Menu

غزل شماره ۴۱۷

410

۱- ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
لطف کردی سایه یی بر آفتاب انداختی
۲- تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت
حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
۳- گوی خوبی بردی از خوبان خُلّخ شاد باش
جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
۴- هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت
زین میان پروانه را در اضطراب انداختی
۵- طاعت من گر چه از مستی خرابم رد مکن
کاندرین شُغلم به امید ثواب انداختی
۶- گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایه دولت بر این کُنج خراب انداختی
۷- خواب بیداران ببستی و آنگه از نقش خیال
تهمتی بر شبروان خیل خواب انداختی
۸- پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه
وز حیا حور و پری را در حجاب انداختی
۹- از فروغ چشم می گون و دو لعل می پرست
حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی
۱۰- وز برای صید دل در گردنم زنجیر زلف
چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
۱۱- داور دارا شکوه، ای آن که تاج آفتاب
از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی
۱۲- نصرت الدّین شاه یحیی آن که خصم ملک را
از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی

 

معاني لغات غزل (۴۱۷)

ماه: (استعاره) روي چون ماه.
خط مشكين: (استعاره) موي سياه، ريش.
نقاب: پارچه‌يي كه با آن روي خود را مي‌پوشانند، حجاب صورت.
آفتاب: (استعاره) چهره.
آب و رنگ عارض: رونق و جلاي چهره.
حاليا: اكنون.
نيرنگ: طرحي كه نقاش و گچ بر در مرحله نخست با دوده زغال در زمينه نقاشي و گچ بري پياده مي‌كند.
نقش: تصوير.
بر آب انداختي: چهره مانند آب صاف.
گوي خوبي: (اضافه تشبيهي) خوبي به گوي تشبيه شده.
خُلَّخ: شهري در تركستان كه از قديم مردم آن به زيبارويي شهره و ضرب المثل بودند.
جام كيخسرو: جام جمشيد و كنايه از جام شراب، ضمير روشن و آگاه.
كي خسرو: پسر سياووش كه مادرش فرنگيس دختر افراسياب بود و پس از اينكه به سلطنت ايران رسيد با افراسياب جنگيده و قاتل پدر خود را كشت.
افراسياب انداختي: افراسياب را كشتي.
شمع رخسار: (اضافه تشبيهي) رخسار به شمع تشبيه شده.
وجه: روي، گونه.
به وجهي: به نوعي، به طريقي، به گونه‌يي.
زان ميان: از آن ميان، از ميان آنها.
اضطراب: تشويش.
طاعت: عبادت.
رد مكن: مردود مشمار.
خواب بيداران به بستي: راه خواب بيداران را سد كردي، عشاق را از خواب بازداشتي.
نقش خيال: تأثير خيال، صورت خيال.
شبروان: در اينجا به معني دزدان شب رو است.
خيل: لشكر، طايفه، قبيله.
شبروان خيل خواب: دزدان قافله خواب،‌ سپاه دزدان شب رو كه به خيل خواب! حمله كرده اند.
يك نظر: به اندازه يك نگاه كردن.
جلوه گاه: عرضه گاه حُسن، جايي كه نقاب از چهره عروس برمي‌دارند، حجله گاه.
حيا: شرم.
در حجاب انداختي: در پرده نقاب پنهان ساختي.
لعل مي پرست: كنايه از لب لعل كه به شراب نوشيدن و علاقه به مي مشهور است، لب باده نوش.
خلوت نشين: گوشه گير.
در شراب انداختي: در راه شراب خواري انداختي.
صيد دل: شكار دل.
كمند: تنابي كه يكسر آن حلقه مانند بوده براي شكار به گردن حيوان يا انسان انداخته مي‌كشند.
خسرو: پادشاه.
مالك رقاب: مالك گردن ها،‌ كسي كه حق گردن زدن دارد، كنايه از پادشاهي كه بر جان و مال مردم مسلط است.
رقاب: جمع رَقَبَه، گردن ها و مجازاً به معناي مال غير منقول و بنده زرخريد است.
داور: قاضي.
دارا: پادشاه، لقب داريوش.
دارا شكوه: با فرّ و شكوه داريوش.
تاج آفتاب: تاجي كه بر فرق سر خورشيد قرار دارد.
از سر تعظيم: براي آنكه به آن عظمت ببخشي.
جناب: درگاه.
نصره الدين: ياري كننده دين، لقب شاه يحيي.
دَمِ شمشير: لبه شمشير.

 

معاني ابيات غزل (۴۱۷)

(۱) اي آنكه با موي سياه ريش، صورت ماه خود را پوشانيده‌يي كار خوبي كرده‌يي كه بر خورشيد چهره خود سايبان گسترده‌يي.
(۲) اكنون كه طرح تصوير زيبايي بر چهره روشن چون آب خود انداختي، نمي دانم كه اين آب و رنگ صورتت با من چه خواهد كرد.
(۳) شاد باش كه از زيبارويان خُلَّخ پيشي گرفتي (و اكنون) كه افراسياب را از ميان برداشتي جام جمشيد را طلب كن.
(۴) هر كسي به گونه‌يي به نور شمع چهره تو مجذوب و از آن بهره ور گرديد، تنها از اين ميان پروانه (حافظ) را به تشويش و دل نگراني انداخته‌يي.
(۵) هرچند كه مست و خرابم،‌ عبادت و بندگي مرا مردود مشمار چرا كه مرا به اميد رستگاري به راه مستي و خرابي كشانيدي.
(۶) عشق خود را به مانند گنجي در خرابه دل ما جاي دادي و بر گوشه دل خرابم، سايه اقبال خود را افكندي.
(۷) راه خواب بيداران را سد كردي، آنگاه با تجسم خيال، به دزدان مهاجم قافله خواب تهمت زدي.
(۸) در يك لحظه، در ديدگاه، نقاب از چهره برداشتي و حور و پري را از زيبايي خود سرافكنده و چهره پوش گردانيدي.
(۹) از پرتو چشم مست و لبهاي مي پرست خويش، حافظ گوشه گير را در راه شرابخواري انداختي.
(۱۰) و براي اينكه دلم را شكار كني، زنجير زلف خود را كمندوار همانند پادشاهي كه بر جان و مال بندگان مسلط است بر گردنم انداختي.
(۱۱) اي پادشاهي كه فرّ و شكوه داريوش را داري و اي كسي كه تاج سر خورشيد را بر خاك درگاه خود انداختي تا براي آن كسب شرف و عظمت كني.
(۱۲) نصرت الدين شاه يحيي! تو كسي هستي كه دشمن وطن را با لبه تيز و آتشين شمشير خود در آب فنا غرق كردي.

 

شرح ابيات غزل (۴۱۷)

 

وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

بحر غزل: رمل مثمّن محذوف

 

٭
براي روشن شدن اين مطلب كه چرا حافظ با همه شناختي كه از شاه يحيي داشته و به بخل و حيله گري و بدقولي او واقف بوده، اين غزل را با چنين آب و تابي براي او سروده بايستي به عقب برگرديم و رويدادهاي پس از مرگ شاه شجاع تا به حكومت رسيدن شاه يحيي را به طور اجمال از نظر بگذرانيم.
شاه شجاع در سال هاي آخر عمر و حكومت خود از حمله و هجوم تيمور، پيوسته در هراس به سر مي‌برد و چون مرگ خود را نزديك ديد، نامه مفصلي به امير تيمور نوشت كه در تواريخ ضبط است. او با ارسال هديه و تعارفات از تيمور درخواست كرد كه فرزند و وليعهد خود شاه زين العابدين را در كنف حمايت خود قرار دهد.
پس از مرگ شاه شجاع، شاه زين العابدين كه جواني بي تجربه و نالايق بود از عهده حكومت برنيامد و يكي از اشتباهات او اين بود كه سفير تيمور را كه به درگاهش آمده بود اجازه بازگشت نداده و به نامه امير تيمور كه از او خواسته بود تا بين آنها ملاقاتي دست دهد و پس از آن به مقرّ حكومت خود شيراز برگردد جوابي نداد.
تيمور در سال ۷۸۹ شيراز را متصرف شده به مدت ۲ ماه در آنجا حكومت كرد. اما در همين حال قاصدي فرا رسيده و خبر داد كه توقتمش خان با لشكري به ماوراء النهر حمله كرده است. شاه يحيي كه مردي محيل و زيرك و فرصت طلب بود، در اين موقعيت خود را به امير تيمور نزديك و از در اطاعت درآمد. به ناچار امير تيمور حكومت شيراز را به او تفويض و خود در اوايل سال ۷۹۰ به قندهار بازگشت.
پس از مرگ شاه شجاع و حكومت شاه زين العابدين و درگيريهاي او با شاه يحيي از يك طرف و كشتار بي‌دريغ تيمور كه در اصفهان رخ داد و هرج و مرجي كه سراسر كشور را فراگرفت. حافظ به يكباره از بهبود اوضاع نوميد و دچار يأس فراوان گرديد و همان طور كه دكتر قاسم غني در كتاب تاريخ عصر حافظ در قرن هشتم در صفحه ۳۹۵ اظهارنظر كرده اند « حافظ مانند بسياري از معاصرين خود آرزوي حكومت مقتدري مي‌كرده كه دست يك مشت مردم ضعيف النفس ستمكار و هنگامه جو را از كارها كوتاه كند و هركسي را به جاي خويش بنشاند، از اين رو تصور مي‌كرده كه هرگاه امير تيمور به فارس بيايد با قدرت و عظمتي كه از او در همه بلاد ايران معروف و مشهور بوده و مخصوصاً از سال ۷۸۴ كه با شاه شجاع مناسبات دوستانه پيدا كرده و براي محكم ساختن مباني دوستي نواده شاه شجاع را براي نواده خود خواستگاري نموده و شاه شجاع در معرض مرگ، پسر و كسان خود را به آن امير توانا سپرده بود، اوضاع و احوال بهتر خواهد شد و ثبات و استقراري روي خواهد داد… با اين مقدمات مي‌توان حدس زد كه غزل ذيل در فاصله مرگ شاه شجاع و آمدن تيمور به آذربايجان يعني در سال ۷۸۸ سروده شده باشد:
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي

دل ز تنهايي به جان آمد خدا را مرهمي
تا آنجا كه مي‌فرمايد:
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم

كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
و با اينكه حافظ فيلسوف بدبيني نيست به حدي از اوضاع و معاصرين خود نوميد گشته كه مي‌فرمايد:
آدمي در عالم خاكي نمي‌آيد به دست

عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي
به اين دليل و با توجه به اين اوضاع و احوال است كه حافظ براي شاه يحيي كه از طرف امير تيمور مورد تأييد قرار گرفته غزل بالا را مي‌سرايد به اميد اينكه آب رفته به جوي بازآيد.
اينك كه علت سرودن اين غزل روشن شد به كنايات اين غزل مي‌پردازيم.
حافظ در بيت دوم با زبان ايهام به شاه يحيي مي‌گويد اكنون كه تصوير زيبايي و نقشي خوش براي حكومت و سلطنت كشيده‌يي اميدوارم ببينم كه با ما چه خواهي كرد؟ و در بيت سوم مي‌فرمايد:
تو گوي خوبي را از تركان خلّخ برده‌يي و حال كه بر افراسياب زمان (يعني تيمور) پيروز شده و او را كنار گذاشته و مستقلاً حكومت مي‌كني مانند كيخسرو و جمشيد جهان بين را به دست بياور كه مراد تسلط و استقرار يافتن بر هفت كشور است.
به منظور رفع اطاله كلام در خاتمه يادآور مي‌شود، آنچه را كه حافظ در پيرانه سر در سر پروريده بود صورت عمل به خود نگرفت و كار شاعر به جايي رسيد كه نوميدانه مي‌سرايد:
دو يار زيرك و از باده كهن دو مني

فراغتي و كتابي و گوشه چمني
تا آنجا كه:
مزاج دهر تبه شد درين بلا حافظ

كجاست فكر حكيمي و رأي برهمني
و مفاد اين بيت اخير اقوي دليل بر اين است كه حافظ متوجه فكر و راي خطاي قبلي خود شده و به ناچار گوشه عزلت گزيده است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *