوق و شور

 

جای پای خواجه عبداللهِ انصاری نهاد

پای همّت، کاین پدر می بود و آن فرزانه، پور

 

او از این شهرست و این جا خُفته در دامانِ خاک

زآنکه شد اَقوی دلیلش کشفِ سنگِ قبر و گور

 

همچنین الواحِ دیگر یافت شد با ذِکرِ نام

ز اَقربا وَز بستگانش بینِ اصحابِ قبور

 

قرن ها از ارتحالش گرچه بگذشته ست، حال

روح پاکش بی گمان دارد در این مجلس حضور

 

آن چه از تفسیرِ ارزشمندِ او دریافتم

باز گویم هر چه باداباد با وجد و سرور

 

چَنتَهِ او پُر بُوَد از واژه های فارسی

می درخشد همچو مروارید در بین سطور

 

جای آن دارد که برگیریم ز آنها بهره ای

نیست جایز بیش از این اغماض و اهمال و قصور

 

من ز تفسیرش، در این معنا نمی گویم سخن

کاین بود در شأنِ دانایانِ بینایِ فکور

 

این قدر دانم که او پی بُرده، بی چون و چرا

بر وجودِ ذاتِ کُلّ، بر سرِّ مختار غفور

 

شرح و تفسیرش سراج راه توحید است و هست

چون چراغی یا عصایی در کف بینا و کور

 

بطن در بطن است قرآن و غلاف اندر غلاف

معنی هر سطر مستور است و نبود لخت و عور

 

گفته های ذات یکتا را پیمبر باز گفت

هست اندر سینه او رَمزِ ما یَخفِی الصّدور

 

گفت شمس الحقّ تبریزی مُصِرّی را به وعظ

آنچه گویم شرح نبود، حق از آن گردد نفور

 

این از آن گفتم که تا دانید هر تفسیر نیست

وافیِ مقصود و خود یک آیه باشد از غرور

 

شاهد آرم از «جمال الدّین محمّد» در کلام

بیت زیرین را که الحق راست آمد جفت و جور:

 

«این کلاه کبر و فخر از سر فرو نه ز آنکه هست

نصّ قرآن: لا یُحِبُّ کُلِّ مُختالِ فَخُور»

 

پس سخن کوته کنم چون شمس تبریزی که گفت

تا نرنجد ذات بی چون از بیانم وَز کسور

 

از «جلالی» هدیه ای ناچیز چون ران ملخ

پیشکش شد بر رشیدالدّین و بر میبد، چو مور

 

یزد همزمان با بزرگداشت رشیدالدّین میبدی در میبد سروده شد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *