Menu

حرف ک

حرف-ک

 

 

ک

کارْتْ

[kart]

 

[پ ۲: ۲۴۲]

کارد، چاقو [م.ت].

 

کارْخونه

[ka:rxunE:]

 

[پ ۲: ۲۳۴]

کارگاه شعر بافی و قالی بافی [م.ت].

 

کارون مِشَه

[ka:ruN-meSE]

 

[پ ۲: ۲۳۷]

کار ما می شود، مشغله ما می شود [م.ت].

 

کارَه

[karE:]

 

[پ ۲: ۲۴۱]

متصدّی، کسی که مسئولیّت کاری را بر عهده می گیرد، مسئولیّت داشتن [گویش: ۱۳۴]/ شاغل، مقامی صاحب شغل، به کار مشغول [دهخدا ۱۱: ۱۵۸۵۷].

 

کارَه شُدَن

[karE:- SodæN]

 

[پ ۲: ۲۴۱]

مسئول شدن، متصدّی شدن [م.ت].

کاسیبی

[kasibi]

 

[پ ۲: ۲۳۵]

کاسبی، کسب و کار [م.ت].

 

کُپْ

[kop]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

ظرفیّت داخل دهان [گویش: ۱۳۵]/ لُپ [یزدی: ۲۰۰]/ دهان، بیرون و اندرون دهان، معرّب آن قُب یا قُنب است [دهخدا ۱۱: ۱۶۰۰۴].

کَتْکْ

[kætk]

 

[پ ۱: ۴۱۸]

کَک، ساس [پ ۱: ۴۵۷]/ حشرۀ گزنده [گویش: ۱۳۶/ یزدی: ۲۰۰]/ حشره ای که می گزد، حشره ای از راستۀ مخفی بالان و دارای پاهای مستعدّ جهیدن و از خون پستانداران تغذیه می کند. طول آن در حدود ۴ میلیمتر است و گاه موجب بیماری های خطرناکی از قبیل طاعون و جز آن می شود [دهخدا ۱۱: ۱۶۲۵۱]/ بدان کیک هم گفته می شود [ح.م].

 

کُچَه

[kotSE]

 

[پ ۱: ۴۳۱]

لب و دهن و اطراف آن [یزدی: ۲۰۱]/ به صورت تحقیر در مورد جلوی دهان و یا پوزۀ یک فرد استفاده می شود [گویش: ۱۳۶]/ ذقَن، زَنَخ، چانه، فَکِ اَسفل، موضع ریش بیرون آمده (کَچَه) [دهخدا ۱۱: ۱۶۰۴۶].

 

کُچَه پارَه

[kotSE-parE]

 

[پ ۱: ۴۳۱]

دهان دریده [یزدی: ۲۰۱/ پ ۱: ۴۵۸]/ کسی که کلمات رکیک ادا می کند، کسی که وقیح و بی ادبانه سخن می گوید [گویش: ۱۳۶].

 

کُدُمْبَه

[kodombE]

 

[پ ۱: ۴۳۱]

جُمجُمه [پ ۱: ۴۵۷]/ کُدومبه: کلّه، جُمجُمه [یزدی: ۲۰۱]/ جمجمه بدون فک پایینی [گویش: ۱۳۶]/ کَچَه و کاچه مترادف ذَخَن و چانه، فکِ اسفل، به کنایه دهان را نیز گویند [دهخدا ۱۱: ۱۶۰۴۶]/ کاسۀ سر [م.ت].

 

کَرْباس

[kærbas]

 

[پ ۱: ۴۱۸]

کرپاس، جامۀ سپید، پارچۀ سفید، جامه پنبه ای سفید [دهخدا ۱۱: ۱۶۰۷۷].

کُرْتْ

[kort]

 

[پ ۱: ۴۱۲]

کَرْت [م.ت].

کِرْکِرْ

[ker-ker]

 

[پ ۳: ۲۰۹]

اعتراض کردن زیر لب، غُر زدن [م.ت].

 

کُرْکُرْ کِردَن

[kor-kor-kerdæN]

 

[پ ۳: ۲۰۹]

کُرکُرُک کردن: نجوا کردن، بیخ گوشی گفتن [یزدی: ۲۰۳]/ یواش یواش صحبت کردن، نجوا [گویش: ۱۳۷]/ ادّعا کردن، لاف زدن، کرکری خواندن [م.ت].

 

کُرکُری خونْدَن

[kor-kori-xundæN]

 

[پ ۳: ۲۰۹]

ادّعا کردن، لاف زدن، کری خواندن [م.ت].

 

کَرَه

[kErE]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

تار عنکبوت [یزدی: ۲۰۳/ گویش: ۱۳۸].

 

کَرَه تِین

[kErEteŋ]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

کره: قسمتی از تنیدۀ عنکبوت که سفید باشد و عنکبوت در آن تخم کند، خانۀ عنکبوت، کرو، کری، تار عنکبوت که چون کاغذ سفید باشد [دهخدا ۱۱: ۱۶۱۳۴]/ (= کره تَن) تار تَنَک، عنکبوت [م.ت].

 

کِرْیا

[kerja]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

قَلیا، ماده ای که در کاشی پزی به کار می برند، کِلیا و هر چه را در تلخی مثل باشد، به آن مثال زنند [یزدی: ۲۰۴]/ بیشتر به عنوان مثل در مورد مزّۀ شور به کار می رود [گویش: ۱۳۸].

 

کِرْیاس

[kerjas]

 

[پ ۱: ۴۱۸]

درگاه، آستان، آستانه، محوطۀ درون سرا [دهخدا ۱۱: ۱۶۱۳۸]/ راهروی ورودی خانه [م.ت].

کَسِ [-] شُدَن

[kEs-e-[-]-SodæN]

 

[پ ۱: ۴۱۱]

از کسان [-] شدن [گویش: ۱۳۸]/ با [-] خویش و قوم شدن، از اقوام [-] شدن، با [-] نسبت پیدا کردن [م.ت].

 

کَسون

[kEsuN]

 

[پ ۱: ۴۱۵]

اقوام، خانواده، آشنایان [م.ت].

 

کَشْ

[kæ:S]

 

[پ ۳: ۲۲۱]

کشک، کِش [م.ت].

کِشْ کِشْ

[keS-keS]

 

[پ ۴: ۱۲۵]

صدای راه رفتن، صدای کشیدن پا بر روی زمین [م.ت].

 

کِشْ کِشْ کِرْدَن

[keS-keS-kerdæN]

 

[پ ۴: ۱۲۵]

کنایه از راه رفتن، کشیدن پا به روی زمین [م.ت].

 

کَشْکْ مالیدَن

[kæSk-malidæN]

 

[پ ۱: ۴۳۶]

کشک سائیدن [یزدی: ۲۰۵].

 

کَشونْدَن

[kESundæN]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

کشاندن [م.ت].

 

کَشَه

[kESE]

 

[پ ۱: ۴۱۸]

دامن [یزدی: ۲۰۵]/ در دامن، روی زانو و پاها، در حالی که شخص به صورت چهار زانو نشسته باشد [گویش: ۱۳۹]/ کشاله، بر چهارپایان حمل کرده اند، تنگی که بر روی کشند [دهخدا ۱۱: ۱۶۲۰۴]/ کش ران، بیغوله ران، فصل مشترک بین شکم و ران [دهخدا ۱۱: ۱۶۱۷۵].

 

کَف

[kæf]

 

[پ ۱: ۴۱۶]

پارو [یزدی: ۲۰۵]/ لایۀ نازک زرد رنگی که روی گوشت و یا استخوان گوسفند را گرفته و بیشتر در روی استخوان دنده وجود دارد [م.ت].

 

کِفْتْ

[keft]

 

[پ ۱: ۴۲۱]

کتف [یزدی: ۲۰۶/ گویش: ۱۳۹].

کَفْتَرِ مَلَّقْ زَن

[kæftEr-e-mællæq-zæN]

 

[پ ۲: ۲۴۶]

کبوتر معلّق زن، اصطلاحی است که کبوتر بازان در مورد یک نوع کبوتر به کار می برند که در هنگام پرواز حرکاتی خاص از خود نشان می دهد [م.ت].

 

کِفْتْ و کول

[keft-o-kul]

 

[پ ۴: ۱۲۹]

کتف و کول [یزدی: ۲۰۶]/ کتف و کمر، کمر و متعلّقات به آن [م.ت].

 

کَف کِرْدَه شاش

[kæf-kerdESaS]

 

[پ ۳: ۲۱۱]

تازه جوان، نوجوان تازه بالغ (پشت لب سبز شده) [م.ت].

 

کُکْ

[kok]

 

[پ ۲: ۲۴۶]

کُرچ شدن مرغ [یزدی: ۲۰۷]/ کُرک، حالتی خاص در مرغ هنگامی که آمادگی خوابیدن روی تخم را پیدا کرده است [گویش: ۱۴۰]/ ماکیان که از تخم دادن باز مانده و مست شده باشند، مخفّف کُرک، کُرچ [دهخدا ۱۱: ۱۶۲۵۲].

 

کُل

[kol]

 

[پ ۱: ۴۱۵]

ظرفی که در آن به مرغ آب و دانه می دهند [یزدی: ۲۰۷]/ پوسته برخی میوه جات مثل هندوانه یا خربزه، پوسته تخم مرغ و گردو و …، کل هندونه [گویش: ۱۴۰].

 

کَلّاش

[kællaS]

 

[پ ۱: ۴۳۴]

قَلّاش، آن که از کسان به اصرار و ابرام چیز ستاند، آن که از کسان به سماجت پول درآورد [دهخدا ۱۱: ۱۶۲۶۸].

 

کَلافْ

[kElaf]

 

[پ ۴: ۱۱۸]

کلاو، کلافه، ریسمان پیچیدۀ گرد، دوک، نخ و ریسمان و جز آن که گرد کرده باشند [دهخدا ۱۱: ۱۶۲۷۰].

 

کُل بَستَن

[kol-bæssæN]

 

[پ ۱: ۴۳۸]

کِبره بستن زخم، پوست بستن [پ ۱: ۴۵۸]/ عمل پوسته ای از خون که روی زخم می بندد، داغ بستن [یزدی: ۲۰۸]/ پوست خشک و سفتی که پس از چند روز روی زخم یا بریدگی به وجود می آید [گویش: ۱۴۰].

 

کِلْفَه شُدَن

[kelfESodæN]

 

[پ ۱: ۴۱۵]

کلافه شدن [گویش: ۱۴۱]/ ملول شدن [م.ت].

 

کَل کَل

[kæl-kæl]

 

[پ ۱: ۴۱۶]

بگو مگو، درگیری لفظی [ح.م].

 

کِلُوْزار

[kelowzar]

 

[پ ۱: ۴۲۴]

وسیله ای که در قالی بافی به کار می رود [گویش: ۱۴۲]/ شانه ای که به وسیلۀ آن گره های قالی را می کوبند [م.ت].

 

کَلَّه سَحَر

[kællE-sæhær]

 

[پ ۴: نسخه مجازی]

آغاز صبح، اوایل سحر، سپیده دم [م.ت].

 

کَلَّه شُدَن

[kællESodæN]

 

[پ ۴: ۱۲۴]

خیت شدن، اشتباه لُپّی کردن، نومید شدن، بور شدن [گویش: ۱۴۲]/ دلگیر شدن، ناراحت شدن، دمغ شدن، سر خوردن [م.ت].

 

کُماش

[komaS]

 

[پ ۱: ۴۳۶]

کماچ، نوعی نان شیرینی شبیه کیک [یزدی: ۲۱۲]/ کماج، نوعی نان، کیک [گویش: ۱۴۳]/ نانی مشهور و شیرین که سطبر و کلفت باشد، کوماج، کوماچ، مملول [دهخدا ۱۱: ۱۶۳۵۴].

 

کُماشْدون

[komaSduN]

 

[پ ۱: ۴۳۶]

کُماج دان، دیگ بزرگ مسّین [گویش: ۱۴۳]/ کماشتون: کماج دان [پ ۱: ۴۵۸]/ کُماج دان: ظرفی مسّین به سان دیگ و در دار که در آن خمیر فطیر را با روغن گذاشته و در آن را محکم نموده و زیر آتش خل گذارند تا پخته شود [دهخدا ۱۱: ۱۶۳۵۴].

 

کَمْ پُشْتُک

[kæm-poStok]

 

[پ ۲: ۲۲۳]

موی تُنُک [ح.م]/ کم پشت، مسطح، کوتاه [م.ت].

 

کَمْچَلی

[kæmtSEli]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

مَلاقه، چَمچه [یزدی: ۲۱۳]/ مَلاقه ای بزرگ با دسته ای دراز که بیشتر از جنس مس ساخته می شود [گویش: ۱۴۳]/ چمچه، قاشق بزرگ، کَفچه [دهخدا ۱۱: ۱۶۳۷۵].

 

کِمْخا

[kemxa]

 

[پ ۱: ۴۲۸]

نوعی پارچه ای ابریشمی [یزدی: ۲۱۳/ پ ۱: ۴۵۸]/ یکی از انواع پارچه های ابریشمی گران قیمت [گویش: ۱۴۳]/ جامۀ منقّشی به الوان گوناگون (کِمخا) مخفّف کِمخاو (کم خاب) یعنی پارچه ای که خاب ندارد [دهخدا ۱۱: ۱۶۳۷۵].

کَمَرْ شور

[kæmær-Sur]

 

[پ ۴: نسخه مجازی]

شستن کمر به پایین به قصد طهارت و از بین بردن نجاست (معمولاً در مورد کودکان به کار می رود) [م.ت].

 

کَمون

[kæmuN]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

کمان [م.ت].

 

کُن

[koN]

 

[پ ۱: ۴۳۴]

کند [م.ت].

 

کُنجِ دِلِ [-] خیال و هَوَس بودَن

[koŋdZ-e-dele-[-]-xijal-o-hævæs-budæN]

 

[پ ۲: ۲۴۴]

آرزو مند بودن، هوس داشتن، امید پروراندن [م.ت].

 

کُنْدَه طاق

[kondE-he-taq]

 

[پ ۱: ۴۲۸]

چوب درختچۀ بیابانی تاق که برای سوخت به کار می برند [گویش: ۱۴۴]/ کندۀ بزرگی است که برای پخت و پز به عنوان سوخت از آن استفاده می شود [م.ت].

 

کِنِفْتْ

[keneft]

 

[پ ۱: ۴۳۳]

کنف: پلاسیده، چروکیده، انسان تو سری خورده و شخصی که حنایش رنگ ندارد، آبرو ریخته، شرمنده [یزدی: ۲۱۰]/ کثیف، چروکیده (لباس)، خیط، شرمنده، بور، خجالت زده [گویش: ۱۴۴]/ سرشکسته و خار و خفیف و دمق شده به معنی کثیف، پارچه یا کاغذ کنفت [دهخدا ۱۱: ۱۶۴۴۰].

 

کوتا

[kuta]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

کوتاه [م.ت].

 

کوچیکُک

[kutSikok]

 

[پ ۱: ۴۱۵]

(کوچک + حرف تصغیر ـُ ک) بسیار کوچک، ریز [م.ت].

 

کودو

[kudu]

 

[پ ۱: ۴۳۳]

کدو [گویش: ۱۴۵/ پ ۱: ۴۵۸]/ انواع آن: الوندی، تخم مرغی، سوز، مسمّایی، دسَّه هونگی (همان کدوی مشهدی)، گروک (قلیایی) [یزدی: ۲۱۶].

 

کورْگُم

[kurgom]

 

[پ ۴: ۱۳۰]

ناپدید، از نظر پنهان [گویش: ۱۴۵].

کورْگُم شُدَن

[kurgom-SodæN]

 

[پ ۴: ۱۳۰]

نوعی پنهان شدن و از چشم ها خود را دور داشتن به منظور اختفا و فراموش شدن [یزدی: ۲۱۶]/ ناپدید شدن، از نظر پنهان شدن [گویش: ۱۴۵]/ گم شدن [م.ت].

 

کُوش

[kowS]

 

[پ ۳: ۲۱۰]

کفش [یزدی: ۲۱۷/ گویش: ۱۴۶].

 

کُوشا

[kowSa:]

 

[پ ۳: ۲۱۰]

کفش ها [م.ت].

 

کوفْتَن

[kuftæN]

 

[پ ۴: نسخه مجازی]

کوبیدن، ضربه زدن [م.ت].

 

کوفْت و روفْت

[kuft-o-ruft]

 

[پ ۱: ۴۴۴]

نظافت کردن، شستشو و مرتب کردن خانه و اطاق [گویش: ۱۴۶].

کوفی

[kufi]

 

[پ ۴: ۱۲۷]

کوفت: آسیب و آزار و صدمه، کوفته شدن اعضا، مرضی سوداوی که به اصطلاح علمی سیفلیس گویند، نفرینی است در تداول عامّه، یعنی کوفت رسد تو را [دهخدا ۱۱: ۱۶۵۱۶].

کوفی تو پوزِتْ شَه

[kufi-tu-puzet-SE]

 

[پ ۴: ۱۲۷]

نفرینی است در تداول عامّه، یعنی کوفت رسد تو را [دهخدا ۱۱: ۱۶۵۱۶]/ صورت دچار کوفت شود [ح.م].

 

کُوْک

[kowk]

 

[پ ۳: ۲۰۹]

کَبک [یزدی: ۲۱۷/ گویش: ۱۴۶].

 

کِه چِه

[ke-tSe]

 

[پ ۳: ۲۱۶]

برای چه، به چه دلیل [م.ت].

 

کَهْرَه

[kæ:rE]

[kæ:hrE]

 

[پ ۱: ۴۱۹]

بزغاله [ح.م].

 

کیسَه زَهْر

[kisE-zæ:r]

 

[پ ۱: ۴۲۰]

صفرا [م.ت].

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *