Menu

شرح کلمات و اصطلاحات متداول در صناعات ادبی

شرح-کلمات-و-اصطلاحات-متداول-در-صناعات-ادبی


از آنجایی که علم عروض و قواعد اوزان عروضی توسط عرب زبانان (اکثراً) ایرانی در بدو امر ایجاد شده است به ناچار اسامی و اصطلاحات لازم را هم از زبان عربی مصطلح آن زبان گرفته و به کار برده اند. متأسفانه تا به امروز هنوز کسی که بتواند برای این اصطلاحات کلمات فارسی مناسب اتخاذ کند پیدا نشده و ما برآنیم که مقدمتاً نام و شرح حدود یکصد کلمه و اصطلاح را که در صناعات ادبی به کار گرفته می شود، پیش از آن که به شرح و مثال اوزان و بحور عروضی متداول امروز و زحافات آن به پردازیم برای خوانندگان و شاعران جوان به صورت اجمال شرح دهیم:
۱- اَحَّذ
بر مبنای تندتر و تیزتر است و در علم عروض هرگاه از (فاعِلُن)، (عِلُن) حذف شود باقیمانده را که (فا) می باشد به صورت (فع) نشان داده و به این تغییر اَحذّ گفته می شود.
حال اگر بر (احذ) ساکنی اضافه شود یعنی (فع) به (فاع) بدل شود آن را (اَحذّ مذال) می نامند.
شاهد کلام: در بحر متدارک مثّمن اَحذّ (فاعلن فاعلن فاعلن فَع)
بیت: من همان مرغ عرش آشیانم – طایر گلشن لامکانم (از الهی قمشه ای) و در بحر متدارک مثّمن اَحذّ مذال (فاعلن فاعلن فاعلن فاع)
بیت: چندگوئی چرا مانده ویران – هند و افغان و خوارزم و ایران (از ملک الشُعرای بهار) به عنوان شاهد کلام آورده می شود.

۲- اَحزَم
اَحزَم: هرگاه (م) از (مفاعیلُن) حذف شود (فاعیلُن) باقی می ماند که به صورت (مفعولن) ادا می شود و به آن اَحزَم گویند. حال اگر رکن احزم در اول مصراع باشد به نام (اَحزَم) و اگر در جای دیگری آمده باشد به نام (مُحنَق) نامیده می شود.
۳- اَبتَر
اَبتَر: هرگاه از رکن (مفاعیلُن) (میم) و دو سبب انتهایی یعنی (عی) و (لُن) حذف شود (فا) باقی می ماند که آن را به (فَع) نشان داده و (اَبتَر) می خوانند.
۴- اَزَل
اَزَل: هرگاه از رکن (مفاعیلُن) سبب آخر آن حذف و سبب ماقبل آن را مقصور سازند و (م) اول رکن را هم حذف نمایند (فاع) باقی می ماند که به آن (اَزَل) می گویند.
۵- اَشتَر
اَشتَر: هرگاه (م) و (ی) از (مفاعیلن) حذف شود (فاعِلُن) باقی می ماند که به آن (اشتر) می نامند.
۶- اِشتِقاق
دانشی است که در آن از چگونگی بیرون آوردن کلمه ای از کلمه دیگر گفتگو می شود. نیز به چند لفظ که مأخذ همه یکی بوده و در بیتی آورده شود می گویند. به عنوان مثال:
حکیم آن کس که حکمت نیز داند
سخن محکم به حُکم خویِش راند

در این بیت الفاظی آورده شده که حروف آن ها متجانس و به یکدیگر شبیه است حال ممکن است این الفاظ از یک ریشه مشتق شده باشند مانند کلمات (رسول – رسایل) و یا (خواهان – خواهش – خواهنده) و یا اینکه از یک ریشه مشتق نباشند اما حروف آن کلمات چنان در کلمات قرار گرفته باشد که برای خواننده این توهم پیش آید که از یک ریشه مشتق شده است مانند (زمان) و (زمین).
باید دانست به دانش اشتقاق، (اِقتضاب) و به نام جناس اشتقاق هم ذکر کرده اند.
اشتقاق بر سه قسم است:
الف- اشتقاقِ صغیر: و آن چنین است که دو کلمه در اصول و ترتیب متحد باشند مانند (ضَرَبَ) از (ضَرب).
ب- اشتقاق کبیر: هرگاه دو کلمه در حروف با هم متحد بوده لیکن در ترتیب حروف با هم موافق نباشند آن را اشتقاق کبیر می نامند مانند (جَبَذ) از (جَذب).
ج- اشتقاق اکبر: هرگاه دو کلمه در بیشتر حروف با هم موافق بوده و در بقیّه حروف هم تناسب آن ها محفوظ باشد آن را اشتقاق اکبر می نامند مانند (نعَق) و (نَهَق) و یا در بیت زیر:
نوایِ تو، ای خوبِ ترکِ نو آیین
درآورد در صبر من بی نوایی

۷- اَصلَم
می دانیم بحر رَمل مثّمن سالم از هشت مرتبه رکن فاعلاتن بدین صورت تشکیل می شود:
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن – فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
حال هرگاه از ارکان دوم و سوم و چهارم آن یک هجای بلند برداشته و در رکن چهارم آن هم که دارای دو هجای بلند است به هجای کوتاه بدل شود به صورت زیر در می آید:
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن – ……………………
و این تبدیل در رکن چهارم را اصلم می خوانند که به صورت فع لن نشان داده می شود.
در اصطلاح عروض (صلَم) عبارت از اسقاط وَتَدِ مفعولات است که (مَفعو) باقی می ماند و به جای آن (فع لن) می گذارند. از آنجایی که (فَع لَن) از مفعولات خیزد آن را (اَصلم) می نامند که به معنی گوش بریده است.
۸- اَحزَب
(اَحزَب) در زبان عربی به معنای گشادگی شکاف گوش است و در اصطلاحِ عروضیان به وزن بحری که در آن (حَزب) واقع می شود گفته می شود. در اصطلاحِ عروض اگر (م) (ن) از (مفاعیلن) انداخته شود (فاعیل) باقی می ماند که به جای آن کلمه (مفعول) به کار می رود و از آنجایی که اول و آخر (مفاعیلن) انداخته شده و خرابی تمام در آن راه یافته است به نام (اَحزَب) نامگذاری نموده اند.
۹- اَعنات
اَعنات به معنای در کاری دشوار افکندن آمده و در صنایع بدیع نام صنعتی است که آن را (اِلتِزام ما لایلَزم) نیز می گویند و عبارت است از آن که شاعر حرفی یا کلمه ای که التزام آن واجب نباشد در هر بیت یا در هر مصراع شعر خود به صورت مکرر به کار گیرد و این را یک نوع آرایش سخن هم می گویند. همین طور است که اگر شاعر خود را ملزم کند که فرضاَ حرفی از حروف الفبا را در شعر خود نیاورد و یا در شعر خود تماماَ از کلمات بی نقطه استفاده نماید و از این نوع التزامات در اشعار متقدمین یافت می شود.
۱۰- اِقِتراح
اِقتراح به معنای سوال کردن – طلبیدن – درخواست کردن – به تحکم از کسی چیزی خواستن آمده است به عنوان مثال در تاریخ بیهقی می خوانیم: (از بهر بزرگ زادگی تو که دست تنگ شده ای و به ما اِقتراحی کُنی، تو را حقی گزاریم).
۱۱- اِقتِراع
کنایه از شعر و قصیده گفتن است به عنوان مثال در ترجمه یمینی صفحه ۴۸ به نقل از فرهنگ دهخدا چنین می خوانیم: (در وصف این حال، قصایِد غرا و معانیِ عذرای اختراع و اِقتراع کردند).
۱۲- اِلتزام
اِلتزام به معنای چیزی را ملازم شدن – کاری را برخود لازم گرفتن – ملتزم شدن است و این کلمه غالباً با پسوند: دادن – سپردن – کردن – گرفتن – ترکیب شده و در جمله می آید و در اصطلاح علم عروض و بدیع عبارتست از آن که شاعر پیش از حروف (رَوّی) یا آنچه که در معنی رَوّی به کار رود، حرفی را بیاورند که آوردن آن در قافیه یا سَجع لازم نباشد و بدین جهت آن را (لزوم ما لایلزم) هم می نامند.
۱۳- بَدیع
کلمه بدیع به معنای نو بیرون آورنده – چیز نو پیدا شده است به عنوان مثال فرخی گوید: (نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب – تبغ زند نیک و پَهنه بازَد و چوگان).
۱۴- بَسیط
بسیط به معنای گسترده و در اصطلاح عروض نام بحری است از بحور که به صورت شش مرتبه با هشت مرتبه (مسُتفعلن فاعلن) در هر بیت تکرار می شود و به نام (مسدّس) و (مثّمن) می خوانند.
۱۵- بلاغت
بلاغت به معنای چیره زبانی – سخن شیواست و آن رسیدن به منتهای کمال در ایراد کلام بنا به مقتضای حال است و به مضمونی که از حشو و زواید خالی بوده و همه آن نیکو و نزدیک به فهم همگان باشد گفته می شود.
۱۶- بیت
به معنای خانه و در شعر به هر یک از ابیات سروده شده در غزل یا قصیده و یا مثنوی و غیره گفته می شود. باید دانست اعراب بیشتر اصطلاحات را از خیمه و خانه و دَر و لنگه دَر و ستون خیمه و امثالهم گرفته و مصطلح ساخته اند.
۱۷- تَتابُع
تتابع به معنای توالی – پشت سَرِ هم درآمدن – پیاپی در آمدن است.
۱۸- تَخَلُصّ
تَخلُّص به معنای رَهایی یافتن و خلاص شدن – و در اصطلاح علم عروض به آوردن نام ممدوح و در قصیده خروج از غزل و دخول در مدح و همچنین به نامی که شاعر برای خود انتخاب کرده است و در بیت آخر غزل یا قصیده آن را ذکر می کنند گفته می شود.
۱۹- تَخلیع
تَخلیع: هرگاه (حَبن) و (قطع) با هم انجام شود به آن تخلیع می گویند به عنوان مثال اگر از (مستفعلن) (س) و (ن) حذف و (لام) آن ساکن شود (مُتفَعِل) باقی می ماند که به جای آن (فَعولُن) نامیده می شود.
۲۰- ترجیع بند
ترجیع بند به معنای بند برگردان و در اصطلاح عروض آن است که شاعر چند بند شعر در بحری بسراید و در آخر هر بند یک بیت معینی را که متقق الوزن شعر و مختلف به قافیه های آن بند شعر باشد بیاورد مشروط بر آن که این بیت با آخر هر بند از شعر در مضمون ارتباط داشته باشد به عبارت دیگر ترجیع بند آنست که شعری در چند بند که هر بند از پنج تا یازده بیت بیشتر نباشد سروده شود و قافیت هر بند با قافیه بند دیگر مختلف بوده و هر بند که تمام شد بیتی یگانه بیاورند آنگاه به بند دیگر روند و این بیت یگانه فواصل هر بند به نام بیت ترجیع مشهور است.
۲۱- ترکیب بند
ترکیب بند عینا مانند ترجیع بند است و شاعر شعری را در چند بند که هر بند از پنج تا یازده بیت بیشتر نباشد بسراید و قافیت هر بند با قافیه بند دیگر مخالف بود و هر بند که تمام شد شاعر یک بیت بیاورد که بر خلاف بیت ترجیع در شعر ترجیع بند به صورت بیت یگانه نبوده بلکه در مفاد و قافیه هر کدام از این ابیات که در زیر هر بند آورده شده است با دیگری فرق داشته باشد.
۲۲- تَصدیر
تَصدیر یا مطُابقه عبارتست از نوشتن عنوان در صدر نامه – دیباچه – نوشتن – سر نامه نوشتن است. به تصدیر یا مطابقه عنوان (ردّ العَجزُ علی الصدر) هم گفته می شود.

۲۳- تضمین
تضمین به معنای پذیراشدن و ضامن شدن کسی – آوردن بیت شعر شاعر دیگری در شعر خویش به منظور تکمیل معنای شعر خود است. و در فنّ عروض وابسته بودن قافیه این بیت است به سایر قوافی. به عبارت دیگر در آنجایی که در شعرِ شاعر، معنا یا معانی بیت با ابیاتی معنایی کامل را به شنونده و خواننده منتقل نکند و شاعر با آوردن بیت شعری از شاعر دیگر آن معنا را تکمیل گرداند گفته می شود.
۲۴- تَعقید
تعقید به معنایِ گِرِه کردن – استوارکردن – پوشیده سخن گفتن آمده چنان که معنا را به طور واضح نتوان درک نمود و در اصطلاح علم معانی و بیان تأخیر و تقدیم الفاظ در شعر به علت اجبار در رعایت وزن در شعر است به طوری که ذهن شنونده به سهولت به دریافت معنی آن انتقال پیدا نمی کند.
۲۵- تَنافُز
تَنافز به مواردی گفته می شود که در یک کلمه ترکیب حرف ها به طوری باشد که تلفظّ آن دشوار باشد مانند (قُسطنطنیّه) و تنافز در کلمات یک جمله یا شعر آنست که چند کلمه به نحوی به دنبال هم آمده باشد که تلفظ آن مشکل باشد به عنوان مثال: (اِی بَچَّه تاجر تو چه تجارت می کنی).
۲۶- توشیح
توشیح به معنای حمایل به گردن دیگری انداختن است و نیز نوشته ای را با مهر و امضای خود مزین کردن و در اصطلاح فنّ بدیع نام صنعتی است که شاعر در یک شعر مانند قطعه – غزل را به طریقی بسراید که هرگاه حروف اول مصراع یا ابیات آن را با هم جمع کنند از آن حروف اسم خاصی بیرون بیاید.
۲۷- جدید
جدید به معنایِ هر چیز که نو و تازه باشد و در اصطلاح عروض نام یک بحر از نوزده بحر شعر می باشد که این بحر جدیداَ پیدا شده بود. اصل این بحر عبارت است از:
(فاعلاتن فاعلاتن مستفعلُن – فاعلاتن فاعلاتن مُستفعَلُن)
و هرگاه این بحر را (مخبون) نماییم به صورت:
(فَعلاتن فعلاتن مفاعلن – فعلاتُن فعلاتُن مَفاعلن) در می آید.
و این بحر از مخترعات شعرای فارسی زبان است که به نام بحر جدید مسدّس مَخبون نامیده می شود.
۲۸- جزالت
جزالت کلمه عربی و به معنای محکمی و استواری و خوبی و بزرگی و رَوانیِ سخن و خالی بودن از تعقید است و در اصطلاح به شعری گفته می شود که الفاظ آن قوی و محکم و شعر روان باشد.
۲۹- جِناس
هرگاه در شعر یا در نثر کلماتی به کار گرفته شود که در نوشتن یکسان بوده اما در معنا متفاوت باشند و یا اینکه در نوشتن توسط یک حرف در اول یا آخر کلمه ای در معنا و در نوشتن مختلف باشند به آن جناس گفته می شود.
مانند کلمات (شیر) و (شیر) که یکی به معنای حیوان درنده شیر و دیگری به معنای شیر پستان است و یا مانند کلمات (دیو) و (خدیو) که توسط یک حَرف دَر اول کلمات با هم اختلاف دارند.
به طور کلی جناس دارای انواع زیادی است که در گذشته شعرا آنها را از هم تفکیک و هر نوع را به نامی موسوم نموده اند.
انواع جناس ها را می توان به دو دسته اصلی تقسیم نمود که هر دسته باز به انواع دیگر با نام دیگری نامیده می شوند.
الف- جناس کامل که به آن جناس تامّ یا تجنیسِ کامل یا تجنیس تام هم گفته می شود و آن عبارت است از کلماتی که در حروف و حرکات و تلفظ و نوشتن یکسان بوده لیکن در معنا متفاوت باشند مانند (شیر) و (شیر).
ب- جناس ناقص که به دو کلمه ای گفته می شود که هم در حرف و نوشتن و تلفظ حرکات و معنا با هم اختلاف دارند و قدما آن را به ۱۰ دسته مختلف تقسیم بندی نموده و برای هر دسته نامی انتخاب کرده اند از قبیل نام های:
(۱- خطیّ، ۲- لفظی، ۳- مرکبّ، ۴- مطرف، ۵- مضارع، ۶- زاید، ۷- محرف، ۸- اشتقاق، ۹- قلب، ۱۰- مکرّر)
علاوه بر این دسته بندی و نامگذاری یاد شده در بالا در کتاب ها، نام های مشابه دیگری هم به چشم می خورد مثلاً برای جناس ناقص جناس محرف و برای جناس زاید جناس مذیل و برای جناس مرکب نام های مفروق و مقرون و برای جناس مضارع، مضارع و لاحق هم به چشم می خورد و خوانندگان محترم می توانند به کتا ب های نوشته شده به ویژه به کتابی که شادروان استاد جلال همایی در فن بدیع نگاشته اند مراجعه فرمایند.
۳۰- حَذف
حَذف: به معنی افتاده– اُفتادگی و در اصطلاح عروضیان به حذف و اسقاط و در اصطلاح بدیع بر بعضی محسنات خطبه یا نثر یا نظم اطلاق می شود که نویسنده یا شاعر یا خطیب در رساله یا شعر یا خطبه خود پاره ای از کلمات عربی را حذف کرده و به عنوان مثال شعری به فارسی … یا خطبه و رساله ای به فارسی بسراید حذف در ۳ رکن فعولن – مفاعیلن و فاعلاتن صورت می پذیرد.
۳۱- حَشوْ
در اصطلاح علم عروض آنچه را که مابین صَدر و عروض و ابتدا و عَجُز در یک بیت آورده می شود حشو نامند باید دانست رکن اول یا کلمه اوّل از مصراع اول هر بیت شعر به نام (صَدر) نامیده می شود و رکن آخر یا کلمه آخر مصراع اول هر بیت به نام (عروض) و رکن آخر یا کلمه آخر مصراع دوم به نام (عَجُز) و رکن اوّل یا کلمه اول از مصراع دوم به نام (اِبتدا) مشهور است.
۳۲- خَفیف
خفیف به معنای سَبُک و آهسته و نرم و نام بحری است از بحور عروضی و بر دو نوع است:
الف- خفیف سالم: بر وزن (فاعلاتُن مفاعِلُن فَعَلن)
ب- خفیف مَخبون: بر وزن (فَعِلاتن مَفاعِلُن فَعِلاتُن)
۳۳- ذوبَحرین
ذوبحرین و ذوالبحور به اشعاری گفته می شود که می توان آن را در دو یا چند بحر خواند.
به عنوان مثال اشعاری را که در بحر (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن) سروده شده است، می توان به صورت (مفاعِلُن فَعِلاتن مفاعِلُن فَعِلاتن) هم خواند. به عنوان مثال شاعری به نام اهلی منظومه ای به نام (سحر حلال) سروده که در دو بحر نامبرده در بالا می توان خواند و عنوان ذُو البُحور به اشعاری گفته می شود که آن را در دو بحر و نادراً بیشتر بتوان قرائت کرد.
۳۴- ذوقافیتین
به اشعاری گفته می شود که در هر بیت دو قافیه به کار گرفته شده باشد.
به عنوان مثال:
عشق تا تاخت به جان من و پروانه و شمع
شعله ور ساخت رَوانِ من و پروانه و شمع
(جلالی)
۳۵- رَجَز
بحر رَجَز بحری از نوزده بحر شعر است که وزنش شش بار و گاهی هشت بار (مستفعَلُن) می باشد که به ترتیب به نام های رَجَز مسدّس و رَجَز مثّمن نام گذاری شده است و زحاف های این بحر هفت نوع است:
۱- مفاعل: مَخبون
۲- مُفتعلُن: مطوی
۳- مفعولُن: مقطوع
۴- مستفعلان: مَذال
۵- مفتعلان: مطوی مذال
۶- مفاعلان: مَخبون مذال
۷- مستفعلاتُن: مرفل
به طور کلی اَقسامِ شعری که در بحر رجز گفته می شود اعّم از سالم یا مزاحف بدین شرح است:
یک: رَجزِ سالم مربّع: چهار بار مُستفعَلُن
دو: رَجز سالم مسدّس: شش بار مُستفعلن
سه: رَجز سالِم مُثّمن: هشت بار مستفعلن
چهار: رجز مَخبون: که در آن مستفعلن با مَخبون شدن به مفاعلن تبدیل می شود به عنوان مثال در رجز مُسدّس مَخبون:
(مفاعِلُن مَفاعِلَن مَفاعِلُن)
پنج: رجز مثّمن مَخبون مطوی: مفاعلن مفتعَلُن مَفاعِلُن مُفتعلُن
شش: رجز مثّمن مطوی مَخبون: مفتعَلُن مَفاعِلُن مفتعَلن مفاعِلُن
هفت: رجز مَخبون مذال: که مستفعلن اول به وسیله مَخبون شدن به مفاعلن تبدیل و بعد با افزودن (اَلفِ) ازالت مذال (مفاعلان) گردد.
به عنوان مثال: رجز مسدّس مَخبون مذال: مفاعلن مُفتَعَلُن مفاعِلان
هشت: رجز مذال: که با افزودن الف ازالت به (مُستفعلن) به (مُستفعلان) تبدیل می گردد. به عنوان مثال: در بحر (رَجز مسدّس مذال) ۲ بار (مستفعلن مستفعلن مستفعلان) می باشد.
نُه: رجز مطوی: که مستفعَلُن تبدیل به مُفتَعلُن می شود به عنوان مثال: در بحر رجز مطوی مربّع چنین خواهد شد.
(مُفتعلن مفاعِلُن مفتعلن مفاعِلُن)
دَه: رَجز مطوی مذال: که مستفعلن تبدیل به مَفتعلَنُ و یا مُفتعلان می شود. به عنوان مثال: در بحر رجز مسدّس مطوی مذال مَخبون:
(مُفتعلن مُفتلعن مُفتعلان – مفتعلن مفتعلن مفتعلان)
یازده: رجز مفطوع: که در آن مُستفعلن به مفعولُن تبدیل می گردد. به عنوان مثال در رجز مسدّس مقطوع چنین خواهد بود:
(مُستفعلُن مُستفعَلُن مفعولن)
دوازده: رجز مرفل: که با افزودن سبب خفیف به آخرِ مُستفعَلن، تبدیل به مستفعلاتُن می شود. به عنوان مثال در بحر رجز مسدّس مُرفل چنین می شود: مُستفعلُن مُستفعلن مُستفعلاتُن
۳۶- رَدّ اُلعَجزُ اِلیَ الصَّدر
می دانیم که کلمه اول یا رُکنِ اول از مصراع اوّلِ هر بیت به نام (صَدر) و کلمه یا رکن آخر مصراع اول را (عَروض) و کلمه یا رکن اول از مصراع دوّم هر بیت را (ابتدا) و کلمه یا رکن آخر مصراع دوم را (عَجُز) می نامند که به معنی دنباله است و آنچه بین صدر و عروض و ابتدا و عجز در یک بیت می آید به نام (حَشو) نامیده می شود.
حال هرگاه در یک بیت لفظی که در اول بیت آمده عیناً و یا کلمه مشابه و متجانس آن در آخر همان بیت آورده شود به نام (رَدّ اُلعَجّز اِلی الصَّدر حقیقی) می نامند. به عنوان مثال:

قــرار از دل من ربود آن نگار
بدان عنبرین طُرِّه بی قـــــرار
شِمــــارِ غمِ او ندانم از آنک
برون شُد غمِ او ز حد بی شمار
(رشید و طواط)
باید دانست بعضی از علمای علم عروض بر این عقیده اند که آنچه در مصراع اول ذکر شده عیناً یا شبیه آن در مصراع دوم هم تکرار شود آن را هم به نام (رَدّ العَجزُ عَلی الصّدر) می نامند و به این ترتیب ۱۸ قسم از این صنعت را می توان از هم تشخیص داد و برای شاهد مثال خوانندگان محترم می توانند به کتاب صناعات ادبی تألیف شادروان استاد جلال الدین همایی مراجعه نمایید.
۳۷- ردّ ُالصَّدرِ علی العَجُز
هرگاه کلمه ای که در آخر بیت شعر آمده است عیناً در اول بیت دوم شعر آورده شود به آن صنعت (ردّ الصّدر علی العَجُز) گویند. دو بیت شاهد مثال زیر که از مشتاق اصفهانی است شامل هر دو نوع صنعت (ردّ الصّدر …..). با صنعت جناس می باشد:

مجنون به هوای کوی لیلی در دشت
در دشت به جستجوی لیلی می گشـت
می گشت همیشه بر زبانش لیلــــی
لیلـــی می گف تا زبانش می گشـــت

(به نقل از کتاب صناعات استاد جلال همایی)
۳۸- ردّ اُلقافیه
هرگاه قافیه مصراع اول مطلع غزل یا قصیده در آخر بیت دوم آن غزل یا قصیده عیناً تکرار شود به طوریکه موجب حسن کلام گردد آن را ردّ القافیه نامند. مثال:
خامش نکند اشک دلِ سوخته ای را
افزون کند آه آتش اَفروختـــه ای را
ای واعظ بی مُتَّعِظ از آتـــشِ دوزخ
بیهوده مسوزان دلِ هر سوخته ای را
۳۹- ردّ المُطَلع
هرگاه مصراع اول یا دوم مطلع غزل یا قصیده در بیت مقطع همان غزل یا قصیده آورده شود به نحوی که از لحاظ معنای بیت دارای حُسنِ ختام گردد. آن را ردّ المطلّع نامند.
۴۰- رَدیف
هرگاه در شعری در هر بیت بعد از آوردن کلمه قافیه، کلمه یا کلماتی آورده شود که این کلمه یا کلمات در تمام ابیات آن شعر عیناً تکرار گردد به این کلمات تکراری آخر ابیات کلمات ردیف می گویند. مثال در غزل زیر:

دلبــــــرم گر جام مینایش به مینایم زند
بـــالِ پلک از شوق بر هم چشم بینایم زند
دیده سحر آفرینش می برد هوش از ســرم
حالـــت چشمش شرر بر جـان شیدایم زند

(جلالی)
کلمات مینایم – بینایم – شیدایم – پایم – جایم – دریایم – تمنایم – سودایم – که در هفت بیت غزل آمده قافیه و کلمه (زند) که در آخر هر هفت بیت مشاهده می شود ردیف نام دارد.
۴۱- رَمَل
می دانیم در علم عروض از تکرار ارکان اوزان مختلف به دست می آید و هر وزنی به نامی مشهور است. در اشعار فارسی آنچه را که شعرای فارسی زبان سروده اند بیشتر در نوزده بحر مختلف می باشد که هفت بحر آن متفق الارکان و دوازده بحر آن مختلف الارکان می باشد. به عنوان مثال هرگاه شعری از تکرار چهار دفعه رکن (فاعلاتن) در هر مصراع سروده شده باشد:
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
به آن بَحر رَمَل می گویند که این کلمه به معنای بارانِ اندک است لیکن در صنایع ادبی این کلمه از (رَملان) اخذ گردیده که به معنای دویدن شتر با شتاب می باشد و وجه تسمیه از آن جهت است که اشعاری که در این بحر سروده می شود در موقع خواندن با سرعت و شتاب خوانده می شود.
۴۲- رَوّی
کلمه رَوّی عربی و با تشدید است اما در فارسی بدون تشدید حرف (ی) خوانده می شود زیرا در حروف و کلمات زبان فارسی تشدید وجود ندارد. (رَوی) به معنای حرف قافیه شعر و نام اصلی قافیه که مدار قافیه بر آن است. به عبارت دیگر آخرین حرف اصلی قافیه ای که در آخر همه ابیات یک شعر تکرار می شود. به حرف (رَوی) موسوم است. این کلمه در زبان عربی مأخوذ از کلمه (رَواء) اَست که به معنی ریسمانی است که با آن بار شتر را می بندند و شترها پشت سر هم در حرکتند. شعر زیر گویای این مطلب است:
قافیه در اصل یک حرف است و هشت آن را تبع
چــار پیش و چار پس، این نقطه آن ها دایره
حــرف تأسیس و دخیل و ردف و قید آنگه رَوی
بعد از آن وصل و خروج است و مَزید و دایره
۴۳- رکُن
رکن به معنای کرانه هر چیزی – جزء عمده از هر چیزی – پشت و پناه و در اصطلاح عروضی به هر یک از میزان ها یا افاعیل، رکن گفته می شود مانند (مفاعیلن) یا (مُستفعلُن) یا (فاعِلُن) و غیره. رکن بر دو قسم است:
الف- رکُنِ سالم: و آن رکن یا میزان یا افاعیلی است که بدون کم و زیاد شدن تکرار شود مانند (رکن) مفاعیلن در بحر هزج و (فاعلاتن) در بحر رَمَل مثلاً در بحر هَزج مثّمن سالم:
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (دو مرتبه)
کلمه مفاعیلن را رکن می نامند.
ب- رکُن غیر سالم: که آن را مزاحَف نیز می نامند و تغییری که در آن رکن سالم داده می شود به نام (زَحاف) موسوم است و این تغییر ممکن است از کم کردن یا زیاد کردن در رکن باشد. کم کردن مثل اینکه در (مفاعِلُن) فرضاً (نون و حرکت لام) را بیندازیم و (مفاعیل) باقی بماند. زیاد کردن مثل اینکه در (مفاعیلن) میان لام و نون (اَلِف) علاوه و زیاد شده و به صورت (مَفاعیلان) درآید.
۴۴- زَحاف
در تعریف رکُن قبلاً گفته شد که تغییری که در رکن سالم داده می شود به نام زَحاف نامیده می شود و رکن غیر سالم را مزاحَف گویند و رکن زحاف شده به نام محذوف می باشد. کلمه زحاف از (زَحَف) به معنای رفتن و خزیدن است و در اصطلاح عروض افتادن حرفی است میان دو حرف و در نتیجه به هم نزدیک شدن دو حرفی است که از میان آن ها حرفی حذف شده است. معنای دیگر کلمه (زَحف) دور شدن از اصل است.
۴۵- سالِم
معنای کلمه سالم یعنی بی گزند و درست و بی عیب و صحیح و در اصطلاح عروضیان به بحری سالِم گرفته می شود که در آن زحاف واقع نشده باشد.
۴۶- سَبب
سبَب به معنای رَسَن و هر چه با آن به دیگری پیوسته شود. سبب از ارکان عروض و بر سه نوع است:
الف: سبب خفیف: که از یک متحرّک و یک ساکن در کلمه تشکیل می شود مانند (نَم) و (دَم).
ب: سبب متوسط: که از یک متحرّک و دو ساکن در کلمه تشکیل می شود مانند (کار) و (بار).
ج : سبب ثقیل: که از دو متحرّک پشت سر هم تشکیل می شود مانند (هَمَه) و (رَمَه).
۴۷- سَجع
کلمه سَجع به معنای بانگ قمری و کبوتر و نالیدن شتر ماده و در اصطلاح علم عروض آنست که کلمات آخر در جملات نثر در قرینه های مطابق باشد یعنی در وزن و یا حرف (رَوی) یا یکی از آن ها و بر سه نوع است:
الف = سَجع متوازی: که موافق بودن دو لفظ در وزن و تعداد حروف بوده اما در (رَوی) مختلف باشند مانند (مراتِب) و (مَراسِم) که این دو کلمه هم وزن بوده و هر دو کلمه از پنج حرف تشکیل شده اما حروف آخر آن ها مختلف است.
ب= سجع متوازن: که موافق بودن دو لفظ به حرف (رَوّی) است مانند (گلُ) و (مُل).
ج = سجع مطرف: که موافق بودن به حروف رَوّی است لیکن در وزن و عدد حروف و حروف مختلف است مانند (وِقار) و (اَطوار).
۴۸- سُخَن
سُخَن یا کلام عبارتست از اصوات متشکله از حروف که به وسیله دهان و زبان سخنگو ایجاد و به گوش می رسد و در اصطلاح علم ادبی، هرگاه سخنگو مقصود خود را به نحوی ادا کند که برانگیزاننده احساسات شنونده گشنه و به نحو احسن مفاهیمِ منظور نظر گوینده را به شنونده منتقل گرداند به آن شیوه سخن گویی، سخن ادبی گویند.
یک سخن گوی ادیب به سه گونه می تواند مقصود خود را بیان کند:
الف- نظم یا سخن موزون که به سخنانی گفته می شود که در تعدادی جمله موزون ادا شده و دارای قافیه باشد.
ب- نثر یا سخن غیر موزون و فاقد قافیه
ج- نثر مُسجّع: با نثری که به صورت نثری باشد که در آخر جملات کلمات متوازی یا متوازن یا مطرف چنان که در مورد (سجع ۴۷) گفته شد آمده باشد.
۴۹- سَریع
سریع به معنای با سرعت و حرکت تند و در اصطلاح عروض یکی از اوزان شعری است و ارکان آن:
مستفعلن مستفعلن مفعولات می باشد.
که دارای دو وزن مشهور بوده و غالب شعرا اشعار مثنوی خود را در این دو وزن و بحر می سرایند.
الف- بحر سریع مسدّس مطوی موقوف: (مُفتعَلُن مُفتعلُن فاعِلان)
ب- بحر سریع مسدّس مطوی مکشوف (مُفتعَلُن مُفتعَلن فاعلَن)

۵۰- سلاسَت
سلاست به معنایِ نرم و هموار و آسان و ملایمت و در اصطلاح اُدَبا به شعر و یا نثری که به سهولت و روانی گفته شده و در آن اَلفاظِ ثَقیل و مُشکل نباشد می گویند و باید دانست آفت سلاست رکاکت است.
۵۱- شریطه
شریطه در لغت به معنای شرط گذاشتن در کاری یا چیزی – مانند شرط نامه خرید و فروش.
۵۲- شِعر
شعر به معنای کلام موزون و متعّهدِ به معنا و آراسته به محسنّات کلام و علم بدیع که بر مبنای دستور زبان و یا مضمون تازه و در قالب صُورِ خیال و به نحو اِحساس برانگیز سروده شده باشد به طوری که شنونده را متحوّل گرداند.
۵۳- صَدر
صدر به معنای سینه و در اصطلاح عروض کلمه اوّل از مصراع اوّل هر بیت به نام (صَدر) نامیده می شد (به توضیحات شماره ۳۱ مراجعه شود).
۵۴- ضَرب
ضرب در زبان عربی دارای معانی مختلف است مانند زدن چیزی و یکی از چهار عمل اصلی و در اصطلاح عروض به جُزء آخرین مصراع دوم هر بیت را که به نام (عَجُز) هم نامیده می شود نیز (ضرب) می گویند.
۵۵- ضعف تألیف
ضعف: به معنای سستی و ناتوانی و معنای آن خلاف (قُوّت) می باشد و در اصطلاح علمای معانی ضعف تألیف به معنای آن است که ترکیب اجزای کلام بر خلاف قوانین نحوی صورت گرفته باشد. به عبارت دیگر مُخِّل فصاحت باشد مثلاً لفظی را که باید در جُمله مقدّم آورده شود در مؤخر جمله بیاورند و آن را که مؤخر باید باشد در مقدم بیاورند. به عنوان مثال در شعر:
مَجنونِ عشق را دگر امروز حالت است
اِسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است
می بایست لفظ (امروز) را مقدم بر لفظ (دگر) آورده باشند تا چنین معنا دهد: مجنون عشق را امروز حالت دیگری است.
۵۶- عمیق
عمیق: در زبان عربی چندین معانی دارد و به معنای ژرف یا دراز – گود و فرورفته و به سرزمین کله و مدینه و یمن هم در گذشته گفته می شده است و در اصطلاح عروض نام بحری است که آن را مقلوب بحر مدید نیز می نامند و از تکرار:
(فاعلن فاعلاتن فاعلن فاعلاتن) به دست می آید. باید دانست بعضی از علمای ادب این بحر را از بحر رمل مثّمن اصلم (فاعلاتن فع لن فاعلاتن فع لن) محسوب می نمایند و از بحور نامطبوع به حساب می آید. به عنوان مثال:
دوش می گفت جانم، کای سپهر معظّم
نی متعلق زمانی شعله ها اَندر اَشکم (مولوی)
۵۷- عروض
عروض در زبان عربی به معنای شتر ماده تربیت نشده – کرانه و گوشه – راه تنگ دامنه های کوه – چوبی که خیمه بدان قائم می شود می باشد و در اصطلاح عروضیان به جزء آخرین مصراع اول هر بیت شعر گفته می شود و علم عروض علمی است که به وسیله آن اوزان بحور شرح داده و فن شناختن اوزان و بحور اشعار می باشد و بدان سبب آن را عروض نامیده اند که به وسیله آن موزون از ناموزون شناخته می شود یعنی معروضٌ علیه شعر است. این علم را اولین بار خلیل ابن احمد عروضی متوفی به شال ۱۷۰ هجری از رویِ علم موسیقی و ایقاع استخراج کرد و در ۵ دایره شامل ۱۵ بحر تدوین نمود. بعد از او ابوالحسن سعید بلخی یک بحر دیگر به نام بحر (مُتدارک) بر آن افزود و پس از آن هم شعرای دیگر فارسی زبان سه بحر دیگر بر آن اضافه نمودند. تا اینکه شمارش آن ها به ۱۹ رسید. مختصراً آن که علمای شعر فارسی بحور و دایره های تازه ای اختراع و به تدریج عروض فارسی را از عروض عربی متمایز نمودند و نام این ۱۹ بحر به شرح زیر است:
۱. بحر طویل: چهار بار: (فَعولُن مَفاعیلُن)
۲. بحر مَدید: چهار بار (فاعلاتُن فاعِلَن)
۳. بحر بسیط: چهار بار: (مُستفعلُن فاعِلَن)
۴. بحر کامل: هشت بار: (متفاعِلُن)
۵. بحر وافر: هشت بار: (مفاعِلُن)
۶. بحر هزَج: هشت بار: (مفاعیلُن)
۷. بحر رَجَز: هشت بار: (مُستَفعَلُن)
۸. بحر رَمَل: هشت بار: (فاعلاتُن)
۹. بحر سریع: دو بار: (مُستفعَلُن مُستَفعَلُن مَفعولات)
۱۰. بحر مُنسَرح: چهار بار: (مُستفعلُن مَفعولات)
۱۱. بحر خَفیف: دو بار: (فاعلاتن مُستَفعلُن فاعِلاتُن)
۱۲. بحر مُضارع: چهار بار: (مَفاعیلُن فاعلاتُن)
۱۳. بحر مُقتَضَب: چهار بار: (مفعولات مُستفَعَلُن)
۱۴. بحر مُجتَّت: چهار بار: (مُستَفعلُن فاعلاتن)
۱۵. بحر متقارب: هشت بار: (فعولُن)
۱۶. بحر مُتدارِک: هشت بار: (فاعلن)
۱۷. بحر قریب: دو بار: (مفاعیلُن مفاعیلُن فاعلاتُن)
۱۸. بحر جدید: دوبار: (فاعلاتن مستفعلن)
۱۹. بحر مشاکِل: دوبار: (فاعلاتن مَفاعیلُن مَفاعیلُن)
۵۸- عریض
عریض: در زبان عربی به معنای پهناور – خلاف طویل – فراخ و گشاد – وسیع و در اصطلاح عروض نام بحری است که مقلوب بحر طویل است. این بحر از تکرار (مفاعیلن فعولن مفاعیلُن فعولُن) به دست می آید. در صورتی که در بحر طویل از چهار بار (فعولن مفاعیلن) ساخته می شد. باید دانست که برخی از علمای اَدب این وزن را از بحر (رجَز مثّمنِ مَخبون مقطوع) هم استخراج می کنند.
شاهد مثل:
بیا بیا و باز آ به صلح سوی خانـــه

مَرو مَرو ز پیشم، کَتِف چنین مَجُنبان
(مولوی)

۵۹- غِرابَت
غرابت: به معنای غامض و ناروشن بودن معنا و وحشی بودن کلمه و نامأنوس بودن آن در زبان محاوره و شعر می باشد.
باید دانست یکی از عیوب ۳گانه شعر غرابت است که این ۳ عبارتند از:
(غرابت – تنافر حروف – مخالفت قیاس).
۶۰- غَرامَت
غرامَت: به معنای آنچه ادای آن لازم باشد. همچنین به معنای آن چه اَدایِ آن بر عهده شخص نیست هم گفته می شود. سعدی می فرماید:
کاش که در قیامتش بارِ دگر بدیدمی
کانچه بُوَد گُناهِ او، من نکُشَم غرامَتَش

۶۱- فصاحت
فَصاحت: به معنای گشاده زبان – گشاده سخن – شعر شیوا – سخن فَصیح و در اصطلاح علم ادب فصاحت بر سه قسم است:
الف- فصاحت کلمه که عبارت از سلاست آن از غرابت و تنافر حروف و مخالفت قیاس صرفی است.
ب- فصاحت کلام که عبارت است از عاری بودن از تنافر کلمات و ضعف تألیف و تعقید لفظی و معنوی.
ج- فصاحت متکلم که عبارت است از توانایی متکلم بر ادای کلام فصیح.
۶۲- قافیه
قافیه: که در زبان فارسی بعضی از شعرا به آن (پَساوَند) می گویند و در فرهنگ اسدی به این معنا ضبط کرده و شعر لبیبی را شاهد هر کلام آورده اند:
همه یا و ه همه خام و همه سُست – معانی از چکاته تا پساوند در معنا از کلمه (قَفو) یعنی پس گردن می آید.
و به معنای (از پی در آینده) می باشد و آن عبارت از کلمات آخر اشعار است که حرف اصلی آخر آن ها یکی باشد و آن حرف را در اصطلاح حرف (رَوّی) گویند که مأخوذ از (رواء) به معنای ریسمانی که با آن بار را بر رَوّی شتر می بندند آمده است لیکن در زبان فارسی این کلمه را بدون تشدید می خوانند.
۶۳- قریب
قَریب: به معنای نزدیک و در اصطلاح ادبی نام یکی از بحور، بحر قریب است که اجزای آن: (مفاعیلُن مفاعیلُن فاعِ لاتُن – مَفاعیلُن مفاعیلُن فاعِ لاتُن) می باشد و زَحاف این بحر هفت نوع است:
۱) قبص – ۲) کف – ۳) قصر – ۴) حذف – ۵) حزم – ۶) حَزب – ۷) سلخ
و اجزای مُنشعبه آن از اصل مفاعیلن چهار است:
(مَفاعِلُ مَفعولُ مَفاعِلُن مفعولُن)
و از اصل فاعلاتن سه است:
(فاع لان فاعِلَن فاع)
۶۴- قریب مَکفوف
قریبِ مکفوف: نام یکی از بحور شعر و وزن آن عبارت است از: (مفاعیلُ مفاعیلُ فاعلاتُن – مفاعیلُ مفاعیلُ فاعلاتُن).
مثال:
خداوند جهان بخش شاه عادل
شهنشاه جوان بخت رادِ کامل

۶۵- قَصر
قَصر معانی مختلف دارد: خانه مجللی که از سنگ برآورده باشند – کوتاه کردن نماز قصر با نمازی که مسافر در سفر ۸ فرسنگی رفت و برگشت رکعت را نصف کند و در اصطلاح اهل ادب عبارتست از حذف و برداشتن هجای بلند از آخر رکن هایی که دارای دو یا سه هجای بلند پشت سر هم دارند و سپس هجای بلند ما قبل آن را به هجای کشیده تبدیل کنند. مثلاً اِسقاطِ (نون) در (فاعلاتُن) و اِسکانِ (تاء) آن که به صورت (فاعلات) در می آید و در عمل آن را مقصور می نامند و به آن فاعلان هم گفته می شود.
۶۶- قِطعه
قطعه به معنای پاره و یک قسمت از هر چیزی و در اصطلاح اهل ادب، ابیات مسلسل در معنا و متِحدّ در وزن و قافیه بدون مطلع که از ۲ بیت الی حداکثر ۱۱ بیت سروده شده باشد، را گویند.
۶۷- قَلب
قلب: معانی فراوان دارد از جمله به معنای برگرداندن – واژگون کردن میانه لشکر و به معنای دل که در طرف چپ سینه واقع شده و در اصطلاح اهل ادب مخصوصاً عُرفای صوفی مسلک، قلب لطیفه ای است ربانّی که در قلب جسمانی جای می گزیند و آن را نَفس ناطقه خوانند و علمای علم صرف عنوان قلب را به تَقَدُّم یکی از حروف کلمه بر حرفی دیگر می نامند و در اصطلاح اهل ادب به الفاظی می گویند که هرگاه تمام حروف آن را برگردانند همان معنایِ لفظ اول و یا معنای لفظ دیگری از آن حاصل شود مانند کلمات (دَرد) (تَخت) (شاباش) (موم) همچنین مانند بعضی کلمات مانند (موش) که چون قلب شود (شوم) گردد و توضیحات بیشتر از جمله سه قسم بودن آن در کتب صناعات ادبی مشروحاً بیان شده است.
۶۸- کامِل
کامل به معنای تمام و نیز نام بحری است از بحور عروض که هر مصراع آن با سه ۳ مرتبه (مُتَفاعِلُن) تقطیع و یکی از بحور ۱۹گانه می باشد.
۶۹- کثرتِ تکرار
کَثرتِ: به معنای فراوانی – اَفزونی – (مقابلِ قِلّت) – بسیار بودن و کثرتِ تکرار به معنای تمدد پیدا کردن مطلب است.
۷۰- لُغَز
لُغَز به معنای چیستان است و در زبان محاوره عربی به سوراخ کلاه گوشه و سوراخ موش و سوسمار نیز گفته می شود. لغز یا چیستان سخنی است پوشیده و در پوشش عباراتی مشکل و به طریق سوال و بدین سبب آن را (چیست آن) گفته اند که شنونده و یا خواننده درباره آن بیندیشد و مقصود و منظور شاعر را دریابد. لغز در زبان محاوره عربی معنای پیچیدگی می دهد.
۷۱- مُجتَّث
مُجَتّث: به معنای از پنج برکنده و در اصطلاح عروض نام بحری است از ۱۹ بحر شعر و در اصل از چهار بار (مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن) می آید و زحاف این بحر ۹ رقم است:
۱- خَبن
۲- شکل
۳- قصر
۴- حذف
۵- رفع
۶- مجسف
۷- اسباغ
۸- تشعیت
۹- صَلم
که در کتب صناعات ادبی مشروحاً با ذکر مثال بیان شده است.
۷۲- مُتدارک
متدارک: به معنای چیزی رسنده به چیزی – درک کننده و دریابنده و در اصطلاح فن ادبی به قافیه ای در شعر گفته می شود که بر حسب تقطیع از ساکنی که در آخر آن است تا اول ساکن که پیش از آن ساکن است دو حرف متحرک واسطه باشد به عنوان مثال در شعر: شمع جان چون سوخت در فانوس تن – شد از آن صورت پریشان حال من. که دو حرف متحرک میان دو ساکن واسطه است.
بحر متدارک از تکرار چهار مرتبه (فاعلن) ایجاد می شود و غالباً شعرا در:
۱- بحر متدارک مثّمن سالم ۲- متدارک مثّمن اَحذّ ۳-متدارک اَحّذِ مذال، شعر می سرایند. که به ترتیب شاهدها ذکر می شوند:
۱- (ای صبا صبحدم، چون رسی سوی او = فاعلن فاعلن فاعلن فاعلن
حال من عرضه کن باسگ کوی او = فاعلن فاعلن فاعلن فاعلن)
۲- (من همان مرغ عرش آشیانم = فاعلن فاعلن فاعلن فع
طایر گلش لا مکانم = فاعلن فاعلن فاعلن فع)
۳- (چند گویی چرا مانده ویران = فاعلن فاعلن فاعلن فاع
هند واقعان و خوارزم و ایران= فاعلن فاعلن فاعلن فاع)

۷۳- مُتقارب
متقارب: به معنای با یکدیگر نزدیک گردیده – نزدیک یکدیگر و در اصطلاح عروض نام بحری است که با هشت (فعولن) در هر بیت سروده می شود و از آن جهت آن را متقارب خوانند که وَتَدها و سَبَب های آن به هم نزدیکند.
(هر وَتَدی بر عقب سبَبی – هر سببی بر عقب وَتدی). همچنین نام یکی از بحور عروضی است که آن را (تقارُب) نیر نامیده اند که اجزای آن از چهار بار (فَعولُن فَعولُن) تشکیل و از احیف آن شش رقم است به عنوان مثال متقارب مثّمن سالم:

به نام خدای توانای سبحــــــان
که فرد و فرید و رحیم است و رحمان

(جلالی)
۷۴- مُثَّمن
مُثّمن: به معنای هشت شده – هشت تا شده – دارای هشت رکن و به بیتی گفته می شود که رکن عروضی آن هشت بار تکرار شود.
۷۵- محذوف
محذوف: به معنای حذف شده – بریده شده – کاسته شده – انداخته شده است و در اصطلاح عروض به رکنی که از آخر آن سبب خفیف دو حرفی انداخته شده باشد می گویند. به عنوان مثال اگر از (مفاعیلُن) سبب خفیف دو حرفی (لُن) از آخر آن را حذف کنند (مفاعی) می ماند و به جای آن (فعولُن) می نامند همچنین از (فاعلاتن) پس از حذف سبب خفیف دو حرفی (فاعلا) می ماند که به (فاعِلُن) تبدیل می شود.
۷۶- مَحجوف
محجوف: هر گاه از (مفاعیلن) دو سبب خفیف آخر آن را حذف کنیم (مَفا) باقی می ماند که به صورت (فعل) نشان داده شده و آن را محجوف می نامند.

۷۷- مَجدوع
مجدوع: به معنای بینی بریده و آن عبارت است از اِسقاط هر دو سبب (مفعولات) و اِسکان تاء آخر آن که (لات) باقی می ماند و در عمل به (فاع) نشان داده می شود.
۷۸- مخالفتِ قیاس
مخالفتِ قیاس: به معنایِ با کسی مخالفت کردن و به کلمه ای گفته می شود که بر خلاف قاعدهِ لغت عرب آمده باشد. به عنوان مثال: (واجب است که در قام اعلال و در مَدّ اِدغام شود) و اگر جز این باشد آن را مخالفِ قیاس خوانند.
۷۹- مَخبون
مَخبون: به معنای جامه دو لایه شده – دست پنهان شده در زیر بغل یا جامه و در اصطلاحِ عروض اگر از (فاعلاتن) از (فا) اَلِف آن را بیندازند، (فَعلاتُن) باقی می ماند و آن را مَخبون شده می نامند همین طور مُستفعَلُن به مُتفعلَن تبدیل که (مفاعلن) خوانده می شود و رکن فاعلن که به (فعلن) تبدیل می شود.
۸۰- مَدید
مَدید: به معنای کشیده – دراز – طویل و در اصطلاح عروض به بحر دوم از بحور عروضی گفته می شود که بنای آن بر ارکان خماسی و سباعی است. یعنی چهار بار (فاعلاتن فاعلن) و نمونه بیت مثّمن سالم آن این است:

این دل پر درد ما را لعلِ تو درمان شده
خاک پایت بنده ها را چشمه حیران شده

و مثال مُثّمن مخبون آن:
از میان دهنش، تا توان یک سرِمو
ز آن نشان باز مده، این سخن هیچ مگو

و مثال نمونه مسدّس سالم آن یعنی (فاعِلاتُن فاعِلَن فاعِلاتُن):
غالیه زلُفی، سمن عارضینی
سر و بالایی و زنجیر مویی

و مثال نمونه محذوف عروض مقصور ضرب یعنی در بحر (فاعِلاتُن فاعِلَتُن فاعِلَتُن).
زندگانی تلخ کردی مرا
زندگانی بی تو ناید به کار

و مثال نمونه مسدّس مخبون:
چون ز من سیر شدی، چِکُنم من
پاسُخَم چون نکنی، بزنـــــم من

و مثالِ نمونه بیت مُسدّس مشکول: (فَعَلاتُ فاعِلَن فَعَلاتُن)
طمع از وَفاءِ او نَبُریم
تا غمِ جَفاء او نخوریم

۸۱- مربّع ترکیب
مربّع ترکیب: مربّع به معنای هر چیز که چهارگوشه باشد – هر چیز که طول و عرضِ آن برابر باشد – چهار ضلعی و در اصطلاح عروض بحری را گویند که از چهار رکن به وجود آمده نه کمتر و نه بیشتر و در علم بدیع چنان باشد که چهار بیت گفته شود یا چهار مصراع که هم از طول و هم از عرض بتوان آن را خواند:
و مربّع ترکیب در شعر در واقع قسمتی از مسمّط است و آن چنان باشد که شاعر چهار مصراع بسراید که همه در وزن مشترک و سه مصراع اول در قافیه هم مشترک باشند و قافیه مصراع چهارمی تابع قافیه اصلی که بنای شعر بر آن نهاده شده است باشد مثال:

ای لب لعل تو به طعم شکـــــر

وی رُخ خوب تو به نور قمـر

وی قد رعنای تو سَروِ دگــــــر

خاطرم آشفته به هر سه نگر

****

چون لَب تو نیست شکر در جهان

ماه نتابد چو تو در آسمــان

سرو نخیزد چو تو در بوستــــان

ای به لطافت ز همه خوبتـر

به عبارت دیگر مربّع ترکیب نوعی از مسمّط است که شاعر بیتی را به چهار بخش تقسیم کند و در آخر سه بخش آن سجع نگهدارد و در بخش چهارم قافیت آورد. به عنوان مثال:
جایی که بود آن دل سِتان

با دوستان در بوستـــان

شد گرگ و روبه را مکــان

شد بوم و کرکس را وطن

بر جای رَطل و جام مـــی

گوران نهــا دستند پـــی

بر جای چنگ و نای و نـی

آوازِ زاع اســت و زَعَـــن
(معزّی)

۸۲- مربّع تضمین
مربّع تضمین: عیناً مانند مربّع ترکیب است منتها مصراع های چهارم در هر بند یکی و تکراری است.
توضیحاً یادآور می شود که همان طور که درباره مربّع ترکیب و مربّع تضمین توضیحات داده شد بر این منوال محمنس و مسدّس و .. مثّمن نیز سروده و ساخته می شود.
۸۳- مَذال
مَذال: به معنای دامن فرو هشته و در اصطلاح عروض در بحر بسیط و بحر کامل افزودن حرفی باشد به روند آخر ارکانی که تنها در آن ارکان یک هجای بلند وجود دارد، چنان که (متفاعِلُن) را به صورت (مُتفاعِلان) و (مُستفعَلُن) را به صورت (مُستَفعَلان) در آورند.
۸۴- مرفل
مُرفل: به معنای مفعول (تَرفیل) و تَرفیل عبارتست از افزودن سبب خفیف بر رکن (مستفعلن) و در اصطلاح عروض آن است که بر وَتَدِ (مُستَفعَلُن) سببی افزوده و به (مُستَفعَلاتُن) تبدیل گردد.
۸۵- مَرفوع
مرفوع: در زبان عربی به نوعی از دویدن در بالاترین و سریعترین سرعت حرکت می گویند همینطور به معنای برداشتن و بلند کردن و در اصطلاح عروض از رکنی که در آغاز آن دو سبب خفیف باشد، سبب خفیف برداشته شود به عنوان مثال: چنانکه (فاعِلَن) تبدیل یافته از (تفعلن) از رکن (مستفعلن) را مرفوع می نامند.
مثال دیگر: (مفعول) تبدیل یافته از (عولات) از رکن (مفعولات) مرفوع می باشد.
۸۶- مسبغ
مسبغ: از مصدر (اسباغ) یعنی زرهی که بریدن فراخ باشد و در اصطلاح عروض هرگاه به جزوی که در آخر آن سببی باشد، الفی بیفزایند معنای مسبغ می دهد مثلا در دو رکن فاعلن و مستفعلن که تبدیل به فلاعلان و مستفعلان می شود و آن را (اذاله) هم می گویند.
۸۷- مستزاد
مستزاد: به معنای زیاد کرده شده – افزون شده – زیاد شده و در اصطلاح عروض به قصیده یا قطعه یا رباعی و امثالهم گویند که در دنبال هر مصراعی از آن مصراعی به وزن کوتاه تر یا همان قافیه آورده شود و رعایت قافیه در مستزاد شرط است. به عنوان مثال:
چون نون خمید قد قلم آنزمان که خواست
بی قید و کم و کاسـت

شرحی دهد که خالق بیچون من کجاسـت
با شعر و حرف راســت

خواهد که جای پای خدا را دهد نشـــــان
واضـــــح به این و آن

هر جا هر آنکه طالب دیدار آن لقاســـــت
این شرحش، اکتفاست

الی آخر (جلالی)
۸۸- مسدّس
مسدّس: به معنای شش شده – دارای شش رکن – شش پهلو و در اصطلاح عروض قسمتی از مسمّط است و قسمتی از شعر است که بر شش جزء بنا شده باشد. به عبارت دیگر در یک شعر مسمّط که تا ۳۰ و ۴۰ بار ممکن است بخش های آن تکرار گردد. هر بخش یا رشته که از شش مصراع تشکیل شده که پنج مصراع آخر سایر بخش های مسمّط هم قافیه است به این بخش ها یا رشته های شعر مسمّط عنوان (مسدّس) می دهند. به عنوان مثال در مسمّط مسدّس خَزانیه منوچهری:
خیزید و خز آرید که هنگام خزانســــت
بــاد خنک از جانب خوارزم وزانســت

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست
گوئـی که یکی پیرهن رنگرزانســـــت
دهقان به تعجب سر انگشت گزانســــت
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلزار
****

طـــاووس بهاری را دنبال بکندنـــد
پرّش ببریدند و به کنجی بفکندند
خسته به میان باغ به زاریش به بندند
بــا او نشینند و نگویند و نخندند
و آن پـــر نگارینش بر او باز نبندنــد
تــــا آذر مه بگذرد و آیــــد آذار

۸۹- مسمّط
مسمّط: به معنای حکمی که رد نشود – حکم روان و در اصطلاح عروض به نوعی از شعر گفته می شود که شاعر در ۳ مصراع (یا بیشتر) یک قافیه را رعایت کرده و در مصراع چهارم (یا بیشتر) یعنی مصراع آخری با مصراع آخر سایر بخش های مسمّط هم قافیه باشد و در شماره ۸۳ مسدّس توضیح داده شده و شاهد کلام هم از مسمّط منوچهری آورده شده است. توضیحاً مسمّط ممکن است به صورت مسمّط مثلث یا مربّع یا مخمس یا مسدّس سروده شده باشد و کمتر از مسمّط مثلث یعنی به کمتر از سه ۳ مصراع اصلاً مسمّط اطلاق نمی شود. در هر صورت مصراع آخر بندهای مسمّط را مصراع قافیه و بندهای مسمّط را بند تسمیط می نامند.
۹۰- مشکول
مشکول: در زبان عربی به معنای حیوانی که یک دست و پای سفید دارد و به مشک و خیک کوچک هم گفته می شود و در اصطلاح عروض رکنی است که حرف دوم آن و حرف هفتم آن را انداخته باشند به عبارت دیگر به رکنی که از اجتماع (خبن) و (کف) در (فاعلاتن) پیدا می شود می گویند مانند (فعلاتُ) که از فاعلاتن حاصل شود. همچنین هرگاه حرف دوم و هفتم یک رکن مانند (مستفعلن) (متفعل) (فاعلاتن) (فعلاتُ) حذف شود، به آن مشکول می گویند. پس اگر هجای بلند اول و آخر رکنی به هجای کوتاه بدل شد مشکول شده است.
۹۱- مصراع
مصراع: به معنای یک لنگه در است و تلفظ (مصرع) غلط و اشتباه است در اصطلاح عروض به نصف یک بیت شعر گفته می شود و از آنجایی که در زبان عربی به یک سطر شعر یک بیت می گویند و بیت و یا خانه دارای یک دری است که دو لنگه دارد لذا یک مصراع به منزل لنگه در محسوب می شود.
۹۲- مضارع
مضارع: به معنای شریک – شبیه و مانند و در اصطلاح صرف زبان عربی به فعلی در زبان حال یا آینده دلالت می کند دارای ۱۴ صیغه می باشد مضارع اسم فاعل از مضارعه به معنای مشابهت است و در زبان فارسی فعل مضارع از ریشه آخر با اضافه کردن ضمیرهای (م) (ی) (د) (یم) (ید) (ید) (ند) ما قبل مفتوح ساخته می شود. به عنوان مثال: ریشه فعل امر از (رفتن)، (رو) می باشد و فعل مضارع آن [روم– رَوّی– رود– رَوّیم– رَوّید– روند] خواهد بود که گاهی در اول آن ها لفظ (می) در می آید مانند [می روم– می رَوّی– می رود- …] و در اصطلاح عروض نام بحری از بحور شهر است که از چهار بار: (مفاعیلن فاعلاتن) تشکیل شده است. این بحر مضارع که به بحر مضارع سالم نامیده می شود چندان در شعر خوش آیند نیست و شعرا غالباً مزاحف آن را به کار می گیرند به عنوان مثال در شعر فارسی (مضارع مثّمن احزب) که عبارت از چهار بار: (مفعول فاعلاتن) است بیشتر به کار گرفته می شود.
باید دانست زحاف بحر مضارع یازده رقم است از این قرار:
[کف– حزم– فرب– قصر– حذف– سلخ– طمس– قبض– بر– اشباغ– مراقبت]
۹۳- مطلع
مطلع: به معنای جای بر آمدن و طلوع خورشید و ستارگان است و در زبان فارسی به آن (دمیدن گاه) می گویند که چندان مُصطَلح نشده و در اصطلاح عرفا به مقام مشهور گوینده ای گفته می شود که مشغول تلاوت کلام الله باشد و مجازاً به بیت اول غزل و قصیده که هر دو مصراع دارای قافیه باشد گفته می شود.
۹۴- مطوی
مطوی: به معنای چیزی است که با رشته ای به هم پیچیده شده باشد و به درهم پیچیده شده و پیچ در پیچ و لوله کرده و بر هم نهاده اطلاق می شود. در اصطلاح عروض به رکنی که حرف چهارم آن ساکن است و آن حرف افتاده باشد می گویند به عنوان مثال از (مستفعلن) که حرف چهارم (ف) آن ساکن است (مفتعلن) ساخته شده باشد می گویند. توضیحاً مطوی در دو رکن (مستفعلن) و (مفعولات) واقع می شود.
۹۵- مطابقه
مطابقه: در زبان عربی به معنای یک چیزی را بر رَوّی چیز دیگری پوشیدن است مثلاً یک پیراهن را رَوّی پیراهن دیگری پوشیدن مطابقه می نامند و در اصطلاح بدیعی عبارتست از جمع کردن کلمات متضاد در کلام و همچنین مُقابله اشیاء متضاد را هم مطابقه خوانند. به عنوان مثال:
۱- در زبان عربی: تعزّ من تشاء و تِذّلُ من تشاء
۲- در زبان فارسی: ای سرد و گرم دهر کشیده – شیرین و تلخ چرخ چشیده
(مسعود سعد)
۹۶- مطموس
مطموس: در زبان عربی به معنای نابینا – ناپدید شده – ناپیدا به عنوان مثال (سنایی) برای چاه خشک و بی آبی چنین گوید:
چاهســــاری به بین خراب شده
گشته مطموس و خشک آب شده
و در علم عروض هرگاه (فا) از (فاعلاتن) که مفروق الوتد است برداشته شده و به جای آن (فع) نهند تا به صورت (فعلاتن) در آید آن را مطموس گویند.
۹۷- مطول
مطول: به معنای دراز و فرو هشته و طولانی و ممتد و در مقابل مختصر است.
۹۸- مقصور
مقصور: در زبان عربی به معنای کوتاه شده – مختصر شده و کاسته شده و در اصطلاح عروض هرگاه ساکن سببی که در آخر رکن می باشد حذف کرده و متحرک آن را ساکن گردانیم تا رکن کوتاه تر شود به آن مقصور می گویند به عنوان مثال: اگر (ن) انتهای (مفاعیلن) حذف و ضمه لام آخر باقیمانده هم را ساکن گردانیم به صورت (مفاعیل) در میآید و به این کار مقصور گفته می شود.
۹۹- مقطع
مقطع: به معنای قطع کردن و بُریدن و به جای برش گفته می شود و از آن جایی که آخر هر چیزی را که قطع شده هم مقطع می نامند لذا شعرا آخرین بیت قصیده و غزل را مقطع نام نهاده اند.
۱۰۰- مقبوض
مقبوض: در زبان عربی به معنای گرفته شده – قبض شده – ضبط و تصرف شده و در اصطلاح عروض به رکنی گفته می شود که حرف پنجم آن که ساکن است حذف شود. به عنوان مثال هرگاه از (مفاعیلن) یاء را برداریم (مفاعلن) می ماند و آن را از آن جهت مقبوض می نامند که حرف یاء را از آن باز گرفته اند.
۱۰۱- مقتضب
مقتضب: به معنای بریده و قطع شده و در اصطلاح عروض نام بحری است و وجه تسمیه آن بدین لحاظ است که از بحر (منسرح) بریده شده است. به عبارت دیگر ارکان این دو بحر یکی است منتها اختلاف در ترتیب ارکان هاست مثلاً بحر منسرح (مستفعلن مفعولات) در چهار مرتبه می باشد لیکن در مقتضب (مفعولات مستفعلن) در چهار مرتبه خواهد بود. باید دانست در بحر مقتضب چه در زبان عربی و چه در زبان فارسی شعر زیادی سروده نشده است.
۱۰۲- مقطوع
مقطوع: به معنای بریده و قطع شده – منفصل شده است به عنوان مثال می گویند: قیمت مقطوع یعنی دیگر جای چانه زدن وجود ندارد و در اصطلاح عروض به شعری که حرف ساکن وتد اخیر رکن آن را حذف کرده و حرف متحرک آخر آن را ساکن گردانند مقطوع می گویند به عنوان مثال: در رکن (مستفعلن) اگر (نون) آخر را بیندازند و (لام) را ساکن گردانند به صورت (مستفعل) در می آید که به جای آن (مفعولن) گذاشته می شود و چون مفعولن از مستفعلن حاصل شده است آن را مقطوع نام نهاده اند.

۱۰۳- مشعث
مشعث: در اصطلاح عروض هرگاه یکی از دو متحرک وتد رکنی را بیفکنند به آن مشعث می گویند به عنوان مثال هرگاه (مفعولن) از (فاعلاتن) خیزد به آن مشعث گویند از این لحاظ که آشفته گردانیده شده است و مشعث به معنای ژولیده و آشفته می باشد.
۱۰۴- مکشوف
مکشوف: به معنای آشکارا کرده شده – بی پرده و فاش شده و ظاهر شده و کشف شده است. در اصطلاح عروض هرگاه (تاء) (مفعولات) ساقط شود آنچه می ماند (مفعولا) می باشد که به جای آن (مفعولن) می گذارند و آن را مکشوف می خوانند.
۱۰۵- مکفوف
مکفوف: معنای این لغت در زبان عربی کور و نابینا – چشم بسته – بازایستاده – دور داشتن – باز داشتن می باشد و در اصطلاح عروض به رکنی از بحور عروض که حرف هفتم ساکن آن حذف شده باشد. می گویند به عنوان مثال هرگاه از (مفاعیلن) حرف نون را بیندازند (مفاعیل) باقی می ماند و چون مفاعیل حرفی کمتر از مفاعیلن دارد به آن مکفوف گفته اند و این کار در دو رکن مفاعیل و فاعلاتن انجام می شود.
۱۰۶- موزانه
موازنه: به معنای برابر کردن میان دو چیز با چیزی هموزن بودن سنجیدگی میان دو چیز می باشد و در اصطلاح بدیع نام صنعتی است که در آن فاصله دو کلام در وزن برابر باشد بدون رعایت قافیه و یا آوردن دو جمله یا دو مصراع یا دو بیت که کلمات آن ها به ترتیب با هم هموزن عروضی باشند. مثال:
به بزم و رزم تو ماند همی خزان و بهار
به تیغ و کلک تو ماند همی قضا و قدر
که بزم و رزم در وزن برابر و تیغ و کلک و قضا و قدر هموزن عروضی اند.

۱۰۷- موشح
موشح: در زبان عربی به معنای زینت و آرایش داده شده – آراسته شده و در شعر صنعتی است که شاعر در اول ابیات شعر خود حروف یا کلماتی بیاورد که اگر آن حروف یا کلمات را جمعاً جمع کنند بیتی یا مثلی یا نام شخصی یا مکانی بیرون آید. باید دانست بعضی از شعرا اینگونه اشعار را نوعی از معمّا می دانند.
۱۰۸- موقوف
موقوف: به معنای ایستاده شده – توقف داده شده – توقیف شده – تعطیل و ترک شده است. در اصطلاح عروض بحری است که در آن وقف صورت گرفته باشد یا به عبارت دیگر رکنی که حرف هفتم متحرک آن را ساکن کرده باشند مانند (تا) در رکن (مفعولات) و چون (مفعولان) به جای (مفعولات) آورده می شود آن را موقوف می خوانند.
۱۰۹- موسع
موسع: به معنای وسعت داده شده – گشاد – فراخ کرده – گشاده و در اصطلاح عروض افزودن سببی بر (فاعلاتن) است و این عمل متکلفانه را توسیع گویند و (فاعلاتن) را که به توسیع: (فاعلیاتن) شود موسع خوانند.
۱۱۰- منحور
منحور: در زبان عربی به معنای گلو بریده شده و در اصطلاح عروض اجتماع (جدع و کشف) در (مفعولات) است که فقط (لاء) باقی می ماند که (فع) به جای آن استعمال می شود و چون (فع) از مفعولات باقیمانده آن را منحور خوانده اند زیرا بدون هرگونه زحاف از این رکن دیگر چیزی باقی نمانده است زیرا هر ۲ سَبَب اول و (تاء) آخر (مفعولات) حذف شده است.
۱۱۱- منسرح
منسرح: در زبان عربی به معنای مردی که خفته و پاهایش را از هم گشاده باشد و بعضی عقیده دارند که اِنسِراح به معنای از جامه بیرون آمدن است و در اصطلاح عروض به نام بحری گفته می شود که سبب ها بر وتدها مقدم است و لذا آسان تر گفته می شود و از آنجایی که این بحر در نقصان زحافات به حدی می رسد که دو رکن باقی می ماند لذا این بحر را به بیرون آمدن از جامه و لخت شدن تشبیه کرده اند. این بحر از چهار بار (مستفعلن مفعولات) به ضم (تاء) است و این بحر در نقصان ارکان به جایی می رسد که تنها یک بار (مستفعلن مفعولات) باقی می ماند. توضیحاً این بحر هم در مثّمن و هم در مسدّس هر دو مستعمل است و چون آسان تر گفته می شود بعضی از علمای علم معنی منسرح و انسراح را به معنای آسانی و روانی می دانند.
ارکان و اجزای این بحر از اصل چهار بار: (مستفعلن مفعولات) و (مفتعلن فاعلات) بیرون می آید و زَحاف ها که در این بحر اتفاق می افتد جمعاً ۱۱ می باشد:
(طی– خَبن– کف– وقف– قطع– کشف– حذف– رفع– جدع– نحر– اسباغ)
زحاف های منشعبه آن از رکن (مستفعلن) ۷ می باشد:
۱) مفتعلن (مطوی)
۲) مفاعلن (مَخبون)
۳) مفعولن (مقطوع)
۴) فع لن (احذّ)
۵) فع لان (احذّ مسبغ)
۶) فاعلن (مرفوع)
۷) مفعولان (مقطوع مسبغ)
زحاف هایی که از رکن (مفعولات) اتفاق می افتد ۹ می باشد:
۱) مفاعیل (مَخبون)
۲) فعولان (مَخبون موقوف)
۳) فعولن (مَخبون مکشوف)
۴) فاعلات (مطوی)
۵) فاعلن (مطوی مکشوف)
۶) فاعلان (مطوی موقوف)
۷) مفعول (مرفوع)
۸) فاع (مجدوع)
۹) فع (منحور)
اینک به شرح زیر شواهد آورده می شود:
۱) بحر مثّمن مطوی موقوف:
حیدر شرع و کرم بازو [و] احسان تست
کاین در روزی گشاد و آن در خیبر شکست
[مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلان
مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن]
۲) بحر مثّمن مطوی مَخبون موقوف:
بشنو و نیکو شنو نعمت خنیاگران
به پهلوانی سماع به خسروانی طریق
[مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلان
مفاعلن فاعلان مفاعلن فاعلان]
۳) بحر مثّمن مطوی مکشوف:
ای پسر آخر بساز چاره و درمان من
رحم کن ای دلربای بر دل و بر جان من
[مفتعلن فاعلان مفتعلن فاعلن
مفتعلن فاعلان مفتعلن فاعلن]
۴) بحر مثّمن مطوی مَخبون مکشوف:
کیست که پیغام من به شهر شروان برد
یک سخن از من، بدان مرد سخندان برد
[مفتعلن فاعلن مفاعلن فاعلن
مفتعلن فاعلان مفتعلن فاعلن]
۵) بحر مثّمن مجدوع:
این دل مسکین من اسیر هوا شد
پیش هزاران، هزار گونه بلا شد
[مفتعلن فاعلات مفتعلن فاع
مفتعلن فاعلات مفتعلن فاع]
۶) بحر مثّمن منحور مجدوع:
خوبتر از رُویِ تو گمان نبرد خلق
زارتر از من کسی نبرده گمانی
[مفتعلن فاعلات مفتعلن فاع
مفتعلن فاعلات مفتعلن فاع]
۷) بحر مثّمن مقطوع موقوف عروض مکشوف ضرب:
اورا، از نیکویی قارون کردست باز
ما را خواهد همی کز غم قارون کند
[مفعولن فاعلن مفعولن فاعلان
مفعولن فاعلن مفعولن فاعلن]
۱۱۲- موقوف
موقوف: هرگاه از (مفعولاتٌ) (تاء) آن را ساکن سازیم بدل به (مفعولات) می شود که در عمل به آن (مفعولان) می گویند و این تغییر به موقوف موسوم است.
۱۱۳- نثر و نظم
نثر و نظم: نثر به معنای پراکنده – سخن پراکنده – کلامی که شعر نباشد و نظم به معنای کلام موزون مقابل کلام نثر – شعر – سرود.
۱۱۴- وافر
وافر: به معنای بسیار – افزون – فراوان و در اصطلاح عروضی به بحر چهارم از بحور عروضی که وزنش شش بار: (مفاعلتن) می باشد گفته می شود و بنای وافر بر ۷ می باشد که از پنج متحرک و دو ساکن است به عبارت دیگر ارکان وافر از شش بار (مفاعلتن) و ارکان کامل از شش بار (متفاعلن) ساخته شده است و از آنجایی که افاعیل این دو بحر در عدد و متحرکات و سواکن و ترکیب ارکان متفق بودند علمای علم عروض این دو را در یک دایره نهاده و نام آن دو را دایره مؤلفه نهاده اند.
۱۱۵- وتد
وتد: به معنای تندی درون گوش یا جلوی آن و در اصطلاح علم عروض به یک لفظ ۳ حرفی گفته می شود که اگر حرف وسط آن ساکن باشد مانند (قول) به آن وتد مقرون گفته می شود و اگر حرف سوم آن ساکن باشد مانند (علی) به آن وتد مجموع گفته می شود.

۱۱۶- هزج
هزج: به معنای سراییدن سرود طرب انگیز – ترنم و انشاد – آواز یا اندکی گرفتگی گلو و در اصطلاح عروض نام بحری از بحور است که کلمات و آواز متدارک و متقارب باشند و ارکان آن چهار بار (مفاعیلن مفاعیلن) است که ۱۵ رقم زحاف در آن اتفاق می افتد.
(قبض– کف– خرم– تخنیق– ضَرب– حذف– قصر– شتر– هتم– جب– زلل– بِئر– اسیاغ– معاقبت)
این بحر اگر مثّمن باشد در هر مصراع آن چهار بار (مفاعیلن) تکرار می شود مانند:
نگـــارینا شنیدستم به وقت راحت و محنــــت
سه پیراهن سلب بوده ست یوسف را به عمر اندر
یکی از کید شد پر خون دوم شد چاک از تهمت
سوم یعقوب را از بوی روشن کرد چشم تر
دلـــــــم ماند بدان اول تنم ماند بدان ثــــانی
نصیب من شود در وصل تا آن پیراهن دیگــر
(رودکی)
و اگر هزج مسدّس باشد در هر مصراع سه بار (مفاعیلن) است
به عنوان مثال:
نگــــــارینا چرا با من نمی ســـــازی
به حسن خود چرا چندین همی نازی
باید دانست هزج مسدّس معمولاً با حذف یک هجا از آخر و به اصطلاح علم عروض با زحاف قصر در شعر فارسی بسیار به کار رفته است مانند وزن خسرو و شیرین نظامی و دو بیتی های بابا طاهر و نکته دیگر اینکه بسیاری از محققان وزن این دو بیتی ها را تابع عروض عربی نمی دانند زیرا این وزن درست با ترانه های زبان پهلوی ساسانی تطبیق می کند.

۱۱۷- هتم
هتم: هرگاه در رکن (مفاعیلن) سبب آخر حذف و سبب ما قبل آن مقصور گردد باقیمانده ارکان عبارتست از (مِفاع) که به صورت (مفعول) خوانده شده و این تقصیر را اهتم می نامند.
****
توضیحاً در تنظیم این فصل از فرهنگ دهخدا و سایر کتب علم عروض استفاده شده است.
****

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *