Menu

حرف ح

حرف-ح

 

 

 

ح

حالَتِ تَقّایی

[halEte-tæqqaji]

 

[پ ۳: ۲۲۱]

حالت سکّویی، حالت بلندی طاقچه [م.ت].

 

حال و روز

[ha:l-o-ruz]

 

[پ ۴: ۱۳۰]

احوال، وضعیّت [م.ت].

 

حالیا

[halija]

 

[پ ۴: ۱۲۴]

(= حالاها) این زمان، در حال حاضر [م.ت].

 

حَب

[hæ:b]

 

[پ ۳: ۲۲۱]

دانه، حبّه، قطعۀ کوچک [م.ت].

 

حَد

[hæd]

 

[پ ۱: ۴۴۲]

جانب، سمت، طرف، نزد [م.ت].

 

حُروف بَرگَردوندَن

[horuf-bærgarduNdæN]

 

[پ ۱: ۴۴۴]

تغییر عقیده دادن، نظر خود را عوض کردن [م.ت].

 

حِسْ داشْتَن

[hes-daStæN]

 

[پ ۲: ۲۳۴]

قدرت داشتن، حوصله داشتن [م.ت].

حَفْسْ

[hæfs]

 

[پ ۱: ۴۳۰]

حبس، زندان [م.ت].

 

حَفَه

[hæfE]

 

[پ ۳: ۲۱۳]

بند زدن صورت بانوان، از بین بردن موهای اضافی صورت بانوان با بند اندازی (ر.ک به هفه).

 

حَفَه کِردَن

[hæfE-kerdæN]

 

[پ ۳: ۲۱۳]

(ر.ک به هفه).

 

حَکْوَه

[hækvE]

 

[پ ۴: ۱۲۰]

هَکفه: حیرت زده، دست پاچه [یزدی: ۲۷۳]/ سرگردان، حیران، متعجب [م.ت]. (ر.ک به هکوه)

 

حِکَّه

[hekkE]

 

[پ ۲: ۲۳۷]

در اصطلاح عوام، نوعی بیماری خیلی سخت [گویش: ۸۴]/ بیماری خارش، هر بیماری که خارش آرد [دهخدا ۶: ۸۰۴۹]/ سکسکه، حکی که نیز گفته می شد، به نظر با واژۀ انگلیسی hiccup در ارتباط است [م.ت].

 

حِلْفَت

[helfæt]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

آشوب، داد و بیداد، پرخاش [م.ت].

 

حِلْفَت کِرْدَن

[helfæt-kerdæN]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

آشوب به پا کردن، قشقرق به راه انداختن [م.ت].

 

حَواسِ [-] سَرِ جاشْ بودَن

[hævas-e-[-]-sEre-dZaS-budæN]

 

[پ ۴: ۱۲۲]

حضور حواس داشتن، با تمرکز و توجّه کافی [م.ت].

 

حَیاطِ دو حَد

[hæjat-e-dohæd]

 

[پ ۳: ۲۲۲]

به حیاط خانه های قدیمی اطلاق می شد که دارای دو حیاط در کنار یکدیگر بودند و اتاق ها در اطراف این دو حیاط قرار می گرفتند [م.ت].

 

حِیْرون

[hejruN]

 

[پ ۴: ۱۲۲]

حیران، سردرگم [م.ت].

 

حَیْلَه

[hæjlE]

 

[پ ۱: ۴۳۲]

حجله [پ ۱: ۴۵۳].

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *