پیام تلفنی
ای گل که با تو دارم، از دور گفتگوها آیا هنوز در تست از
عشق رنگ و بوها
آیا هنوز داری شوق وصال چون پیش یا روی شانه تست
تابوت آرزوها
عشق رنگ و بوها
تابوت آرزوها
***
شک و تردید
تابوت آرزوها
شک و تردید
ابر ، خورشید
شیرین اگر شهامت می داشت همچو فرهاد فرهاد وار می بود
شک و تردید
شیرین اگر شهامت می داشت همچو فرهاد فرهاد وار می بود
می بست چشم دل از دریای وصل خسرو بر کوه عشق فرهاد
***
شیرین اگر شهامت می داشت همچو فرهاد فرهاد وار می بود
***
هرگز مکن تصور
اوقات و باش دمخور
***
اوقات و باش دمخور
(جلالی)
دوچشم سیاه*
دومـــیخـــانه دیــدم به یک راه بند به زیـــر دو ســـقـفی به
سان کمند
دوتاگـــشت چشم و بشد سست پای زبــانم بـــه یــک لحظه
آمد به بنـد
سان کمند
آمد به بنـد
نـــــگاهـــــم به میـــخانه افتاد باز دو میــخانــه پــهلوی هم، هر
در آن مــردمانی ســیه فــام و مست به من خیره چون چشم
آمد به بنـد
در آن مــردمانی ســیه فــام و مست به من خیره چون چشم *
دو بـــد مست با هم یکی کرده دست زمــیـــن گیـر کـردندم و
زهـــــر یک از آن مردم دل سـیــاه رهـاگــشــت تیـری و بردل
در آن مــردمانی ســیه فــام و مست به من خیره چون چشم *
زهـــــر یک از آن مردم دل سـیــاه رهـاگــشــت تیـری و بردل *
بــشــد راه بـــند، آن زمـان باز و آه دو میـــخانه گــم شد چو شد
بشـد هر دو چشمم به راهش سفیـد بــرفــت از بـــرم آن دو
زهـــــر یک از آن مردم دل سـیــاه رهـاگــشــت تیـری و بردل *
بشـد هر دو چشمم به راهش سفیـد بــرفــت از بـــرم آن دو
(جلالی)
* دوچشم سیاه یک راننده ای که در راه بندان خیابان، کنار ماشین من متوقف بود (جلالی).
می تراود مهتاب*
(فارسی سره)
شب است و پوشش کمرنگ سیمگون مهتاب شـب ودرخــشش
گـلرنگ کــرمک شب تاب
چه گویمت که از این دیدگان رفته به خواب مراست دل به تب و تاب و
هر دو دیده پر آب
گـلرنگ کــرمک شب تاب
هر دو دیده پر آب
بــه پــــای دیـــده نگــاه پگاه دل نگـران بـدل گــرفــته کــه شاید من
پــیام روز و رســـانم مگــر به این و به آن نــداند او به جگـر خار و ز
هر دو دیده پر آب
پــیام روز و رســـانم مگــر به این و به آن نــداند او به جگـر خار و ز
***
خورد از دل پاک
پــیام روز و رســـانم مگــر به این و به آن نــداند او به جگـر خار و ز
خورد از دل پاک
خشک شد به سـراب
درایـن دل شـب تاریک و با دو دست نیاز بــه کــوششم که مگر خود
خورد از دل پاک
درایـن دل شـب تاریک و با دو دست نیاز بــه کــوششم که مگر خود
مــگـــر کــسـی ز پـس در دَهد مرا آواز کــه میشود به سرم سر
***
درایـن دل شـب تاریک و با دو دست نیاز بــه کــوششم که مگر خود
***
دسـت دَریـابی
دیدگان رفته به خـواب
***
دیدگان رفته به خـواب
(جلالی)
* به یاد (نیما) و استقبال از شعر (می تراود مهتاب) این شاعر بزرگ، عین مضامین آن شعر به (فارسی سره) در دوبیتی سروده شد (جلالی).
کُفرِ و دین
در واقعــــــیّت است و حقیقت خِـــــــلاف و فَرق
چون شام و صبح و چون شب و روز و چو غرب و شرق
***
روز و شب از تَحرکِّ این چرخ کَجمدار
آیــــــد ز رویِ جَبر نه از رویِ اِختیار
***
ربطی که بین امر و قوع و حقیقت است
در واقعــــــیّت است و حقیقت خِـــــــلاف و فَرق
***
آیــــــد ز رویِ جَبر نه از رویِ اِختیار
ربطی که بین امر و قوع و حقیقت است
***
زین رو به چَشمِ اَهلِ خرد کفر و دین یکی ست
(جلالی)
سِحرِ حَلال
اِی آنـــکه دوایِ دردِ مائــــــی دَردا که نــــدانمت کُجائــــــی
هَـــم دردِ مَنی و هم دوائـــــی ای درد و دوا چرا نیائـــــــــــی
***
تا چـــــند اَسیر غم توان بــــود شَــرمَنده چشمِ تر توان بــــــود
پُشت از غم و درد خَم توان بــــود پیش و پَس و بیش و
کَم توان بود
***
می گویم و جایِ چند و چون نیست عشق است به سر
هَـــم دردِ مَنی و هم دوائـــــی ای درد و دوا چرا نیائـــــــــــی
تا چـــــند اَسیر غم توان بــــود شَــرمَنده چشمِ تر توان بــــــود
کَم توان بود
می گویم و جایِ چند و چون نیست عشق است به سر
سودایِ تو در رگ است خون نیست سرگــــــشتهِ هجر
***
ای نِشانــــم
***
تا چـــــند اَسیر غم توان بــــود شَــرمَنده چشمِ تر توان بــــــود
می گویم و جایِ چند و چون نیست عشق است به سر
***
***
هُــــــشدار که اَبرویِ هلالــــــی بـــــالا نَبری، مَنَــــــم:
(جلالی)
باورهای میراثی
اگر خواهد خداجوئی بیابَد زِ باوَرهایِ میراثی رهائــــی
دَریدن پَردِه پندار، باشــد نخستین گامش از بهر جدائی
***
زِ پِنداری که دستِ عقل بر آن کَشیده خَطِّ قرمز در عقاید
گریزانست چون عیسی زِ اَحمق کز آن او را نگردد هیچ
عاید
***
تفَکّر بر اصولّ عقل و مَنطِق پیاپی در قِبالِ سخت کوشی
رهاند عارفان را از خرافــات بر او واجب بُوَد آنگه خموشی
***
و گرنه پیکرش چون خارپُشتی شود از تیر طَعنِ خلق، آمــاج
عوامُ الّناس دست اَفشان و عارف به اوجِ دار رَقصد همچو
حَلاّج
(جلالی)
دوره ی وانفسا
کــنار کــوچه بــه دیـوار تـکیه د اشت زنی غــریب وار چــو ابــر بـــهـار
می-گریــیــد
چنانکه سوخت تو گویی به حال او دل سنگ چــگــویـمت که چــسـان
زار زار می-گرییـد
*
مسافران همگی جامه دان به دســـت و عجول بـه سوی (سیرو
سفر) بـی خـیال می-رفتـند
کسی از آن همه جنس دو پا درنــگ نـکرد کـه بـی خیـال بـه سـوی
شـمـال می-رفـتند
*
بـه ایـستـیـد کـــجـا می رَوّیـد ای مــردم؟ صــدای گـریه یـک زن مـگر
نـمی-شـنــویـد
مـگـرکَـریـد تـــمـامـی و کـــور مـــادرزاد کـه بـانـگِ نـالـه گــری در گـذر
نـمی-شنویـد
*
چه رُوی داده که ما اینچنین عوض شده ایم تمام هـفتـه به رنـج انـدریم
و جـنـگ و گریز
بـه روز جمـعه ســفر می کنیم تاکه مـــگر قــوای رفـتـه بـه دسـت
آوریـم بـهـر سـتیـز
*
اگـر کـه مـا هـمـگـی واقـعـاً مـســلمانیم بـه دسـت خـویش چـرا می
شـویـم آلـت کفر
وگر کــه نـاس به دین ملوک خویش دَرَند بـگـو حـکـومـت دیـن اسـت یـا
حـکومت کفر
*
ز خـاک سـر به در آور بیا بیـبین سعـدی چـه گـونه مـردم امـروز
عـضـــو یـکـدگرنـد!
نمانده است ز انصاف و عدل و دیــن اثری در این حـکومـتِ دیـن، جـمع
جمعِ بد گهرند
(جلالی)
