در شب پنجم فروردین ۱۳۷۳ آقای سیّد امین مراد سمرقندی و بانویش شایسته خانم ما را به شام دعوت کردند. در سرِ میز مفصّل و متنوّع آن ها این ابیات سروده و قرائت شد:
شبی به شهر سمرقندِ خرّم و آباد
شدیم وارد و مهمان سید امینِ مراد
فزون ز سی نفر از مرد و زن مسافرِ «تور»
به روز پنجم نوروز جمله با دل شاد
به خوان نعمتِ او از جمیع مأکولات
که بود روی زمین، چیده بود آن فرساد
به ظرفِ بیست و شش نوع از خورش آن شب
که بود ماحضرِ سفره چشم من افتاد
هر آنچه شیوه ی مهمان نوازی است نمود
امین و همسر شایسته کردش استمداد
خدا رواج دهد نعمتش که بخشش کرد
خدا زیاد کند حرمتش که کرد زیاد
به پاس این همه اکرامش از خدا خواهیم
به بخت و دولت او هیچ آفتی مَرساد
**
بودیم و نپرسید کسی حالِ دلِ ما
رفتیم و نپرسند نشانی زِ گِلِ ما
باشد که برد دفتر ما باد و نباشد
در خاطرِ کَس خاطره محتمل ما
**
آنکه هر چیز دلش خواهد ، گفت
بشنود آن چه نبایست شنفت
در دهان تو زبانست مُخِلّ
ده مهارش به کف عقل نه دل
**
بر این جهان که یکسره کانون عبرت است
همچون کلافِ دَرهمی اسباب زحمت است:
منگر به چشم سر که سیاه است مردمش
با دل نگر که روشن از انوار حکمت است
**
گفت خیرالبشر رسول اکرم
با علی آن شفیع روزِ جزا
دارد ایمان محکم آنکه در اوست
حسن اخلاق و صدق و شکر و حیا
**
زمین خوری که هزاران جریب از املاک
به مکر و حیله سَنَد کرده بود و بود سَمین
به چشم هم زدنی مُرد و شُد از آن همه مُلک
دو ذرع مالک و آن هم دو ذرع زیر زمین
**
موقع کمردرد شدید در روی تختخواب به هنگام برخاستن از جای سروده شد:
دست من بر عصا و پا بر تخت
تخت کفشم شده ست کهنه چو رخت
کمرم خم ولی نه پیش کسی
شاکر از قدّ و تخت و رختم و بخت
یزد ۱۳۸۵/۵/۱
**
از آن از مال دنیا بی نیازیم
که درویشیم و دور از حرص و آزیم
در این دنیا چرا نا شکر باشیم
نمک پرورده ی نان و پیازیم
یزد ۱۳۸۵/۱۱
