| ۱- |
دورتر از من نشستی دیشب اندر انجمن |
|
سعی می کردی نیفتد ناگهان چشمت به من |
|
|
| ۲- |
این نقابی را که از خجلت به رخ افکنده ای |
|
تا فتد چشمت به من از چهره خود برفکن |
|
|
| ۳- |
کهنه و متروک شد این شیوه شرم و حیا |
|
ترک کن جانا دگر این راه و این رسم کهن |
|
|
| ۴- |
گاهگاهی با نگاه لطف دعوت کن مرا |
|
در نشست انجمن، اندر کنار خویشتن |
|
|
| ۵- |
بذر خوش بینی به باغ انتخاب خود بکار |
|
بوته های خار بدبینی ز بیخ و بن بکن |
|
|
| ۶- |
حین صحبت گاهگاهی کن نگاهی سوی ما |
|
تا نشاط و وجد ما بینی به هنگام سخن |
|
|
| ۷- |
با همه خون سردی تو این بود دل گرمیم |
|
هر که بندد دیر پیمان، نبود او پیمان شکن |
|
|
| ۸- |
من نگویم هیچ راز آشنایی را به کس |
|
می گشایم راه صحبت را و می بندم دهن |
|
|
|
دست خواهم داد تا شاید شود دستان ما |
|
آشنا با یکدگر در اولین لمس بدن |
|
|
|
نیک دانم بعد چندی می شود ممزوج و جمع |
|
روح ما در یک تن و آن هر دو در یک پیرهن |
|
|
|
آن چه را گفتی «جلالی» تا نگویم حرف بود |
|
این بود چوگان و میدان حالیا گویی بزن |
|
|
|
 |
|
|