Menu

حروف ت – ث

حروف-ت---ث

 

 

ج

جارو نِشکُک

[dZaru-neSkok]

 

[پ ۱: ۴۴۳]

جاروی مصرف شده و ساییده [یزدی: ۹۶/ پ ۱: ۴۵۱]/ جارویی کهنه که از بس کار کرده و ساییده شده، فقط کمی از سیخ هایش باقی مانده [گویش: ۶۹].

 

جانَماز اُو کَشیدَن

[dZanæmaz-ow-kESidæN]

 

[پ ۴: ۱۱۴]

کنایه از تظاهر به پاکدامنی، عفّت و درستکاری [یزدی: ۹۷/ پ ۱: ۴۵۲]/ کنایه از ریاکاری، به دروغ خود را پرهیزکار و مؤمن نشان دادن، تظاهر به پاکی [گویش: ۶۹].

 

جا هِشتَن

[dZa-heStæN]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

به جا گذاشتن، باقی گذاشتن، منظور ریش گذاشتن یا اصلاح نکردن موی سر و یا صورت است [گویش: ۶۹].

 

جِر خوردَن

[dZer-xordæN]

 

[پ ۱: ۴۲۶]

پاره شدن پارچه [یزدی: ۹۸/ پ ۱: ۴۵۲]/ از کوره در رفتن ناگهانی [گویش: ۷۰]/ پاره شدن و دریدن پارچه یا کاغذ [دهخدا ۵: ۶۶۶۴].

 

جِر زَدَن

[dZer-zEdæN]

 

[پ ۱: ؟]

نارو زدن [پ ۱: ۴۵۲]/ تقلّب کردن در بازی و جز آن [دهخدا ۵: ۶۶۴۴].

جُرْهُر

[dZorhor]

 

[پ ۱: ۴۴۰]

نام محله ای در یزد که در جنب آن گورستان عمومی به همین نام قرار داشت. صحیح آن «جوی هُرهُر» است و آن نام پایابی است در آن محلّه که به صورت سراشیب بوده و پله داشت [پ ۱: ۴۵۲]/ گورستانی متروکه در یزد در محلّه ای به همین نام که در آن قناتی به نام جوی هُرهُر جاری بوده‌است [گویش: ۷۰].

جَعْدَه

[dZæ:dE]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

جادّه [پ ۱: ۴۵۲/ یزدی: ۹۷]/ راه [م.ت]/ راهی مال‌رو و خاکی [گویش: ۶۹].

 

جَعْدَه دَمِشْ دَم

[dZæ:dE-dæmeS-dæm]

 

[پ ۱: ۴۱۵]

به جادّه نزدیک شوم، راه بیفتم، جاده را به پا نزدیک کنم [م.ت].

 

جُعَلْنَق

[dZohælnæq]

 

[پ ۳: ۲۱۸]

جُعَلَّق: در تداول عوام به معنی آدم بی سر و پا و بی ادب و فرومایه است. این واژه را هنگام دشنام به کار می‌برند [دهخدا ۵: ۶۸۳۶].

 

جُف

[dZof]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

جفت [گویش: ۷۰/ پ ۱: ۴۵۲].

 

جُفْتَک

[dZoftæk]

 

[پ ۳: ۲۲۲]

لگد زدن ستوران با دو پا، جُفته، لگد، آلیزه، اِسکیزه، رَکَل، مخالفت، بد رفتاری، بد لُعابی [دهخدا ۵: ۶۸۵۰].

 

جُفْتَک پَرونی

[dZoftæk-pEruni]

 

[پ ۳: ۲۲۲]

جفتک پراندن: لگد زدن ستوران، جفته انداختن، آلیزیدن، اِسکیزیدن، بد رفتاری کردن، بد لعابی کردن، مخالفت کردن، دیر پذیرفتن، سخت قبول کردن [دهخدا ۵: ۶۸۵۰]

 

جُفْ کِردَن

[dZof-kerdæN]

 

[پ ۴: ۱۱۴]

جور کردن، جفت و جور کردن، مرتّب ساختن [م.ت].

 

جِگَرِت شَم

[dZegEret-Sæm]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

به قربان تو شوم (به قربان جگر تو شوم) = جگرت را بخورم [م.ت].

 

جِگَرُک

[dZegErok]

 

[پ ۱: ۴۱۱]

(جگر + ک تصغیر) لفظی که برای تحبیب به کار می رود، در مورد دختر و یا کودک با مزه و دوست داشتنی به کار می رود [م.ت].

جُل

[dZol]

 

[پ ۱: ۴۱۵]

پارچه، پارچه کهنه [گویش: ۷۰/ پ ۱: ۴۵۲/ یزدی: ۹۹]/ پوشش ستوران، آنچه ستور را از آفتاب و سرما نگاه می‌دارد. پالان حیوانات، مطلق پوشش از هر جنس، کهنه، ژنده، رکو، پلاس [دهخدا ۵: ۶۸۶۲].

 

جُلْبَندی

[dZol-bæNdi]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

دستمال بسته محتوی لوازم [پ ۱: ۴۵۲]/ جُل بسّه [یزدی: ۹۹]/ برخی خِرت و پِرت و لوازم شخصی که در دستمال بسته شده باشد [گویش: ۷۰]/ بسته‌ای است که با پارچه پیچیده شده باشد، لوازمی را که زنان برای محافظت در پارچه‌ای می بندند، بسته بندی هایی که دهاتی‌ها بر پشت می‌بندند و در آن لوازم مورد نیاز خود را حمل می‌کنند [گویش: ۷۰].

 

جَلْدی

[dZældi]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

به سرعت و چابکی [پ ۱: ۴۵۲].

 

جُلُمْبُل

[dZolombol]

 

[پ ۴: ۱۱۴]

جُلمبُر: کسی که لباس های فقیرانه و کثیف بر تن دارد، شِلُوزار [یزدی: ۱۰۰]/ کسی که لباس کهنه و نامرتب و فقیرانه پوشیده و به نظر بی اصل و نسب است [گویش: ۷۱].

جِلُو

[dZelow]

 

[پ ۳: ۲۲۵]

جُلو، روبرو، مقابل [م.ت].

 

جُل و پُل

[dZol-o-pol]

 

[پ: ۴۲۶]

پارچه کهنه، ترکیب اتباعی به معنای وسایل و پارچه (خرت و پرت).

 

جُل و پِنْدَه

[dZgol-o-pendE]

 

[پ ۱: ۴۳۸]

(ترکیب اتباعی) خِرت و پِرت، وسایل گوناگون، لباس‌ها و ملافه‌ها، پرده‌ها و خرت و پرت پارچه‌ای فرسوده [گویش: ۷۱].

 

جِلُو شُدَن

[dZelow-SodæN]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

پیشی گرفتن، جلو افتادن [م.ت].

جُمْبیدَن

[dZombidæN]

 

[پ ۱: ۴۱۲]

جنبیدن، تحرّک داشتن، فعّالیّت کردن [م.ت].

 

جُمُلی

[dZomoli]

 

[پ ۱: ۴۱۹]

دوقلو [گویش: ۷۱/ پ ۱: ۴۵۲]/Jumelle در فرانسه [یزدی: ۱۰۰].

 

جَنَّتْ مَکونی

[dZænnæt-mEkuni]

 

[پ ۲: ۲۳۸]

کنایه از جا و وضعیت خوب و مساعد [م.ت].

 

جَنْجالی

[dZæŋdZali]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

جنجال: شلوغ، پر ازدحام [یزدی: ۱۰۰]/ داد و فریاد [گویش: ۷۱]/ جار و جنجال، سر و صدا، آواز، هیاهو، آشوب [دهخدا ۵: ۶۹۱۱].

 

جَنْگو

[dZæŋgu]

 

[پ ۲: ۲۴۶]

خشن، جنگ جو، جنگ طلب [م.ت].

 

جو

[dZu]

 

[پ ۳: ۲۱۷]

جوی آب [م.ت].

 

جودَه

[dZudE]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

جوی آب [یزدی: ۱۰۱/ گویش: ۷۲/ پ ۱: ۴۵۲].

 

جور و ناجور

[dZu:r-o-na:dZur]

 

[پ ۲: ۲۳۷]

خوب و بد، همه نوع [م.ت].

جوشْ تو عَرازْ دُویدَن

[dZuS-tu-æraz-dowidæN]

 

[پ ۱: ۴۳۴]

جوش و اراز (عراز): ترسیدن توأم با حرص کردن و عصبانی شدن [گویش: ۷۲] هول کردن [م.ت].

 

جوش ْتو عَراز کِردَن

[dZuS-tu-æraz-kerdæN]

 

[پ ۱: ۴۳۴]

دستپاچه کردن، ترساندن، هول کردن [گویش: ۷۲].

جوشْ اومَدَن

[dZuS-umEdæN]

 

[پ ۱: ۴۳۰]

عصبانی شدن، جوش خوردن: دلشوره داشتن [یزدی: ۱۰۱].

 

جوشونْدَن

[dZuSuNdæN]

 

[پ ۲: ۲۳۴]

جوشاندن [م.ت].

 

جونْدار

[dZuNdær]

 

[پ ۳: ۲۱۵]

جاندار، جانور، کنایه ای تحقیر آمیز در مورد افراد [م.ت].

 

جَوونی

[dZEvuni]

 

[پ ۳: ۲۲۲]

جوانی [م.ت].

 

جَوونیا

[dZEvunija]

 

[پ ۴: ۱۲۴]

جوانی ها [م.ت].

 

جیم

[dZim]

 

[پ ۲: ۲۳۴]

پارچه ای است که در یزد بافته می شود و بیشتر از آن زیر شلواری می دوزند، دیبا [دهخدا ۵: ۶۹۷۵]/ نوعی پارچۀ نخی [م.ت].

 

جیغ و ویغ

[dZiF-o-viF]

 

[پ ۳: ۲۱۷]

سر و صدا، فریاد کشیدن [م.ت].

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *