Menu

غزل شماره ۴۱۷

417

۱-  ای که در زلف پریشان پیچ و تاب انداختی
 در دلم از بیم و امید اضطراب انداختی
۲-  داده ای آن زلف مشکین را چو در دست نسیم
 عالمی را در هوای مشک ناب انداختی
۳-  زیر باران منتشر شد نکهت گیسوی تو
 تا کلاف مُشک تر را در گلاب انداختی
۴-  نرگست آیا بود بیمار و باشد نیم خواب
 یا حشیش و بنگ در جام شراب انداختی
۵-  ز آنکه مشتاقان خود را هر زمان کردی نگاه
 جمله را در رهگذر مست و خراب انداختی
۶-  برگرفتی پرده را تا از جمال خویشتن
 خوبرویان را ز خجلت در حجاب انداختی
۷-  گر که منظور تو ای دلبر نباشد دلبری
 پس چرا در پیش ما از رخ نقاب انداختی
۸-  چون به بیداری نمی آیی، به خواب ما بیا
 گر چه ما را با خیال خود ز خواب انداختی
 ۹-  دامن پُرچین و تنگ و کوته خود پشت بام
 پیش چشم مردمان در آفتاب انداختی
۱۰-  معنی این کار این باشد که جای آب وصل
 عاشق لب تشنه را اندر سراب انداختی
۱۱-  عاشقانت در سرابت تشنه می میرند و تو
 پتّه این قورم را بر روی آب انداختی
 ۱۲-  آفرین بادا به اعجاز تو حافظ در غزل
 عجز را یاد تو «جلالی» در جواب انداختی
 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *