Menu

اوزان نيمايي اشعار از (جلالی)

اوزان-نيمايي-اشعار-از


ارسال رُسُل
آيينه اي به سينه «عالَم» نهفته بود
آيينه دار در پس آيينه رفته بود
خورشيد وار خواست تجلي كند مدام
مشتي حواله كرد
آيينه را شكست
در حجره زمين
هر پاره اي بگوشه فرش زمان نشست
خورشيد از ميانه هر يك طلوع كرد

****
داوری
پابه پاي مرغ دُم جُنبانكي
در مسير جوي آبي در گذار
ديده را گفتم:
كه بي آزار تر، زين مرغ آيا ديده اي ؟
ناله اي آمد به گوشم از يكي
اين قضاوت را به من
كِرِمِ كورِخفته در گِلهاي ساحل واگذار
(جلالی)
زیرگنبد!
زور مندي مايه¬دار
صاحب عنوان و امكانات و آلاف و الوف
بهر گور خويش،
در كنار مسجدي، مي¬ساخت گنبد با منار
تا بماند نام نيكش برقرار!!
****
گفتمش بعد از تو ديگر كس نمي¬تَرسد ز تو
من به رأي¬العين مي¬بينم چه زود،
با كلنگ تيز ِدشنام اين مزار،
زيرو رو گردد به دست مردم اين بيشه زار
****
سعي كن تا سينه¬ات بالا و پايين مي¬رود
بي¬ريا دستت بجنبد تا مگر،
دستي از آيندگان
بر سر گورت كند،
با سرانگشتي به الحمدي تماسي بر¬قرار.
(جلالی)
تندیس مکعّب
يك تير زرن روزي
حجرالاسود را
با تبر زين بشكست
****
پيش پا بين هايي
بگرفتندش و بشكستند
سرو پاهايش و دست
****
چشم اين قوم عنود
بود چون ديده شب كور امّا
ديده مرد تبر زن مي¬بود
خيره بر خالق اين سنگ كبود
(جلالی)
دردايرة قسمت اوضاع چنين باشد
كوهي از غصّه و غم
بردلِ من كه چو آيينه پاك و صافي است جاي خوش كرده و با خود گفتم:
اي خدا!
اين دگر غايت بي¬انصافي است.
****
هاتفي داد ندا
غم خود را بردار
و بياور به كنار غم مَردُم بگذار
بعد بنشين و سبك سنگين كن
هر غمي بود سبك تر بردار
****
من چنين كردم و آنگه در، دَم
برگزيدم غم خود را و تشكّر كردم!
(جلالی)
در فکر توام
نیست در خانه کسی
فارغ از گفت و شنود
در تهیگاه یکی صندلی افتاده و چشم
بفضا دوخته در فکر توام
تو گمان برده¬ای، ای آهوی صحراي نشاط
که از این جنگ و گریزت بدر آیم از پای
شیر نرخفته به نیزار دلم
تو یکی مسئله¬ای
حل این مسئله نیست
خارج از قدرت اندیشه من
لـــــیک می ترسم از این غم که کسی
بیحساب آید و خواهد به حساب تو رسد
دســت در کـار تو گردد بجواب تو رسد
(جلالی)
فرق دست ها
دستی از روی غصب گشت گره
رفـت بـالا و چــنان پتـک گران
خـورد بــر پــهنه ســندان دلی
دســـــــتـــــی از شــــــدت درد
ناخود آگاه فرود آمد و بر دل چـسبـید
و بـغــلـــطیـــد جـــوانی بـــگــلی
دســــــتـــی از رهــــگـــــذری
گشت قلاب به دور کمر خم شده ای
بــردش از مـــهــر بـه بیمارستان
دســـــت آغـــشتــه بخون پیــدا شد
از بـرای رقـــم حــــــق علاجست دراز
شیرسگ را کشد ایندست برون از پستان
دســتی از خــادم فــرمانبر بیمارستان
رفـت دردســت بـــدل دوخــتــه ای
و کشاندش بخیابان و نشاندش بر خاک
دســتـــــی از کــارگـــر گـــــورستان
خـــــورد بـــر جِـــبهَهِ پیــــشانی و بعد
لاشه¬ای کنده شد از جای و خیابان شد پاک
دســـتهای دگری در پی هم جنبیدنـد
دســتی او را بـــکفن مـــی پیـچید
دســــتی اندر پی پرداختن گوری بود
و دو دســـــــت دگری خورد بسـر
خــاک میکرد بسر بسر خــاک پسر
دستــــها از پــــدر کــــوری بـود
هر کجا دستی بود
بجز از دست بهم بسته قانون همگی جنبیدند
ماندیدیم که ایندست جز از پیکر مظلوم شکاری بکند
دست منهم ….
بقلم رفت و پس آنگه بدعا خواست که تا
دستــی از غیب برون آید و کــاری بکند
(جلالی)
شهریور
شهریورست و باز
پیر عجوز دهر
بر سر لحاف کهنه پائیز می¬کشد خورشید تابناک
آن کوره مذاب فلک اعتدال یافت
چون منقل کباب پز دوره گرد شهر
بر گرد چرخ رنگ دلاویز می¬کشد
آن دختر شکوفه که بی تاب بود و داد
دامن به¬دست باد
آبستنست و با شکم باردار خویش
از شرم روی شاخه فکنده¬ست سر بپیش
شهریورست و حامله¬های بهار باغ
در انتظار لحظه فارغ شدن ز بار
در صف نشسته¬اند
از جان و دل زمیوه دل دست شسته¬اند
من مادری سراغ ندارم به¬عمر خویش
چون مادر درخت
کاندر گذشت عمر
هر سال بچه زاید و گیرند از او بزور
اما چرا بخاطرم افتاد، هست هست
در باغ دهر کهنه درخت بشر مدام
آرد جوانه¬ای
اما در انتظار نشسته است باغبان
تامیوه¬های نورس و نارس هر آنچه هست
از شاخه حیات بچیند بزور و بعد
چیند ردیف در دل صندوق گورها
این باغبان پیر فلک مرگ آدمی ست
سوفیا لورن*!
با قامتی بلند و باریک
در میان دست ها
ولَبَت میانِ لب و دندان ها
آه ! چه لذّتی
با تواَم: ای خلالِ دندان

* سوفیا لورن در ایِام نوباوگی به سبب قدّ بلند و لاغری مفرط در بین همگنان به خلال دندان مشهور شده بود.
(جلالی)
انتفاضه

در فلسطین تصرف شده نوزادی دوش
در شب قدر به دنیا آمد
سنگ در مُشتش بود
****
روی آن حکّ شده بود:
تو ابابیلی و تجهیز شدی با سجّیل
پرت کن بر سر اصحاب الفیل
تا ببینیش کَاَسفٍ مَأکول.
****
مادرش، تا که رود کودک او خواب و بماند بیدار،
بر دَر گوش جگر گوشه همی داد شعار:
مرگ بر اسرائیل
مرگ بر سازشکار.
****
طفل غلطید و به پُشتش می¬بود
شَبَح روشن ملیون¬ها دست
آنکه سنگی ز بد حادثه در مشتش بود
دست در پشتش بود.
(جلالی)
زیارت گاه
اینجا، کنار جاده پر پیچ زندگی
سنگِ علامتی ست
بروری آن به چشم خورد گنبد و مَنار
****
ای رهسپار جــادّة بی در کُجـایِ دَهر
این گنبد و منار
گودال و چاهِ تیره و وارون وَهم هاست
وارونه کرده¬اند و به نزدیک هم قطــار
****
زانو مَزَن، مَبوس
برخیز و در مسیر نشان داده رهسپـار
گر باز هم نیاز به سنگ علامـت است
باری گرت زدست برآید نشــان گذار
(جلالی)

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *