Menu

غزل شماره ۳۴۲

342

۱- سرم سنگین بُوَد، مست از شراب ناب دوشینم
چنان افتاده ام از پا که نتوانم که بنشینم
۲- شب و روزم به مستی بگذرد در خواب و بیداری
من این هشیار بودن را گهی در خواب می بینم
۳- نمی گیرد به غیر از جام، کس در دست دستم را
نمی آید کسی غیر از نسیم، از در به بالینم
۴- تمام همّ و غمّم می شود مصروف تا شاید
کس آزاری نبیند از من و گیرد به دل کینم
۵- اگر من صاحب این پیکر محنت کشم دانم
بساط عیش را چون چینم و چون باز برچینم
۶- نخواندی ما رَمِیتَ اِذ رَمِیت ای شیخ و گمراهی
تویی چون من نه مختاری و من مجبور و مسکینم
۷- تو بر خود سخت می گیری، نگیری گوی دولت را
«تذرو طرفه من گیرم که چالاکست شاهینم»
۸- تو نقد از دست خواهی داد بهر نسیه اما من
«ز جام وصل می نوشم، ز باغ عیش گل چینم»
۹- «جلالی» مدّعی گر انتقادی کرد با او گو
چه کارت با من است ای شیخ، تو آنی و من اینم
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *