Menu

غزل شماره ۴۰۱

401

۱- همسایگانم ز آه سحرگاه
 از حال زارم گردند آگاه
۲-  خندم به پاسخ، حالم چو پرسند
 خواهم بدین سان گردند گمراه
۳-  حال جنون است گویند حالم
 گویم به پاسخ: اَلحُکمِ لِلّه
۴-  رفتم ز مسجد سوی خرابات
 آخر جدا شد راه من از چاه
۵-  پوشم، پس آنگه شویم دهم غسل
 افتد به زاهد چشمم چو ناگاه
۶-  کاه عبادت را کوه سازند
 آن هم به رسم و آیین دل خواه
۷-  در دام تزویر هرگز نیفتد
 زیرا «جلالی» رند است و آگاه
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *