Menu

حروف ف – ق

حروف-ف---ق

 

 

ف-ق

 

فاتولوک

[fatulok]

 

[پ ۳: ۲۱۶]

نام فاطمه در گویش عامّه [م.ت].

 

فاسِقْ

[faseq]

 

[پ ۱: ۴۲۸]

رفیق زن شوهر دار [یزدی: ۱۸۹/ پ ۱: ۴۵۷]/ مردی که با زن شوهر دار رابطه جنسی داشته باشد [گویش: ۱۲۹]/ مردی که با زن شوهردار دوستی و هم نشینی و هم صحبتی کند [دهخدا ۱۰: ۱۴۹۳۶].

 

فاطی

[fa:ti]

 

[پ ۲: ۲۳۸]

مخفّف نام فاطمه [دهخدا: ۱۴۹۴۶].

 

فَرْقْ

[færq]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

راهی در موی سر، به کنایه، خود سر را می گویند [دهخدا ۱۰: ۱۵۰۷۴]/ میان سر [م.ت].

 

فِرْنَه

[fernE]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

صدای گربه هنگامی که می خواهد حریف خود را بترساند [م.ت] (ر.ک به فرنه رفتن).

 

فِرْنَه رَفْتَن

[fernEræftæN]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

فِرنس: صدای گربۀ عصبانی، مجازاً درباره آدم بزرگتر نیز که به کوچکتر نفیر می کند، به کار می رود. گاهی فِرنَسُک هم گفته می شود [یزدی: ۱۹۰]/ فرنس: صدای نفیر شدید گربه و آماده شدنش برای دفاع، توپ و تشر زدن انسان ها [گویش: ۱۲۹]/ صدای گربه هنگامی که می خواهد طرف مقابل خود را بترساند [م.ت].

 

فِشْ فِشْ

[feS-feS]

 

[پ ۴: ۱۲۵]

آواز بول، فش فش شاشیدن [دهخدا ۱۰: ۱۵۱۳۹]/ صدای بیرون ریختن آب از حفره [م.ت].

 

فِشْ فِشْ کِرْدَن

[feS--feS--kerdæN]

 

[پ ۴: ۱۲۵]

صدای بیرون ریختن آب با فشار [م.ت].

فَفّارَه

[fæffarE]

 

[پ ۴: ۱۲۶]

فوّاره [گویش: ۱۳۰/ پ ۱: ۴۵۷].

 

فَک و فامیل

[fEk-o-famil]

 

[پ ۴: ۱۱۸]

اقوام، خویشاوندان و بستگان [ح.م].

 

فُلون

[fuluN]

 

[پ ۳: ۲۲۲]

فلان [گویش: ۱۳۰]/ شخص غیر معمول، بهمان، بیسار [دهخدا ۱۰: ۱۵۱۷۳].

 

فُلون و بیسار

[folu:n-o-bisar]

 

[پ ۱: ۴۳۰]

فلان و بهمان [یزدی: ۱۹۰].

 

فُلونی

[fuluni]

 

[پ ۳: ۲۲۲]

فلانی، دیگری، فرد ناشناس.

 

قاش

[qaS]

 

[پ ۱: ۴۱۵]

قاچ [پ ۱: ۴۵۷]، برش میوه هایی چون: هندوانه و طالبی، شکاف بین دو لمبو، به کنایه فرج را گویند [یزدی: ۱۹۲]/ شکاف، به کنایه به شکاف بین دو پا و عورت اشاره دارد [گویش: ۱۲۱]/ قاج، شکاف، ترک، قاچ خربزه یا هندوانه، یک قطعه از میوه را به درازا بریده و غالباً یک ربع است [دهخدا ۱۰: ۱۵۲۵۲].

 

قاشُخ

[qaSox]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

قاشق [م.ت].

قاش قاش

[qaS-qaS]

 

[پ ۱: ۴۴۴]

زخم، با شکاف های زیاد [گویش: ۱۳۱].

 

قاش کِردَن

[qa:S-kerdæN]

 

[پ ۳: ۲۱۲]

برش کردن، قاچ دادن، ورقه ورقه کردن، قطعه قطعه کردن، به درازا به قطعات بریدن [دهخدا ۱۰: ۱۵۲۵۲]/ قاچ کردن، بریدن میوه‌ها به صورت قاچ [م.ت].

 

قَبْرِسّون

[qabressuN]

 

[پ ۴: نسخه مجازی]

قبرستان، گورستان.

 

قُپَّه

[qoppE]

 

[پ ۱: ۴۱۵]

 سبدی که از شاخه های نازک درخت بید یا انار بافته می شود [یزدی: ۱۹۳/ پ ۱: ۴۵۷]/ با معکوس قرار دادن آن بر روی ظرف غذاهایی مانند گوشت و مرغ و … آن را از دستبرد گربه محافظت می کنند. گاهی نیز از قُپّه برای نگهداری جوجه ها و مصون بودن آنها از گربه از قپه استفاده می کنند [گویش: ۱۳۱]/ عربی (اصل آن قُبّه) به معنی بنای گنبدی شکل و هر چیز گرد [دهخدا ۱۰: ۱۵۳۸۲]/ سبد بزرگی است که به صورت وارونه در حیات و یا فضای باز خانه ها گذاشته می شود و برای نگهداری مواد غذایی و خنک ماندن آنها از آن استفاده می شود [م.ت].

 

قَدِ اِرَّه بَنْدی

[qæ:d-e-errE:-bændi]

 

[پ ۲: ۲۳۵]

گردنکشی، قدّاره بستن، مسلّح شدن [ح.م].

 

قَدّاقَد

[qæddaqæ:d]

 

[پ ۲: ۲۳۷]

سرتاسر، در تمام طول [گویش: ۱۳۲].

 

قَدِ عَرعَر شُدَن

[qæd-e-ær-ær-SodæN]

 

[پ ۲: ۲۳۶]

به اندازۀ درخت عَرعَر شدن، کنایه از رشد زیاد، دیلاق شدن، بلند قد شدن[م.ت].

 

قِر

[qer]

 

[پ ۳: ۲۱۳]

کرشمه و ناز، عشوه با تمام بدن، حرکات که در هنگام غمزه و ناز بر کمر وارد کنند [دهخدا ۱۰: ۱۵۴۰۹].

قُرُم پُف

[qorom-pof]

 

[پ ۳: ۲۲۵]

کلمه ای است که برای احتراز از معنی زشت قُرُمساق به جای آن گویند و گاهی نیز قُرُم دَنگ گویند [دهخدا ۱۰: ۱۵۴۴۶]. ترکیب واژه های قرمساق و پفیوز [ع.ج]

 

قُصور شُدَن

[qosur-SodæN]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

اشتباه انجام شدن، کم کاری شدن [م.ت].

 

قَطار کِرْدَن

[qætar-kerdæN]

 

[پ ۳: ۲۲۲]

ردیف کردن، چیدن، مرتّب کردن، پشت سر هم چیدن [م.ت].

 

قَطْرَه چَش

[qætrE-tSæS]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

قطره چشم [م.ت].

 

قَفون

[qæfuN]

 

[پ ۱: ۴۴۰]

قَپان [یزدی: ۱۹۴/ گویش: ۱۳۲]/ کَپان و آن ترازویی است که یک پلّه دارد و به جای پلّه دیگر سنگ از شاهین آن آویزند، در لاتین (کامپانا) [دهخدا: ۱۵۳۸۴].

 

قَفونْداری

[qæfuN-dari]

 

[پ ۱: ۴۴۰]

قَپان داری [پ ۱: ۴۵۷]/ قفون دار: کسی که مشغول توزین کالا با قپان است [گویش: ۱۳۳].

قَقَرَّس

[qæqærræs]

 

[پ ۳: ۲۱۹]

خندیدن با صدای بلند [م.ت].

 

قَلْعَه گِرِفْتَن

[qæ:lE-gereftæN]

 

[پ ۱: ۴۳۳]

کنایه از اولین مقاربت عروس و داماد در شب زفاف [ع.ج].

 

قُلْفْ

[qolf]

 

[پ ۳: ۲۱۰]

قفل [م.ت].

قُمْفُزْ

[qomfoz]

 

[پ ۱: ۴۳۰]

(ر.ک به قُمْفُز در کردن)

قُمْفُزْ دَر کِرْدَن

[qomfoz-dær-kerdæN]

 

[پ ۱: ۴۳۰]

پز دادن، فیس دادن [یزدی: ۱۹۵/ پ: ۴۵۷]/ قُمپُز: پز دادن، افاده کردن [گویش: ۱۳۲]/ قُنپُز: لاف، گزافه، لاف زدن، سخنان گزاف گفتن [دهخدا ۱۱: ۱۵۶۷۰].

 

قَن

[qæN]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

قند [یزدی: ۱۹۴/ گویش: ۱۳۳].

 

قَنارَه

[qænarE]

 

[پ ۱: ۴۳۷]

چَنگک، گوشت آویز، چوب یا آهنی دراز که قصّابان در دیوار مضبوط کنند و مذبوح را پس از تسلیخ بدان آویزند، قطعه قطعه کرده و فروخته [دهخدا ۱۱: ۱۵۶۶۵].

 

قِناس

[qenas]

 

[پ ۱: ۴۳۶]

کج و معوج [یزدی: ۱۹۵/ پ: ۴۵۷]/ کج، ناصاف، اُریب [گویش: ۱۳۳]/ در تداول عامّه، هیکل ناموزون و نامتناسب [دهخدا ۱۱: ۱۵۶۶۶].

 

قَوارَه

[qævarE]

 

[پ ۱: ۴۴۱]

در بنّایی، ظرفی است فلزی که برای جابجا کردن مصالح از آن استفاده می شود، مقداری پارچه که برای یک دست لباس کافی باشد [گویش: ۱۳۳]/ پارچه یا هر چیز که گرد باشد و یا گرد آن را بریده باشند [دهخدا ۱۱: ۱۵۶۸۱].

 

قِیْ

[qej]

 

[پ ۳: ۲۱۵]

بالا آوردن، استفراغ [م.ت].

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *