Menu

غزل شماره ۴۰۱

396

۱- عیشم مدام است ، از لعل دلخواه
کارم به کام است ، الحمدلله
۲- ای بخت سرکش ، تنگش به بر کش
گه جام زر کش ، گه کام دل خواه
۳- ما را به رندی ، افسانه کردند
پیران جاهل ، شیخان گمراه
۴- از دست زاهد ، کردیم توبه
وز فعل عابد ! استغفرالله
۵- جانا چه گویم ، شرح فراقت
چشمی و صد نم ، جانی و صد آه
۶- کافر مبیناد ، این غم که دیدست
از قامتت سرو ، از عارضت ماه
۷- شوق لبت برد ، از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

 

معاني لغات غزل (۴۰۱)

عيش: خوشدلي، زندگي خوش.
مدام: ۱- ادامه دار، پيوسته، ۲- شراب.
لعل: (استعاره) لب يار.
دلخواه: مطلوب، دلپذير، دوست داشتني.
كارم به كام است: ۱- كار من موافق آرزو و دلخواه جريان دارد. ۲- سرو كارم با كام و دهان معشوق است.
سركش: ۱- نافرمان، ۲- سرفراز.
گه جامِ زركش: گاهي پياله زرين شراب بنوش.
گه كام دل خواه: گاهي كام دل بگير.
افسانه كردن: سر زبانها انداختن، شهره كردن.
از دست زاهد: به علت رفتار زاهد، از دست اعمال و رفتار ناهنجار زاهد.
فعل عابد!: كارهاي ناپسند عابد، مكر و حيله عابد.
استغفرالله: پناه بر خدا، طلب آمرزش از خدا دارم.
چشمي و صد نم: چشمي با صد اشك (واو عاطفه به منظور تخصيص).
كافر مبيناد: الهي نصيب كافر نشود.
عارض: چهره، صورت.
شوق: اشتياق، رغبت، آرزومندي.

 

معاني ابيات غزل (۴۰۱)

(۱) از لب لعل دلپذير (يار) پيوسته زندگي خوشي دارم و سپاس خداي را كه كارها بر وفق مراد پيش مي‌رود.
(۲) اي بخت سرفراز من، او راتنگ در آغوش بفشار (و) گاهي جام باده زرين بنوش و گاه كام دل از او برگير.
(۳) مرشدهاي نادان و شيخ هاي راه از چاه باز نشناخته ما را به لاابالي‌گري شهره شهر كردند.
(۴) از رفتار ناهنجار زاهد و كارهاي ناپسند عابدِ مكار از زهد و عبادت توبه كرده و به خدا پناه مي‌برم.
(۵) جان من، سرگذشت دوري تو را چگونه با ديدگاني با صد اشك و جاني با صد آه شرح دهم؟
(۶) اين اندوه كه از رشك اندام موزون و چهره زيباي تو به سرو بوستان و ماه آسمان دست داده نصيب كافر نشود!
(۷) اشتياق (بوسه و مكيدن) لبت درس شبانه و دعاي صبحگاهي را از ياد حافظ برد.

 

شرح ابيات غزل (۴۰۱)

وزن غزل: فع لن فعولن فع لن فعولن
بحر غزل: متقارب مثمّن اَصلَم
٭
اين وزن و قالب را شعرا براي سرودن ترانه هاي شاد به كار مي‌برند. پيش از حافظ عراقي در همين وزن غزلي با مطلع زير دارد:
اي خوشتر از جان آخر كجايي

كي روي خوبت با ما نمايي
و عبيد زاكاني:
افتاده بازم در سر هوايي

دل باز دارد ميلي به جايي
و خواجو كرماني چهار غزل در اين وزن به شرح مطلع هاي زير سروده است:
۱- گر مي كَشندم ور مي كُشندم

گردن نهادم چون پاي بندم
۲- چون نيست ما را با او وصالي

كاجي به كويش بودي مجالي
۳- درد محبت درمان ندارد

راه مودّت پايان ندارد
۴- اي شام زلفت، بت خانه چين

مشك سياهت، هر لاله پرچين
حافظ نيز دو غزل ديگر با مطلع:
۱- چندانكه گفتم غم با طبيبان

درمان نكردند مسكين غريبان
۲- گر تيغ بارد در كوي آن ماه

گردن نهاديم الحكمُ لله
سروده و جاي شگفتي است با اينكه غزل مورد شرح در نسخه هاي قديمي كه مورد استناد شادروان دكتر خانلري قرار گرفته، آمده است بعضي از شارحان و حافظ پژوهان محترم آن را از ديوان خود بدون ذكر دليل حذف كرده اند.
غزل بالا را حافظ در زمان شاه شجاع و در زماني كه روابط فيمابين كاملاً حسنه بوده است، به هنگام يكي از مسافرت هاي شاه شجاع سروده است. زمان سرودن اين غزل رقيبان و معاندين حافظ به منظور تخطئه شخصيت او، تهمت رندي و لاابالي‌گري و شرابخواري به وي مي‌زده‌اند و حافظ در بيت سوم غزل به آن اشاره مي‌كند. اين پيران جاهل و شيخان گمراه كه در رأس آنها شيخ زين الدين علي كلاه بود عاقبت موفق شدند تا روابط بين حافظ و شاه را به هم زده حافظ را به تبعيد بكشانند.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *