Menu

حرف الف

حرف-الف

 

الف

ا

[a]

نقش نمای مفعولی «را»/ مثال: کتابا خوندم: کتاب را خواندم [م.ت].

اَبْروا

[æbrua]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

(جمع ابرو)، ابروها، ابروان [م.ت].

 

اَبْرواتا

[æbruata]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

ابروهایت را، ابروانت را [م.ت].

اِبْرِیم

[ebrejm]

 

[پ ۱: ۴۳۹]

ابراهیم [گویش: ۸]/ شکل دیگر آن «ابرام» است [م.ت].

 

اَتْفار

[æ:tfar]

 

[پ ۱: ۴۲۸]

اطوار، فیس، افاده [م.ت].

 

اَتْفاری

[æ:tfari]

 

[پ ۱: ۴۲۸]

اطواری [یزدی: ۱۰/ پ ۱: ۴۴۶]/ به دخترانی که زیاد ناز و ادا و عشوه دارند، گفته می شود [گویش: ۸].

 

اَتْکَلی

[ætkɛli]

 

[پ ۱: ۴۴۰]

بی هدف، الکی [پ ۱: ۴۴۶]، بی خودی، بی ترتیب، ناجور [یزدی: ۱۰]/ بدون دلیل، بی جهت، بدون هدف، بیهوده [گویش: ۸].

 

اَخ

[æx]

 

[پ ۴: ۱۲۷]

پلیدی، چرک [دهخدا ۱: ۱۲۶۰]/ اَخلاط، خِلط دهان [م.ت].

 

اَخْمْ و تَخْمْ

[æxm-o-tæ:xm]

 

[پ ۱: ۴۲۰]

اخم کردن، عبوس شدن [م.ت].

 

اَخْمْ و سه گِرِنْج

[æxm-o-segereŋ]

 

[پ ۱: ۴۲۰]

(ر.ک به اخم و تخم).

 

اَخ و تُف

[æx-o-tof]

 

[پ ۴: ۱۲۷]

(ر.ک به اخ).

 

اَخُوَّه

[æxowwɛ:]

[æxuwɛ:]

 

[پ ۱: ۴۳۹]

اخوئه [یزدی: ۱۰]/ خمیازه، دهن دره [گویش: ۸].

 

اَدا اصول

[æda-hosul]

 

[پ ۱: ۴۳۰]

ادا: غَمزه، عِشوه، ناز، شکلک، اشاره [دهخدا ۱: ۳۰۹].

 

اَذون

[æzun]

 

[پ ۴: ۱۱۹]

اذان [م.ت].

 

اُرْدَن

[ordæN]

 

[پ ۲: ۲۴۵]

آوردن [م.ت].

اَرْدَه

[ærdɛ]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

۱- قسمتی از شِنگُله. ۲- شیرۀ دانۀ کنجد [یزدی: ۱۲].

 

اَرْزون

[ærzuN]

 

[پ ۲: ۲۳۷]

ارزان [م.ت].

 

اِرَّه

[errɛ:]

 

[پ ۱: ۴۳۴]

اَرّه [یزدی: ۱۳].

 

اِرَّه بَنْدی

[errɛ:-bændi]

 

[پ ۲: ۲۳۵]

اِره به معنای اَرّه (وسیله بریدن)است.

 

اَز بَسْکی کِه

[æz-bæski-ke]

 

[پ ۱: ۴۴۳]

از بس که، تا آن حد که، آن قدر که [م.ت].

 

اُسّا

[ossa:]

 

[پ ۱: ۴۳۴]

ماهر، حاذق، با مهارت، مخفّف استاد و به معنی دانا [دهخدا ۱: ۱۷۷۳]/ استاد کار در حرفه ای خاص مانند نجّاری، آهنگری، بنّایی، پارچه بافی و … [گویش: ۱۰].

 

اِسْبُل

[esbol]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

آبدان [پ ۱: ۴۴۲]/ اُسبُل: (در تداول عامّه) سِپُرز، اُسپُرز، طَحال [دهخدا ۲: ۱۷۲۹].

 

اِسَّخ

[essæx]

 

[پ ۱: ۴۲۶]

استخر [گویش: ۱۱/ پ ۱: ۴۴۶/ یزدی: ۱۵].

 

اِسفَن

[esfæN]

 

[پ ۳: ۲۱۱]

گیاه اسفند (برای رفع چشم زخم بر آتش نهاده، دود آن را به طرف شخص مورد نظر هدایت می کنند) [م.ت].

 

اِسفُن

[esfoN]

 

[پ ۲: ۲۳۵]

ماه اسفند [م.ت].

اِسونْدَن

[e:sundæN]

 

[پ ۱: ۴۱۹]

ستاندن، گرفتن [گویش: ۱۱]/ استاندن [ح.م].

 

اَش

[æ:ʃ]

 

[پ ۳: ۲۱۳]

اشک [م.ت].

 

اِشْتی

[eʃti]

 

[پ ۱: ۴۳۰]

دوک دستی پشم ریسی، در بافق به آن راسی گویند [یزدی: ۱۶]/ ابزاری معمولاً از چوب که برای رشتن پنبه و پشم به کار می رود. در سابق به ویژه در دهات اکثراً توسّط زنان انجام می گرفت. اِشتی به صورت چوبی در حدود بیست سانتی متر طول و یک سانتیمتر قطر بود که در فاصلۀ پنج سانتی متری سر آن، جسمی حجیم و یا دو چوب که به شکل به علاوه در آورده بودند، نصب می شد و با چرخاندن این ابزار ابتدایی در حول محور اِشتی، پنبه و یا پشم را که یک سرش بدان وصل بود، تاب می دادند و کم کم نخ ایجاد شده را بر روی آن می پیچیدند و به تدریج بر مقدار نخ افزوده می شد [گویش: ۱۱].

 

اِشْتی رِشْتَن

[eʃti-reʃtæN]

 

[پ ۱: ۴۳۰]

با دوک دستی پشم ریسی کار کردن [پ ۱: ۴۴۶]/ با اِشتی ریسندگی کردن [گویش: ۱۱].

اِشْکِنَه گُوْری

[eʃkenɛ-gowri]

 

[پ ۴: ۱۳۰]

غذایی است نسبتاً اعیانی و مرکّب از گوشت چرخ کرده، سیب زمینی، روغن، پیاز و آب جوش [یزدی: ۱۷]/ اشکنه فوری، غذایی سریع [م.ت].

 

اَصِّش

[æsseS]

[æseS]

 

[پ ۱: ۴۲۰]

اصلاً [یزدی: ۱۵/ پ ۱: ۴۴۲]/ اصلاً و ابداً [گویش: ۱۲].

 

اَصْلیَش

[æslijæʃ]

 

[پ ۱: ۴۴۰]

(ر.ک به اَصِّش).

 

اُفْتُو

[oftow]

 

[پ ۴: ۱۲۷]

آفتاب [م.ت].

 

اُفتیدَن

[oftidæN]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

افتادن، افتاده، رها شده، مانند املاک بی صاحب [گویش: ۱۲].

 

اَفَندی

[æfændi]

 

[پ ۲: ۲۳۵]

لقبی است در عثمانی به منزلۀ آقا در فارسی و این کلمه در ترکی از بیگ محترم تر است. مأخوذ از یونانی و در ترکی عثمانی به معنی آقا [دهخدا ۲: ۲۶۵۹].

 

اَق

[æq]

 

[پ ۳: ۲۱۴]

در شروع اظهار نظر، هنگام دیدن چیزی ناخوشایند، می گویند [گویش: ۱۲].

 

اِقَّدَه

[eqqædɛ:]

 

 

[پ ۱: ۴۱۰]

این قدر، این اندازه، این همه [یزدی: ۱۸]/ تا این حد [م.ت].

اُق زَدَن

[oq-zɛdæN]

 

[پ ۲: ۲۴۱]

بالا آوردن، قی کردن [ح.م].

 

اُق و وُق زَدَن

[oqq-o-voq- zɛ:dæN]

 

[پ ۱: ۴۴۱]

(ر.ک به اُق زدن).

 

اِقَّه

[eqqæ]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

(ر.ک به اقده).

 

اَلّا دِگی

[ælla:digi]

[ælla:degi]

 

[پ ۱: ۴۱۲]

عمداً، از روی قصد، دلبخواه [یزدی: ۱۹].

 

اَلحَم

[ælhæm]

 

[پ ۲: ۲۴۳]

یک لحظه، زمان کوتاه [م.ت].

 

اَلدَنگی

[ældæŋgi]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

اَلدنگ: بلند بالا و نادان، احمق با قدی دراز، شخص دراز و سبک عمل، کلمه ای است بیشتر تحقیر آمیز برای مرد قد بلند، لوده و بی غیرت و بی کار و بار: با اَلدنگا راه مرو بی عار می شوی [دهخدا ۲: ۲۷۳۶]/ بی‌کارگی، راحتی و بی‌مسئولیّتی [م.ت].

اَلَم غِرغِر

[ælæm-ɤerɤer]

 

[پ ۱: ۴۲۸]

رنگ و وارنگی نامتجانس و نامناسب [یزدی: ۲۰]/ الم ققر کردن: تند و بد نوشتن [دهخدا ۲: ۲۷۹۶].

 

اُلِنگون

[oleŋguN]

 

[پ ۴: ۱۱۴]

آلَنگ و دولَنگ: از اتباع، در تداول عامّه اسباب و آلات و زاید و فضول [دهخدا ۱: ۱۴۷]/ اولنگون: آویزان، آویخته، معلّق [یزدی: ۲۹].

اَلُو

[ælow]

 

[پ ۲: ۲۴۶]

داغی، گُر گرفتگی [م.ت].

اَلُو شُدَن

[ælow-ʃodæN]

 

[پ ۲: ۲۴۶]

داغ شدن، گُر گرفتن، سرخ شدن زغال در آتش، هَلُو شدن نیز گفته می شود [م.ت].

 

اِمالَه

[emalɛ]

 

[پ ۱: ۴۳۹]

تَنقیه، شستشوی قسمت انتهایی رودۀ بزرگ [گویش: ۱۴].

 

اِمبار

[emba:r]

 

[پ ۱: ۴۴۰]

این بار، این دفعه [یزدی: ۲۰/ گویش: ۱۴].

 

اِمرو

[emru]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

امروز [م.ت].

اِمشُو

[emʃow]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

امشب [یزدی: ۲۱/ گویش: ۱۴].

 

اَمون

[æmuN]

 

[پ ۴: ۱۲۹]

امان، راحتی، آسایش [م.ت].

 

اَن دون

[æN-duN]

 

[پ ۲: ۲۳۵]

جایگاه مدفوع، کنایه از مقعد [ع.ج].

 

اَنگوش

 [ænguʃ]

 

[پ ۱: ؟]

انگشت [پ ۱: ۴۴۶].

 

او

[u]

 

 

آن [یزدی: ۲۴].

 

اُو

[ow]

 

[پ ۳: ۲۱۹]

آب [گویش: ۱۵].

 

اُو بُردَنِ بَرگا(ه)

[ow-bordæ:ne-bærga:]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

کنایه از مهار گسیختگی، از کنترل خارج شدن [پ ۱: ۴۴۷].

اُو پاشون

[ow-paʃuN]

 

[پ ۲: ۲۳۷]

کنایه از شخصی که سر و وضعی نامرتب است، نظیر آنچه شلوزار گفته شود [یزدی: ۲۴]/ آب پاشون: کسی که لباس گشاد و سر و وضعی آشفته، دکمه های باز و حالتی زوار در رفته داشته باشد [گویش: ۱]/ به هم ریخته، نا به سامان [م.ت].

 

اُوِّ چَش رِختَه

[owe-tæʃ--rextɛ]

 

[پ ۴: ۱۲۴]

آب چشم ریخته، بی شرم، بی حیا [یزدی: ۲۵]/ چشم سفید (بی چش و رو) [م.ت].

اوحَد

[uhæd]

[uwæ:d]

 

[پ ۱: ۴۳۸]

اوحد (اوَد): آن + حد (آن طرف)/ آن طرف، سمت دیگر [م.ت].

 

اوَتَّر

[uwættær]

 

[پ ۱: ۴۱۲]

آن طرف تر [پ ۱: ۴۴۶/ گویش: ۱۶/ یزدی: ۲۴]/ (او + حد + تر) آن حدتر، دورتر [م.ت].

 

اوَتَّرُک

[uwættɛ:rok]

 

[پ ۱: ۴۱۲]

کمی آن طرف تر [یزدی: ۲۵]/ مخفّف اوحَدتَرُک، آن + حد + تر + ک (تصغیر)، کمی دورتر [م.ت].

 

اُوپاشون شُدَنِ اُوضاع

[owpaʃuN-ʃodæ:ne-owza:]

 

[پ ۲: ۲۳۷]

به هم ریختن وضعیت، نابسامان شدن اوضاع [م.ت].

 

اُو دَردَه

[ow-dærdɛ:]

 

[پ ۱: ۴۲۱]

احساس درد در یک نقطه از بدن بیمار که در اثر وجود آبسه در نقطۀ دیگر پیدا شود که معمولاً در اثر تورّم غدد لَنفاوی آن ناحیه است [گویش: ۱۷].

 

اور

[u:r]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

۱- ادا و اطوار ۲- کهنگی و بدبویی پنیر کهنه، فاسد و تند شده [یزدی، ۲۶]/ گردکان و بادام و پسته که مغز آنها تند و تیز شده باشد [دهخدا ۳: ۳۱۱۵].

 

اوروزا

[uruza]

 

[پ ۴: ۱۳۰]

آن روزها [گویش: ۱۷]/ آن دوران، کنایه از گذشته [م.ت].

 

اُوِ زیپو

[owe-zipo:]

 

[پ ۱: ۴۴۲]

آب بی رمق [پ ۱: ۴۴۶/ یزدی: ۲۷]/ غذای آبکی [گویش: ۱۸].

 

اُوِسَّن

[owessæN]

 

[پ ۱: ۴۴۱]

آبستن [یزدی: ۲۸/ گویش: ۱۸]/ حامله، بارور [م.ت].

 

اُوِسَّن رَفتَن

[owessæN-ræftæN]

 

[پ ۱: ۴۴۱]

آبستن شدن، حامله شدن [م.ت].

 

اُوْضا

[owza]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

اوضاع [پ ۱: ۴۴۷].

 

اُوْضا پَسَکی شُدَن

[owza:-pæsæki-ʃodæN]

 

[پ ۱: ۴۱۱]

شرایط بر وفق مراد نبودن، بر خلاف انتظار بودن، دگرگون شدن اوضاع [م.ت].

اوف

[uf]

 

[پ ۳: ۲۱۴]

علامت اظهار درد است، خاصّه در سوختگی و خلیدن خار یا سوزن و امثال آن بر تن [دهخدا ۳: ۳۱۲۹].

اُوْ کِرْدَه

[ow-kerdɛ :]

 

[پ ۱: ۴۲۱]

خیساندۀ میوه های خشک از قبیل آلو، برگۀ زردآلو، آلبالو و … برای خوردن مخصوصاً هنگام بامداد [یزدی: ۲۸]/ برگه های زردآلو، هلو، آلوچه و … را برای خیساندن، در آب قرار می دهند. در روزهای زمستان برگه های خیس خورده را به جای میوۀ تازه می خوردند و آب این خیسانده ها نیز به صورت نوشابه می نوشیدند [گویش: ۱۸].

 

اُوْگوش

[owguʃ]

 

[پ ۱: ۴۴۲]

آب‌گوشت [پ ۱: ۴۴۷/ گویش: ۱۹/ یزدی: ۲۹].

 

اُوْگوشت

[owguʃt]

 

[پ ۲: ۴۴۲]

آب‌گوشت [یزدی: ۲۹].

 

اَوَّل باری

[ævvæl-bari]

 

[پ ۲: ۲۴۳]

اوّلین، نخستین [م.ت].

 

اَوَّلُک

[ævvɛlok]

 

[پ ۴: ۱۲۶]

در آغاز، اوایل [م.ت].

 

اُوْلَه

[owlɛ:]

 

[پ ۱: ۴۳۶]

آبله، بیماری خطرناکی که پیش از پیدا شدن واکسیناسیون، مبتلایان می مردند و یا کور می شدند [گویش: ۱۹].

 

اومَدَن

[umɛdæN]

 

[پ ۲: ۴۳۳]

آمدن [م.ت].

 

اُوِ مُشْتُک

[owe-moʃtok]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

(آب + مشت + ک (تصغیر)). آب خوردن به وسیله دست، کنایه‌ای است برای نوشیدن آب خنک لب چشمه [م.ت].

 

اُوِ مُشْتُک، ماچِ پُشْتُک

[ow-e-moʃtok-matʃ-e-poʃtok]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

کنایه از دیدارهای دزدکی به بهانه آب خوردن (مخفیانه دیدار کردن با معشوقه) [م.ت].

 

اون

[un]

آن [م.ت].

 

 

اونَشون

[unæʃuN]

 

[پ ۱: ۴۱۱]

(= آن چنان) آن طور، آن گونه، به آن شیوه [م.ت].

 

اونوَخ

[unvæx]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

(= آن وقت) آن هنگام، آن زمان [م.ت].

 

اِهمال

[e:mal]

 

[پ ۴: ۱۳۰]

به خود فرو گذاشتن چیزی [دهخدا ۱: ۳۱۵۵]/ کوتاهی، کم کاری [م.ت].

اِهمال کِردَن

[e:mal-kerdæN]

 

[پ ۴: ۱۲۰]

فرو گذار کردن، ندیده گرفتن، تَکاهُل کردن، درنگ کردن، واگذاردن [دهخدا ۳: ۳۱۵۵]/ کوتاهی کردن، کم کاری کردن [م.ت].

 

اُهِیا

[ohija:]

 

[پ ۲: ۲۳۹]

در تداول عامه حرف ندا و گاه علامت تَحذیر است [دهخدا ۱: ۱۹۱]/ آهای (حرف ندا) [م.ت].

 

اِیَچّون

[ijætʃtʃuN]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

این چنین [پ ۱: ۴۴۷/ یزدی: ۳۰]/ به این طریق، به این نحو [گویش: ۲۱].

 

اِیَچّونی

[ijæ:tʃtʃu:ni]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

آن چنین [یزدی، ۳۰]/ (= این چنین) این گونه، این طور [م.ت].

 

ایرُو

[irow]

 

[پ ۲: ۲۴۵]

این طور، این نوع [م.ت].

 

ایرُو شُدَن

[irow-ʃodæN]

 

[پ ۲: ۲۴۵]

این طور شدن، این گونه شدن [م.ت].

 

اینجورَکی

[iNurɛki]

 

[پ ۳: ۲۲۱]

این طور، به این نحو، این گونه [م.ت].

 

اَیّوم

[æjjum]

 

[پ ۲: ۲۳۸]

ایّام، روزها [م.ت].

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *