Menu

حرف گ

حرف-گ

گ

گادیشَه

[gadiSE]

 

[پ ۳: ۲۱۱]

نوعی ظرف بزرگ سفالی [یزدی: ۲۱۸]/ گادوشه: تغاری بزرگ و سفالی ویژۀ دوشیدن شیر [گویش: ۱۴۷]/ گاو دوشه: ظرفی باشد سر آن گشاده و بن آن تنگ که شیر گاو و گاو میش در آن دوشند، دوشه، آیین گاویش شیر دوشه [دهخدا ۱۱: ۱۶۶۸۴]/ که برای بستن ماست نیز از آن استفاده می شد است [م.ت].

 

گاس

[gas]

 

[پ ۱: ۴۱۱]

شاید (مخفّف گاهی است) [گویش: ۱۴۷]/ گاهی، موقعی، بعضی وقت ها (گاهی است) [م.ت].

 

گاسْ دیدی گاسْ

[gas-didi-gas]

 

[پ ۱: ۴۲۲]

شاید، احتمالاً، شاید بشود، شاید نشود [م.ت].

 

گُرْبا

[gorba:]

 

[پ ۳: ۳۱۱]

گربه ها [م.ت].

 

گُربَۀ یَک چیتی

[gorbE-jæk-tSti]

 

[پ ۴: ۱۲۴]

کنایه از فردی که با کوچکترین حرفی ناراحت و دلخور می شود، (گربه ای که با یک بار چیت کردن (راندن گربه به شیوۀ یزدی ها) رانده می شود) [م.ت].

 

گَرجین

[gærdZiN]

 

[پ ۲: ۲۴۲]

بَرجینِ خرمن کوب [یزدی: ۲۲۱]/ وسیله ای است که از آن برای خرمن کوفتن استفاده می شود که مشتمل است از یک صندلی چوبی برای نشستن با پشتی در زیر صندلی سه یا چهار نورد یا غلتک آهنی استوانه ای شکل عرضی به طور موازی نصب شده که به دور محوری می تواند بچرخد. سطح این نورد با استوانه ها از خارهای آهنی پوشیده شده است. این وسیله توسّط اسب یا گاو و یا الاغی کشیده می شود. پس از درو کردن گندم یا جو و روی هم ریختن خوشه ها و ساقه ها و ایجاد خرمن در حالی که شخص در گرجین نشسته و توسّط حیوانی در مسیر دایره ای شکل بر روی خرمن حرکت می کند، به تدریج سبب خرد شدن و جدا شدن کاه از دانه می گردد [گویش: ۱۴۸].

گَرْچی

[gærtSi]

 

[پ ۳: ۲۱۸]

گرچه، هر چند [م.ت].

گُرِخْتا

[gorexta:]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

زنانی که در قدیم، در مجالس عرسی بدون دعوت حاضر می‌شدند و به تماشای مراسم و جهازیة عروس می‌ایستادند [ع.ج].

گُرِخْتَن

[gorextæN]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

فرار کردن، گریخت [گویش: ۱۴۹].

 

گَرْدِ [-] رَفتَن

[gard-e-[-]-ræftæN]

 

[پ ۴: ۱۲۳]

نزدیک شدن، به سمت چیزی رفتن [م.ت].

 

گُرْدَه

[gordE]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

در حساب آبیاری مجموع شش نهر یک گرده می باشد و گرده تقریباً بر گردان مجموعه است، پشت، دنبال/ قلوه، کلیه، قلوه، کلیه، پشت [گویش: ۱۴۹]/ میان دو کتف که سنگینی کوله بر آن افتد، میان دو شانه، پایین گردن از پشت/ کلیه، کُلوه، قُلوه [دهخدا ۱۱: ۱۶۸۰۹].

گُرْسوم

[gorsum]

 

[پ ۱: ۴۴۲]

کُلثوم [گویش: ۱۴۹/ پ ۱: ۴۵۸].

 

گِرِفْتَن نِشِسَّن

[gereftæN-neSessæN]

 

[پ ۲: ۲۲۳]

نشستن (فعل گرفتن به عنوان فعل کمکی پیش از نشستن می آید.) [م.ت].

 

گِرِنْج

[gereŋg]

[gereŋ]

 

[پ ۱: ۴۳۸]

گره [گویش: ۱۴۹/ پ ۱: ۴۵۸]/ گِرِنگ هم گویند [یزدی: ۲۲۳].

 

گَر و گور

[gEr-o-gur]

 

[پ ۱: ۴۳۰]

افراد ناجور و نامناسب [م.ت].

 

گَزْلَک

[gæzlæk]

 

[پ ۱: ۴۱۶]

گِزلِک، نوعی کارد کوچک دسته دراز را گویند، نوعی از قلم تراش که سر آن برگشته و دنباله اش باریک است و بیشتر از جانب مصر آورند [دهخدا ۱۱: ۱۶۸۹۱].

 

گَزلَکِ سَرّاج

[gezlek-e-særradZ]

 

[پ ۱: ۴۱۶]

تیغ سراجی، تیغی که سراجان از آن برای بریدن چرم استفاده می‌کنند. [ع.ج].

 

گُشاد

[goSad]

 

[پ ۱: ۴۱۹]

تنبل [م.ت].

 

گَشْتِ زَمین

[gæSt-e-zæ:miN]

 

[پ ۲: ۲۴۵]

دور دنیا، اقصی نقاط جهان، گرد جهان [م.ت].

 

گَشْتِ زَمین گَشْتَن

[gæSt-e-zæmin-gæSæN]

 

[پ ۲: ۲۴۵]

اطراف جهان را گشتن، دور دنیا را گشتن [م.ت].

 

گُشْنَه

[goSnE]

 

[پ ۳: ۲۲۵]

گرسنه [م.ت].

گَفْ

[gæf]

 

[پ ۱: ۴۲۷]

حرف، سخن [یزدی: ۲۲۳/ گویش: ۱۵۰]/ گَپ [م.ت].

 

گَفِ پوچ

[gæ:f-e-putS]

 

[پ ۳: ۲۲۴]

حرف بیهوده، سخن بیهوده، سخن بی ارزش و بی ثمر [م.ت].

 

گَفْ دَرْ رَفْتَن

[gæf-dær-ræftæN]

 

[پ ۳: ۲۲۵]

بیرون رفتن سخن از یک جا، لو رفتن سخنان محرمانه، درز پیدا کردن حرف و گفته [م.ت].

 

گَفْ زَدَن

[gæf-zEdæN]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

حرف زدن، سخن گفتن [گویش: ۱۵۰]/ گپ زدن [م.ت].

 

گَفِ [-] زَدَن

[gæf-e-[-]-zEdæN]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

دربارۀ [-] حرف زدن، دربارۀ [-] سخن گفتن/ با [-] حرف زدن، برای [-] تعریف کردن، با [-] صحبت کردن [گویش: ۱۵۰].

 

گَفِ [-] مُفْتْ بودَن

[gæ:f-e-[-]-mof-budæN]

 

[پ ۲: ۲۳۵]

کنایه از بی ارزش بودن کارها و حرف های فردی، کنایه از بی فایده بودن کاری، گَفِش مُفته: نمی شود به وعده او دلخوش کرد (حنایش دیگر رنگی ندارد) [م.ت].

 

گَف و حَرف

[gE:f-o-hærf]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

سخن، حرف، صحبت [م.ت].

 

گَف و حَرفِ [-] ا خوندَن

[gEf-o-hærf-e-[-]-a-xundæN]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

برای حرف [-] اهمیّت قائل شدن، به حرف [-] بها دادن [م.ت].

 

گَف و حَرفاس

[gEf-o-hærfas]

 

[پ ۱: ۴۲۴]

(حرفهایی است) مسائلی وجود دارد [م.ت].

 

گَل

[gæl]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

به، با، دلپذیر، دلربا، گرم و گیرا [گویش: ۱۵۱]/ مخلوط کردن، قاطی کردن، گَلِ هم بازی کردن، [چیزی] را گَلِ [چیزی] کردن [م.ت].

 

گَلِ [-] بَن شُدَن

[gEl-e-[-]-bæNSodæN]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

مزاحم [کسی] شدن، سربار [کسی] شدن [م.ت].

 

گَلِ دِل بودَن

[gEl-e-del-budæN]

 

[پ ۴: نسخه مجازی]

اخت شدن، جوشیدن با اشخاص [یزدی: ۲۲۴]/ در مورد اشخاص دوست داشتنی و گرم و گیرا به کار برده می شود [م.ت].

 

گِلْ کِردَن

[gel-kerdæN]

 

[پ ۳: ۲۱۳]

دفن کردن، به خاک سپردن، پنهان کردن زیر خاک (هم در مورد دفن کردن انسان و هم در مورد کاشتن بذر به کار می رود) [م.ت].

 

گَلِ کونِ [-] بَنْد شُدَن

[gEl-e-kun-e-[-]-bæNSodæN]

 

[پ ۴: ۱۱۹]

مزاحم کسی بودن، دنبال کسی افتادن، آویزان بودن به کسی [ح.م].

 

گَلْ گَلی

[gæl-gEli]

 

[پ ۱: ۴۱۹]

آویز، چیزی که برای تزیین به خود و یا جایی آویزان می‌کنند [م.ت].

 

گَلِ میخ رَفتَن

[gEl-e-mix-ræftæN]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

بدون استفاده ماندن [م.ت].

گَلَنْگوز

[gElæŋguz]

 

[پ ۴: ۱۲۷]

سخنی توهین‌آمیز و تحقیر کننده [ع.ج].

گِل و گور شُدَن

[ge:l-o-gur-SodæN]

 

[پ ۲: ۲۴۱]

کنایه از مردن، به خاک سپردن (گِل به گور شدن) [م.ت].

 

گُلْهَف

[golhæf]

 

[پ ۳: ۲۲۱]

گره به شکلی خاص، گرۀ کروات [گویش: ۱۵۱]/ پاپیون در لباس رسمی، گرهی که با راحتی باز شود [م.ت].

 

گُمْبار

[gombar]

 

[پ ۱: ۴۴۵]

(گُهَن بار) نام عید و مراسم خیرات برای مردگان در دین زرتشتیان [پ ۱: ۴۵۸/ گویش: ۱۵۲]/ گاهان بار، گاهنبار، گهنبار، گهنباره، گهبار [دهخدا ۱۱: ۱۷۱۶۹].

 

گُمْبَسّی

[gombæssi]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

صدای بر زمین خوردن [ح.م].

گُمْبُل

[gombol]

 

[پ ۴: ۱۱۴]

برجسته، درشت [م.ت].

 

گُمْبَه

[gombE]

 

[پ ۱: ۴۱۹]

آلونک، اتاقی کوچک اغلب بدون پنجره در وسط صحرا که مورد استفاده چوپانان و امثال آنها قرار می گیرد، به طور استفاده هر خانه کوچک و محقّر را گویند [گویش: ۱۵۲].

 

گَنْ

[gæN]

 

[پ ۱: ۴۱۲]

بوی بد، تَعَفُّن، گند [گویش: ۱۵۲].

 

گَنْدْ سَرْ دادَن

[gæN-sær-dadæN]

 

[پ ۳: ۲۲۵]

چسیدن، گوزیدن [گویش: ۱۵۲]/ کنایه از رها کردن ریح روده، ریح بد بو رها کردن [م.ت].

 

گُنْد و مُنْد

[gond-o-mond]

 

[پ ۱: ۴۴۴]

(ص مرکب) گُنده (از اتباع است)، بزرگ و حجیم [م.ت].

 

گُوْ

[gow]

 

[پ ۱: ۴۴۵]

گاو [گویش: ۱۵۲].

 

گورْ کِرْدَن

[gur-kerdæN]

 

[پ ۳: ۲۱۶]

به خاک سپردن، دفن کردن [م.ت].

 

گُوْر مَحَلَّه

[gowr-mæ:llE]

 

[پ ۱: ۴۴۰]

محلّۀ زرتشتی ها [پ ۱: ۴۵۸]/ عمدتاً به محلّۀ دستوران می گویند [ح.م].

 

گُوْ رُوْ

[gow-row]

 

[پ ۱: ۴۱۲]

راهی است سرازیری که از سر چاه آب شروع می شود برای کشیدن آب از چاه، گاو باید از این راه برود و برگردد. هنگام سراشیب رفتن به آسانی طنابی را کشیده و دلو پر از آب نیز به آن به بالا کشیده می شود ولی هنگام بازگشت چون دلو خالی است، گاو سربالایی را به راحتی می پیماید [گویش: ۱۵۳]/ گشادگی و سوراخی که گاو می تواند از آن بگذرد (نوعی تنبوشه، کول) [دهخدا ۱۱: ۱۶۶۹۲].

 

گوسْفَنْ

[gusfæN]

 

[پ ۲: ۲۴۲]

گوسفند [م.ت].

گوش

[guS]

 

[پ ۳: ۲۱۰]

گوشت [م.ت].

 

گوشْتِ کوفْتَه

[guSt-e-kuftE]

 

[پ ۳: ۲۱۰]

گوشت کوبیده که در کنار آبگوشت گذاشته می شود [م.ت].

 

گوش کِرْدَن

[guS-kerdæN]

 

[پ ۲: ۲۳۸]

گوش دادن، اطاعت کردن، گوش شنوا داشتن [م.ت].

 

گوشِ کَری دادَن

[gu:S-e-kEri-dadæN]

 

[پ ۳: ۲۲۴]

ناشنیده گرفتن، خود را به کری زدن، جدّی نگرفتن سخن دیگران [م.ت].

 

گوشَه اومَدَن

[guSE:-umEdæN]

 

[پ ۲: ۲۳۶]

با کنایه چیزی را گفتن، مطلب خود را با کسی به طور غیر مستقیم حالی کردن، با اشاره گله کردن [گویش: ۱۵۴]/ گوشه و کنایه زدن، غیر مستقیم گفتن [م.ت].

 

گُوِ گَرْجین

[gow-e-gærdZiN]

 

[پ ۲: ۲۴۲]

گاوی که در عصّاری به دور خود بچرخد، گاوی که به خیش بندند برای شخم زدن، گاو گردون، کنایه از آدم سرگردان و حواس پرت [یزدی: ۲۲۹]/ گاوی که به گرجین می بندند و باید برای خرد کردن خرمن گندم و یا جو در یک دایره بسته ساعت ها روی خرمن بچرخد، به طور کنایه به افرادی اطلاق می شود که با گیجی این طرف و آن طرف می روند [گویش: ۱۵۴].

 

گیپیل

[gipil]

 

[پ ۱: ۴۲۸]

گیپیلی: پهن، کوتاه و چاق [یزدی: ۲۳۱/ پ ۱: ۴۵۸]/ چاق و فربه، تپل، کوتاه و چاق، خیلی کپلی [گویش: ۱۵۵]/ خپله [م.ت].

 

گیرونی

[giru:ni]

 

[پ ۲: ۲۳۸]

گرانی [گویش: ۱۵۵].

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *