Menu

حرف ب

حرف-ب

 

 

ب

بائو

[ba:u]

 

[پ ۱: ۴۴۱]

با او: ۱-  بازو و آرنج، در فرهنگ ها و متون باهو آمده است که از صورت بادو مشتق شده است. ۲-  لبه های بلند کنار در و چهار چوب، تخته های دو سوی گرجین [یزدی: ۳۲]/ دو چوبی که برای تکیه دادن دست در طرفین صندلی دسته دار به کار می رود [گویش: ۲۱]/ باهو: از آرنج تا شانه، در هندی به معنای بازو، لقب پادشاهان هند، مِهاباهو به معنی بزرگ بازو بوده است [دهخدا ۱: ۳۷۴۱].

 

باب

[ba:b]

 

[پ ۱: ۴۲۰]

متداول، معمول، همه گیر، عُرف [م.ت].

 

بابِ [-] بودَن

[ba:b-e-[-]-budæN]

 

[پ ۱: ۴۲۰]

رسم، طریق معمول، راه، متداول، متعارف، مرسوم، مُد بودن، رایج و مرغوب بودن [دهخدا ۳: ۳۲۴۷]/ (= بُمِ طبعِ [-] بودن) مناسب کسی بودن، تناسب داشتن [م.ت].

 

بادِ ثُبات

[ba:d-e-sobat]

 

[پ ۱: ۴۲۱]

کسالتی که پس از خوردن غذاهایی که به سردی معروفند، پیدا می شود [گویش: ۲۱]/ دردی که ناشی از خوردن سردی است [م.ت].

 

بار اُرْدَن

[ba:r-ordæN]

 

[پ ۱: ۴۳۳]

به مجاز، تربیت کردن، برآوردن، پروردن، پروراندن، پرورش دادن، پروریدن [دهخدا ۱: ۳۴۶۰]/ به ثمر رساندن، به نتیجه رساندن [م.ت].

 

بارِش بار بود

[ba:reʃ-ba:r-bud]

 

[پ ۲: ۲۳۷]

کنایه از اطمینان از سود کسب و کار [م.ت].

بارونَدو

[barunɛ-do]

 

[پ ۴: ۱۲۵]

(بارون + هه + واج میانجی د + و) باران هست و [م.ت].

 

بارونِ شَرشَر

[barun-e-ʃærʃær]

 

[پ ۴: ۱۲۳]

باران تند، باران شدید [م.ت].

 

باری

[bari]

 

[پ ۴: ۱۲۰]

۱- البتّه، حتماً، لاجرم. ۲- در مقام تَمَنّی و تَرَجّی گویند، باری همچنین باشد. ۳- به معنی تعلیل و اولی بودن. ۴-اقلّاً، دست کم، حدّاقل. ۵- برای بیان تقلیل و انحصار. ۶- دفعه و مرتبه. ۷- گاهی، ایّامی. ۸- اگر [دهخدا ۳: ۳۵۰۵]/ یک بار، یک دفعه، لحظه ای، آنی [م.ت].

 

بازارِ چارسو

[ba:zar-e-tʃarsu]

 

[پ ۲: ۲۳۴]

بازارچه ای که از چهار طرف بدان راه باشد، به بازاری مشخّص در یزد نیز اطلاق می شود که نام آن «بازار چهار سوق» و در نزدیکی مسجد جامع یزد قرار دارد [م.ت].

 

با زورِ عَرَخ

[ba-zur-e-æræx]

 

[پ ۱: ۴۳۸]

با فشار زیاد، با تلاش بسیار [م.ت].

 

بازی جَنَّت مَکونی کِردَن

[bazi-e-ænnætmɛkunkerdæN]

 

[پ ۲: ۲۳۸]

در وضعیّت و مکان نامناسب، ادعای خوب بودن اوضاع را کردن، اظهار راحتی در ناراحتی کردن [م.ت].

 

باش بِگَه

[baʃ-bagɛ]

 

[پ ۳: ۲۱۸]

(به او بگوید) به او گوش زد کند، به او یادآوری کند [م.ت].

 

بالا

[bala]

 

[پ ۱: ۴۳۰]

برای، به خاطر، به اعتبار، به حساب، مثال: «بالا تو قُمفُز در مِکِرد»: به اعتبار تو به دیگران پُز می داد [م.ت].

 

بالا زَدَن

[bala-zɛdæN]

 

[پ ۲: ۲۴۵]

دعوی و مُدّعا را بیش از پیش کردن، ادّعا کردن [دهخدا ۳: ۳۶۸۰]/ پیشی گرفتن، جلو زدن، سبقت گرفتن [م.ت].

 

بال و پَرِ [-] را وا کِردَن

[ba:l-o-pæ:r-e-[-]-ra-va-kerdæN]

 

[پ ۲: ۲۴۴]

کسی را آزاد کردن، رهانیدن [م.ت].

 

باهاد

[bahad]

 

[پ ۲: ۲۴۴]

باید، بایستی [م.ت].

 

بَچا

[bɛtʃa]

 

[پ ۴: ۱۱۸]

بچّه ها [م.ت].

 

بِجُم

[beom]

 

[پ ۱: ۴۳۰]

بجنب [پ ۱: ۴۴۷]/ فعّالیت کن، تحرّک داشته باش (ر.ک به جُمبیدن) [م.ت].

بَچِگی

[bɛtʃegi]

 

[پ ۳: ۲۱۹]

بَچِّگی، کودکی، طفولیّت [م.ت].

بَچَه سالُک

[bɛtʃɛsalok]

 

[پ ۱: ۴۱۹]

کم سن و سال [م.ت].

 

بُخوای

[boxaj]

 

[پ ۳: ۲۱۹]

بخواهی (ر.ک به خواسَّن) [م.ت].

 

بِدُوِّت نَمِسُوِّت

[bedowwet-nɛmesowwed]

 

[پ ۱: ۴۳۸]

(اگر بدوید، نمی سایید) کنایه ای است با تحقیر به این معنا که سعی و تلاش، باعث آسیب نمی شود، تلاش کنید، حرکت کنید [م.ت].

 

بَد وَرْ داشتَن

[bæd-vardaʃtæN]

 

[پ ۲: ۲۳۴]

خریداری نکردن، در مورد اجناس کم مشتری به کار می رود [م.ت].

 

بُر

[bo:r]

 

[پ ۲: ۲۳۷]

گروه، طایفه، دسته (در لهجۀ بختیاری)، دستۀ بزرگ، گروه کثیر و در آن نفرت و کِراهت است و چون دشنام و نفرین است [دهخدا ۳: ۳۸۸۲].

 

بَرا

[bɛra]

 

[پ ۱: ۴۲۴]

برای [م.ت].

 

بَرات

[bɛrat]

 

[پ ۳: ۲۲۱]

برای تو، برایت [م.ت].

 

بَراش

[bɛraʃ]

 

 

[پ ۴: ۱۲۲]

برایش، برای او [م.ت].

 

بُربُر کِردَن

[bor-bor-kerdæN]

 

[پ ۳: ۲۰۹]

تکّه تکّه کردن، چاک چاک کردن، بریدن [م.ت].

 

بَرْجی

[bærdʒi]

 

[پ ۱: ۴۱۶]

بالا و پایین پریدن، شیطنت کردن کودکان [م.ت].

 

بُرِّ زَنبور

[bo:rr-e-zambur]

 

[پ ۲: ۲۳۷]

به حرکت زنبورها به صورت دسته جمعی گفته می شود، دسته و گروه زنبورها، کنایه از افرادی که گروهی به جایی می روند [م.ت].

 

بَرْگا(ه)

[bærga:]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

راه ورود آب به کَرت [یزدی: ۴۵/ پ ۱: ۴۴۷]/ محلّی که جوی آب وارد کرت می شود [م.ت].

بُزُر

[bozor]

 

[پ ۲: ۲۴۴]

بزرگ [م.ت].

 

بُزُرتَری

[bozortɛri]

 

[پ ۲: ۲۴۴]

بزرگتری، فرد بزرگتر [م.ت].

بُزْمیچَکُک

[bozmitʃɛkok]

 

[پ ۱: ۴۱۸]

مصغّر بُزمچّه، برای فحش یا تحقیر به کار می رود، بیشتر در مورد کودکان گفته می شود [گویش: ۳۰].

 

بُز وَرَثَه پِی کِردَه

[boz-vɛrɛsɛ-pej-kerdɛ]

 

[پ ۱: ۴۳۶]

کنایه از ارثی بودن بی تقوایی و خصایص بد [یزدی: ۴۶/ پ۱ :۴۴۷]/ بز علائم وراثتی پیدا کرده، کنایه از این که اخلاق و رفتارهای بد ارثی است [گویش: ۳۰].

 

بِساط

[besa:t]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

کنایه از آلت تناسلی [پ ۱: ۴۴۷/ یزدی ۴۶]/ بَساط: متاع و سرمایه [دهخدا ۳: ۴۱۰۵]/ دم و دستگاه، ابزار و وسایل [م.ت].

 

بَسِ [-] شُدَن

[bɛs-e-[-]-SodæN]

 

[پ ۱: ۴۱۱]

بَسِد شَم: از من سیر شوی [یزدی، ۴۶]/ از چشم [-] افتادن [گویش: ۳۰]/ کافی بودن، اکتفا کردن، سیر شدن [م.ت].

 

بَسْکی

[bæski]

 

[پ ۱: ۴۴۲]

(بس که) آن قدر که، تا آن حد که [م.ت].

 

بَسُم شُدَه

[bɛ:som-ʃodɛ:]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

برای من کافی است [م.ت].

 

بَسَّن

[bæssæN]

 

[پ ۳: ۲۲۰]

بسسن: بستن [یزدی: ۴۶].

بَسَه

[bɛsɛ:]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

(بس است) کافی است [م.ت].

 

بِسّونَه

[bessunɛ:]

 

[پ ۲: ۲۳۹]

(ر ک به اِسوندَن) بستاند، بگیرد [م.ت].

 

بَش

[bæʃ]

 

[پ ۱: ۴۳۸]

برای، می گویندبش تو، یعنی برای تو [یزدی: ۴۶]/ به او، برای او (بهش، برایش)، به تنهایی به عنوان حرف ربط «به» شناخته شده است [م.ت].

 

بَشِش

 [bɛʃeʃ]

 

[پ ۱: ۴۳۸]

به او (وَش یا بَش به معنی حرف «به» به کار می رود. برای او، به او، برایش، به مرور زمان ضمیر «ش» جزئی از خود واژه شده است [م.ت].

 

بَشْنْ

[væ:ʃn]

[bæ:ʃn]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

اندام، اطراف [پ ۱: ۴۴۷]/ قد و بالای انسان و یا درخت و دیوار، «وَشن دیوار بالا رفتن» [یزدی: ۴۶]/ قد و بالا: اندام و بدن آدمی، بر و سینه، ضرب المثل شیرازی «نه بَشنُم پوشیده و نه شِکَمُم سیره» [دهخدا ۳: ۴۱۹۲].

 

بَعْدِش

[bæ:deʃ]

 

[پ ۳: ۲۱۶]

بعد آن، پس از آن [م.ت].

 

بَعْدِشَم

[bæ:deʃæm]

(بعد + ش + هم) پس از آن هم، بعد از آن هم [م.ت].

[پ ۳: ۲۱۶]

بَغور بَغور

[bæɤur- bæɤur]

 

[پ ۳: ۲۱۱]

به صدای گربه ها در هنگام مبارزه با یکدیگر گفته می شود (بَغوره کشیدن نیز گفته می شود) [م.ت].

بَک

[bæk]

 

[پ ۳: ۲۱۶]

پَک، وَک (در پهلوی)، بِهِک (در سانسکریت)، وزغ، غوک [دهخدا ۳: ۴۲۶۰].

بِکَن

[be:kæn]

 

[پ ۱: ۴۲۹]

زورگیر، فردی که غذا یا اموال دیگر را به زور از دیگران می‌گیرد [ع.ج].

 

بُکُنَم

[bokonæm]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

بِکُنَم، انجام دهم (ر ک به کِردَن) [م.ت].

 

بِگِدِش

[begedeʃ]

 

[پ ۳: ۲۱۸]

(= بگوییدش) به او بگویید [م.ت].

 

بُل

[bol]

 

[پ ۱: ۴۱۸]

ساده لوح، احمق [م.ت].

 

بِلاسی

[belasi]

 

[پ ۳: ۲۱۹]

بَلاس: مکر و فریب، حیله [دهخدا ۳: ۴۲۸۳].

 

بِلاسی کِردَن

[belasi-kerdæN]

 

[پ ۳: ۲۱۹]

فریب دادن، حیله کردن، گول زدن [م.ت].

 

بِلَّن

[bellæN]

 

[پ ۱: ۴۴۱]

بگذارند [پ ۱: ۴۴۷/ گویش: ۳۱]/ بِهِلند از مصدر هِلیدن (تنها زمان مضارع آن در لهجۀ یزدی کاربرد دارد و برای زمان گذشته و آینده از گذاشتن (هشتن) استفاده می شود) [م.ت].

 

بُلَن

[bolæN]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

بلند [پ ۱: ۴۴۷].

بُلَن شُدَن

[bolæN-ʃodæN]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

برخاستن، بلند شدن [م.ت].

 

بُلَنْگو

[bolaŋgu]

 

[پ ۳: ۲۲۴]

بلندگو [م.ت].

 

بُل و سُندُلَه

[bo:l-o-sondolɛ]

 

[پ ۱: ۴۱۸]

بُل و سُندل: پلید، سفیه، کم عقل، ساده لوح [یزدی: ۴۸]/ بُل: احمق و نادان، ابله [دهخدا ۳: ۴۲۷۴].

 

بِلیس و بِنْداز کِرْدَن

[belis-o-bendaz-kerdæN]

 

[پ ۴: نسخه مجازی]

کاری را ناقص و ضعیف انجام دادن، کا را بدون کیفیّت انجام دادن، ماست مالی کردن [م.ت].

 

بُم

[bom]

 

[پ ۱: ۴۴۰]

باب میل، باب طبع [ح.م].

 

 

بُمِ طَبْع

[bo:m-e-tæ:b]

 

[پ ۱: ۴۴۰]

باب طبع، مطابق میل [یزدی: ۴۷]/ مطابق ذوق و سلیقه [گویش: ۳۱]/ مناسب [م.ت].

بَن

[bæN]

 

[پ ۳: ۲۱۲]

بند، آویزان [پ ۱: ۴۴۷/ یزدی: ۴۸].

 

بَناس

[bænas]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

بنا است، قرار است، انتظار می رود [م.ت].

 

بَن بودَن گَلِ [-]

[bæN-budæN-gɛl-e-[-]]

 

[پ ۳: ۲۱۳]

به [-] متّصل بودن، [-] را رها نکردن [م.ت].

بُنْجال

[boŋal]

 

[پ ۳: ۲۱۰]

ابزار و وسایل، خرت و پرت، مال و اموال [ع.ج]

 

بُنْجَْه

[boŋdZɛ]

[bondZɛ]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

اثاثیه، لوازم منزل، به دنبال «خونه» می آید، خونه بُنجه [گویش: ۳۲].

 

بَنْدْ بودَن

[bæN-budæN]

 

[پ ۳: ۲۱۵]

متّصل بودن، رها نکردن، نزدیک بودن [م.ت].

 

بَند و بِساط

[bæNd-o-besat]

 

[پ ۳: ۲۱۵]

کنایه از آلت تناسلی، ابزار و وسایل، مال و اموال [م.ت].

 

بُنگ

[boŋ]

[boŋg]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

بانگ، صدا [پ ۱: ۴۴۷/ یزدی: ۴۹]/ آواز [گویش: ۳۲].

 

بو

[bu:]

 

[پ ۳: ۲۲۴]

بود، وجود داشت [م.ت].

 

بو بُردَن

[bu-bordæN]

 

[پ ۱: ؟]

سوء ظن بردن [یزدی: ۴۶/ پ ۱: ۴۴۸].

 

بوچون

[butʃuN]

 

[پ ۲: ۲۴۶]

کود را روی هم کردن برای ماندن و پخته شدن، پیچیدن زیاد در چیزی، دور دیگ را اندودن تا بخار آن خارج نشود [یزدی: ۴۹].

 

بوچون کِردَن

[butʃuN-kerdæN]

 

[پ ۲: ۲۴۶]

پوشاندن، پوشاندن به صورت کامل و محکم، در مورد لباس پوشیدن و یا پوشاندن کُنده در آتش به کار می رود [م.ت].

 

بودونُک

[budunok]

 

[پ ۱: ۴۲۴]

نوزاد شپش که تازه از رِشک در آمده باشد [گویش: ۳۳].

 

بودونَه

[budunɛ:]

 

[پ ۱: ۴۲۵]

(ر.ک به بودونُک)

بور

[bur]

 

[پ ۱: ۴۱۹]

خیط شدن، کِنِف شدن، کله شدن، دمغ شدن [ح.م].

 

بُوَر

[buwær]

 

[پ ۳: ۲۱۹]

بوور: باور، قبول [گویش: ۳۳]/ پذیرش [م.ت].

 

بُوَر اومَدَن

[bowær-umɛdæN]

 

[پ ۳: ۲۱۹]

باور کردن، پذیرفتن، قبول کردن [م.ت].

 

بور و مَچَل

[bur-o-mɛ tʃæl]

 

[پ ۱: ۲۱۹]

(ر.ک به بور).

 

بوگو

[bugu]

 

[پ ۴: ۱۴۹]

بگو [م.ت].

 

بوم

[bu:m]

 

[پ ۱: ۴۴۵]

بام، پشت بام [م.ت].

 

بومْ غَلْطون

[bum-ɤæltuN]

 

[پ ۱: ۴۴۵]

ابزاری غلطکی و سنگین که از آن برای هموار کردن سطح کاه گلی پشت بام خانه ها استفاده می شده است [م.ت].

 

بون

[bu:N]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

(ر.ک به بوم).

 

بُوْنَه

[bownɛ:]

 

[پ ۳: ۲۰۹]

بهانه، ایراد، لج کردن به ویژه در کودکان [گویش: ۳۳].

 

بُوْنه گِرِفتَن

[bownɛ:-gereftæn]

 

[پ ۳: ۲۰۹]

بهانه گیری کردن، بهانه گرفتن [م.ت].

بَهارْ خواب

[bɛhar-xab]

 

[پ ۱: ۴۲۱]

ایوانی که در مقابل اتاق می‌ساختند و در فصل بهار، به دلیل مطبوع بودن هوا جای خواب خود را روی آن می‌انداختند. [ع.ج].

بِهْتَرُک

[be:tɛrok]

 

[پ ۳: ۲۲۱]

(بهتر + ک تصغیر) کمی بهتر، بهبودی کم (در مورد سلامتی) [م.ت].

 

بِهْتَرُک شُدَن

[be:tɛrok-ʃodæN]

 

[پ ۳: ۲۲۱]

بهبود یافتن، کمی بهتر شدن (در مورد سلامتی) [م.ت].

 

بِه عَینِ

[be-æjn-e]

 

[پ ۳: ۲۲۴]

به مانند، مثل، به گونه [م.ت].

 

بیا بِرو

[bija-bero]

 

[پ ۳: ۲۱۲]

برو، تصمیم به رفتن بگیر [م.ت].

 

بیبیز

[bibiz]

 

[پ ۴: ۱۱۸]

ببیز، الک کن [گویش: ۳۴].

بیجُّک

[bidʒdʒok]

 

[پ ۱: ۴۱۶]

(ر.ک به بیجه).

 

بیجَه

[biɛ]

 

[پ ۱: ۴۱۶]

شاخه سر زده از پای درخت، کنایه از بچّۀ کوچک [پ ۱: ۴۴۷]/ به معنی بچّۀ کم سن و سال که اغلب در مورد کودکان شیطان و در مقام تحقیر بر زبان آورده می شود، شاخه های کوچک و یا پاجوش پای درختان که برای نهال کاری و ازدیاد درخت به کار می رود، ریشه های کنار ناخن، توله [یزدی: ۵۲]/ تولۀ حیوانات [م.ت].

 

بی چَش و رو

[bi-tʃɛʃ-o-ru]

 

[پ ۱: ۴۲۳]

بی حیا، چشم سفید [م.ت]/ بی معرفت [ح.م].

 

بیخ

[bix]

 

[پ ۱: ۴۱۶]

اصل و ریشه، قاعده و بنیان، پی، اصل، اساس [دهخدا ۱: ۴۴۷۶]/ کنار، پهلو، نزد، پیش،نهاده، ته، پایین [م.ت].

 

بیخ کِرْدَن

[bix-kerdæN]

 

[پ ۱: ۴۱۶]

بستن در بدون قفل کردن آن [گویش: ۳۴]/ تکثیر شدن، دنباله داشتن، زیاد شدن، «بیجکش بیخ مکنه»: فرزندانش بیشتر می شوند [م.ت].

 

بیِد

[bijed]

 

[پ ۳: ۲۲۰]

بیایید، (ر.ک به اومَدَن) [م.ت].

 

بیدِ پو

[bid-e-pu]

 

[پ ۱: ۴۲۱]

گرده قهوه ای رنگ حاصل از ساییدن چوب‌های پوک داخل درخت بید کهنسال که برای پاشیدن روی موضع متورّم و سرخ به کار می رود [یزدی: ۵۲/ گویش: ۳۵/ پ ۱: ۴۴۸].

 

بی دَسْوارَه

[bi-dæsvarɛ]

 

[پ ۱: ۴۳۶]

بی عرضه، بی دست و پا [گویش: ۳۵]/ بی هنر [پ ۱: ۴۴۸]/ بی دستواره [م.ت].

بِیْذار

[bejzar]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

بگذار [یزدی: ۵۳/ گویش: ۳۵]/ اجازه بده، رخصت بده [م.ت].

 

بیریزی

[birizi]

 

[پ ۴: ۱۳۰]

بریزی (ر.ک به رِختَن) [م.ت]

 

بیس

[bi:s]

 

[پ ۳: ۳۱۹]

بیست، عدد بیست [م.ت].

 

بیشورَه

[biʃurɛ]

 

[پ ۴: ۱۲۴]

بشوید (ر.ک به شُسَّن) [م.ت].

 

بیشینَه

[biʃinɛ]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

بِنِشینَد (ر.ک به نشسَّن) [م.ت].

 

بیگیر

[bigir]

 

[پ ۳: ۲۱۲]

بگیر [م.ت].

بی مَعنی

[bi-mæ:ni]

 

[پ ۳: ۲۱۶]

پر رو، گستاخ [م.ت].

 

بی مَعنی گَری

[bi-mæ:ni-gæri]

 

[پ ۳: ۲۱۷]

پر رویی، گستاخی [م.ت].

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *