Menu

غزل شماره ۳۷۵

373

۱- دورتر از من نشستی دیشب اندر انجمن
 سعی می کردی نیفتد ناگهان چشمت به من
۲-  این نقابی را که از خجلت به رخ افکنده ای
 تا فتد چشمت به من از چهره خود برفکن
۳-  کهنه و متروک شد این شیوه شرم و حیا
 ترک کن جانا دگر این راه و این رسم کهن
۴-  گاهگاهی با نگاه لطف دعوت کن مرا
 در نشست انجمن، اندر کنار خویشتن
۵-  بذر خوش بینی به باغ انتخاب خود بکار
 بوته های خار بدبینی ز بیخ و بن بکن
۶-  حین صحبت گاهگاهی کن نگاهی سوی ما
 تا نشاط و وجد ما بینی به هنگام سخن
۷-  با همه خون سردی تو این بود دل گرمیم
 هر که بندد دیر پیمان، نبود او پیمان شکن
۸-  من نگویم هیچ راز آشنایی را به کس
 می گشایم راه صحبت را و می بندم دهن
 دست خواهم داد تا شاید شود دستان ما
 آشنا با یکدگر در اولین لمس بدن
 نیک دانم بعد چندی می شود ممزوج و جمع
 روح ما در یک تن و آن هر دو در یک پیرهن
 آن چه را گفتی «جلالی» تا نگویم حرف بود
 این بود چوگان و میدان حالیا گویی بزن
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *