Menu

نکاتی درباره «رودکی»

نکاتی-درباره-«رودکی»


حدود هزار و نود و پنج سال پيش، در روستايِ رودك واقع در مرز شهر سمرقند، ابوعبدالله جعفر بن محمّد در مسقط¬الرأس خود در سنين پيري و كهولت جهان را بدرورد گفت و آرامگاه او در گورستان رودك ساليان دراز محّل زيارت عامه مردم بود تا اينكه در اثر حمله مغول تخريب و از بين رفت. اما از آنجايي كه ابوسعيد ادريسي در تاريخ سمرقند و سمعاني در كتاب اَلانساب و همچنين نِجاتي محل گورستاني كه آرامگاه رودكي در آن واقع شده بود به¬دقت نشان داده بودند مردم تاجيكستان در سالي كه به مناسبت هزارمين سال در گذشت رودكي بر پا شده بود دقيقاً در همان موقع بقاياي آرامگاه و در نتيجه گور او را پيدا كرده و استخوان¬هاي او را از زير خاك بيرون كشيده و به معاينه پرداختند. كارشناسان در كاسه چشم و استخوان جمجمه رودكي آثار سوختگي ناشي از تماس برخورد با جسم گداخته¬اي يافته و مسلم گرديد كه نابينايي او در سال¬هاي آخر عمر و در اثر ميل كشيدن بوده است.
رودكي در زمان سامانيان مي¬زيست. در آن زمان تا اندازه¬اي آثار شوم تسلطّ اعراب بر مشرق ايران زمين برافتاده بود و سلاطين ساماني به شعراي فارسي زبان صلت¬هاي فراوان داده و آنهارا گرامي مي¬داشتند و اين اديبان و شاعران بودندكه زبان فارسي را از نو رواج دادند.
رودكي در روستاي رودك در مرز ايالت سمرقندكه آن زمان به نام ايالت سغد معروف بود به دنيا آمده و بيشتر عمر خود را در بخارا كه در ۳۷ فرسنگي شهر سمرقند و پايتخت امراي ساماني بود گذرانيده است. بايد دانست در قرن چهارم پيش از ميلاد كه اسكندر مقدوني به ايالت سغديان دست يافت شهري به نام (مَركندا ) در كنار رود سغد وجود داشت كه همان شهر سمرقند امروزي مي¬باشد. شهر بخارا از شهر بلخ هم قديمي¬تر است و امير اسماعيل ساماني در كنار شهر بخارا در منطقه¬اي سبز وخرم آباداني¬هايي بر پا كرده و آنجا را بر مواليان وقف كرده بود.
مردم سمرقند و بخارا به دليري و دلاوري معروف و در برابر تازيان مقاومت¬هاي زياد انجام دادند از اين قوم در كتيبه داريوش نيز نام برده شده و ايالت سمرقند به نام (سوغود) ذكر شده است.
زماني كه سلسله ساسانيان در اثر اختلافات بين مزدكيان و مانويان و زرتشتيان رو به ضعف نهاده بود در سال هشتم هجرت تجاوز اعراب به خاك ايران شروع و به تدريج تا شرق دور و ناحيه¬ی بخارا و سمرقند كشيده شد و سالياني دراز اين نواحي در زير تسلطّْ اعراب بود.
تا اينكه در زمان سامانيان از فشار اعراب كاسته شده و ايرانيان بار ديگر در راه استقلال گام برداشتند. سلاطين ساماني به حق از خدمتگزاران صديق ايران بعد از اسلام مي¬باشند.
رودكي در زمان سامانيان و در تحت توجهات، ابوالفضل محمد بن عبدالله بلعمي وزير نصر بن احمد ساماني به شهرت و معروفيت دست يافت. بلعمي از مردم بلعمان در ناحيه لاسگرد سرزمين مرو است.
نصربن¬احمد ساماني در سال ۳۰۱ به پادشاهي رسيده او در آغاز پادشاهي خود از آن سبب كه به بيماري سل مبتلا شده بود تندخو و بسيار زود رنج بود و در نتيجه همه اطرافيان خود را به تدريج از كار بر كنار كرد ابوالفضل بلعمي كه سال¬هاي سال وزير نصر بن احمد ساماني بوده نيز از خشم و غضب او بركنار نمانده و در سال ۳۲۶ هجري از وزارت خلع و در سال ۳۳۰ -۳۲۹ هجري در شب دهم صفر در گذشت كه مرگ او هم چندان طبيعي به نظر نمي¬رسد.
در خلال سال¬هايي كه ابوالفضل بلعمي خانه نشين بود دوستان او نيز دچار مضيقه قرار گرفتند از جمله رودكي نيز از چشم نصربن¬احمد افتاده سخت خانه نشين و سپس مكحول گشت.
هر چند کمی پیش از رودکی و هم¬زمان با او شاعرانی چون ابوشکور بلخی و ابوالمؤید بخارایی و شهید بلخی و نیشابوری و سپهری بخارایی در راه اعتلایِ زبان فارسی گام¬هایی به سزا برداشته بودند اما رودکی را می توان به حق بنیان¬گذار زبان فارسی دانست و بعد از او شاعرانی مانند دقیقی و کسایی مروزی و فردوسی و عنصری و فرّخی و عسجدی و ناصر خسرو مرتبت زبان و شعر فارسی را به سر حد اَعلی رسانیدند.
در اشعار باقیمانده از رودکی که در حال حاضر ۱۰۴۷ بیت می¬باشد مرثیه¬هایی درباره شعرای وقت به چشم می¬خورد که از آن¬ها می¬توان به شخصیت¬های هم¬زمان رودکی دست یافت. رشیدی سمرقندی شاعر معروف قرن ششم در قطعه¬ای چنین سروده است:
گر سری باید به عالم کس به نیکو شاعری رودکی را بر سر آن شاعران زیبد سری
شعـر او را بـر شــمردم سیزده ره صدهزار هم فزون آیـد اگر چونانکه باید بشمری
به غیر رشیدی سمرقندی، جامی، در بهارستان و مؤلف هفت اقلیم و نجاتی در شرح یمینی نیز مقدار ابیات اشعار رودکی را در حدود یک ملیون و سیصد هزار بلکه بیشتر ذکر کرده¬اند که این بدان معناست که شاعر باید در هر شبانه روز حدود یکصد بیت شعر سروده باشد و این عجیب به نظر می¬رسد اما از طرفی دیگر در شرح احوال رودکی چنین آمده است که توسط ابوالفضل بلعمی وزیر صلت فراوانی یافته تا کتاب کلیله و دمنه را به شعر فارسی برگرداند و او چنین کرده است و این کاریست بس بزرگ و دلیلی است بر کثرت تعداد اشعار رودکی که متأسفانه بیشتر اشعار او از بین رفته است.
در شرح احوال زندگانی رودکی به این نکات برمی¬خوریم که پس از تولد در روستای رودک و شهر سمرقند رُشد و در بزرگی به بخارا پایتخت سامانیان مهاجرت کرده و در تحت توّجهات ابوالفضل بلعمی به دربار راه یافته وصِله¬های فراوانی دریافت می¬کرده است از جمله در موردی رودکی غلامی را به نام (عیار) خریداری کرده و در اثر آن وامدار می¬شود و ابوالفضل بلعمی وام او را می¬پردازد. از مفاد قصیده¬ای با مطلع: (مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود) چنین بر می¬آید که رودکی دیر همسر گزیده و در پیری زن و فرزندانی داشته است.
رودکی در سال¬های آخر عمر به سبب نابینایی شخصی به نام (مَح) را که راوی اشعار او بود در اختیار داشته و در مجالس و انجمن¬ها اشعار او را قرائت می¬کرده است. نامبرده در سال¬های آخر عمر تا اندازه¬ای دچار مضیقه بوده و همان¬طور که در بدو جوانی تهیدست بوده بار دیگر دچار تنگدستی شده و به شهر و دیار خود بازگشته و در آنجا در می¬گذرد و در گورستان شهر خود مدفون و گور او محل زیارت اهل سمرقند می¬شود و همان¬طور که قبلاً گفته شد در هزارمین سال درگذشت او بار دیگر آرامگاه او تجدید بنا گشته و مجسمه¬ای از او بر پا می¬شود.
اشعار رودکی
شادروان استاد سعید نفیسی فهرست مأخذ و منابع ۱۰۴۷بیت از اشعار باقیمانده رودکی را در کتاب (محیط زندگی و احوال اشعار رودکی) در صفحات ۸-۱۰ و ۴۸۹ -۴۹۰ چاپ دوم آن کتاب ذکر نموده¬اند که جمعاً ۹۳ منبع و مرجع می¬باشد و در هشت باب به ترتیب زیر:
باب اول: قصاید و ابیاتِ پراکنده به هم پیوسته
باب دوم: رباعیات
باب سوم: ابیات پراکنده به هم پیوسته
باب چهارم: ابیات پراکنده از ۲ منظومه کلیه و دمنه و سندباد نامه از مثنوی بحر رمل
باب پنجم: ابیات پراکنده از مثنوی بحر متقارب
باب ششم: ابیات پراکنده از مثنوی بحر خفیف
باب هفتم: ابیات پراکنده از مثنوی بحر هزج
باب هشتم: ابیات پراکنده از مثنوی¬های اوزان دیگر
ابیات باقی مانده رودکی را معرفی نموده¬اند و ما در اینجا به ذکر تعدادی از مشهورترین آن¬ها از باب اول و باب دوم می¬پردازیم:
از باب اول

زمــانه پـــندی آزاد وار داد مـــــــــرا زمانه چون نگری سر به سر همه

پند است

به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری بــسا کســـــا که به روز تو

آرزومند است

زمانه گفت مرا: خـــشم خویش دار نگـاه کـرا زبان نه به بنــد است پای

در بنـد است

 

پند است

آرزومند است

در بنـد است

***

چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت نــزدیــک خــداوند بدی

نیست فرامُشت

ایـن تــیغ نـــه از بــهر ستـمکاران کردند انـگـور نــه از بهر نبيد است به

چرَخُشت

عیــسی به رهــی دیــد یکی کشـته فـتاده حیران شد و بگرفت به

دندان سَرِ انــگشت

گـفتا کـه: کـرا کشتی تا کشته شـدی زار تـا بـاز کـه او را بـکشــد

آنـکه ترا کـشت

انــگشــت مــکن رنـجه بـه در کوفتن کس تــا کــس نکند رنجه به در

کوفتنت مشت

***

شــــــاد زی بـا سـیـاه چشــمــان شــاد کـه جـهـان نــیســـت جــز

فـسـانه و باد

ز آمـــده شــادمـــان نــبــایــــد بـــود وز گــذشــتـــه نـــکــرد بـــایـــــد

یاد

مــن وآن جـــعــد مـــوی غــالـــیه بوی مــن وآن مـــاهـــروی حـــــور

نــــژاد

نـیـــک بــخـت آن کـسی که داد و بخورد شــور بــخــت آنــــکه او

نــخورد و نداد

بـــــاد و ابــرســت ایــن جــهان افسوس بـــاده پــــیــش آر هــر چـــه

بـادا بـاد

شــــاد بــودســـت از ایــن جهان هــرگز هــیچــــکس؟ تــا از او تــو

بــاشی شـاد

داد دیــــدســـت از او بـــه هیــچ سبب هیــــچ فــرزانه؟ تــــا تـــو

بــــینی داد

***

چـــهــار چــــیز مـر آزاده را ز غم بخرد تن درست و خوی نیک و نـــام

نیک و خرد

هـرآنکه ایزدش این هر چهار روزی کـــرد ســزد کــه شاد زید جـــاودان

و غم نخورد

 

نیک و خرد

و غم نخورد

(جلالی)

در مرثیت ابوالحسن مرادی

مُــــرد مَـــرادی، نــه همـــانـا که مُـرد مــــرگ چنان خواجه نه

کاریست خُرد

جـان گــــرامــــی بــه پــدر بـــاز داد کــالبـــد تـــیره بــه مــادر

ســــپرد

آنِ مـــلک یــا مـــلکــی رفــت بــــاز زنـــده کـــنون شد کـه تو

گوئی: بمرد

کـــاه نَبُــد او کــه بـــه مویی شکسـت دانـــــه نبــــد او کـــه به

سرما فسرد

شــانه نــــبد او کـه بــه سوئی شکست دانـــه نــبد او کـــه

زمـــینش فشـرد

گــنـــج زری بود در ایــــن خـــاکدان کـــاو دو جهان را به جوی می

شمـرد

قــالـــب خـــاکی ســوی خـاکی فکند جــان وخـــرد ســــوی

سمــاوات برد

جــان دوم را کـــه نـــدانـــنــد خـلق مَــصقلــه ای کرد و به جــانان

سپــرد

صــــاف، بَــــد آمیـــخته بــا دُردِ می بـــر سر خــم رفـت و جـدا شد

ز دُرد

در ســفر افـــتند بـــه هــم ای عــزیز مــــروزی و رازی و رومــــی

و کـــرد

خــــانه خـــــود بـــاز رود هـــر یکی اطــلــــس کــی بـــاشد

همتــای بُرد

خــامــــش کن چـون نُقَط، ایـرا ملـک نـــام تــــو از دفــــتـر گفتـن

ستُــرد

(جلالی)

قصیده

مــــرا بسـود و فرو ریخت هر چه دنـدان بود نــبـود دنـدان، لا، بــل

چــــراغ تــابـان بود

سپیــده سـیم رده بــود، درّ و مــرجـان بود سـتـاره ســحـری بــود و

قـطـره بــاران بود

یـکی نماند کنون ز آن همه، بسود و برریخت چه نحس بود هــمانا که

نحـــس کیوان بود

نــه نــحس کــیوان بود، و نــه روزگار دراز چــه بـود؟ منــت بگویم: قضای

یـزدان بــود

جهان همیشه چو چشمی¬ست گرد وگردانست هــمـیشه تــا بُـوَد

آئیـــن ِ گِردِ، گَردان بود

هـمان کـه درمــان باشد، به جای درد شـود و باز، درد هــمــان کــز

نخست درمـان بـود

کـهن کـند بـه زمانی هـمان کـجـا نـو بـود و نــو كـنـد به زمـانی هـمان

کـه خُلقان بـود

بسا شـکســته بـیـابـان کـه بـاغ خـرم بـود و بـــاغ خــرم گـــشــت آن

کجا بیابان بـود

همـی چه دانی ای ماهروی مــشکین مـوی کـــه حال بنده از ین پیش

بر چـه سامان بود؟

بــه زلف چـوگان نازِش کنی همـی تو بــدو نـــدیدی آنگه او را که زلف

چـوگــان بـود

شد آن زمـانه که رویش به سـان دیبـا بــود شــد آن زمـانه که مویش به

سان قطران بود

چــنانــکه خــوبـی مهمـان و دوسـتان عزیز بــشـد کــه باز نیــامد،

عـزیز مهــمان بود

بســا نگار که حــیران بُــدی بـدو در چشم بـــه روی او در، چشمم

همیشه حیران بود

شـد آن زمـانه كه او شـاد بـود و خـرم بود نـشــاط او بـه فـزون بـود و

بـیم نقصان بود

همـی خرید و همی سخت، بی شمار درم بـه شــهـــر هــر که یکی

ترک نارپستان بود

بسا کنـیزک نیـکو، که میل داشـت بــدو بـه شــب زیـاریِ او نـزد

جـمـــله پنـهان بود

بــه روز چونکه نیارست شد به دیــدن او نـــهــیـب خـواجه او بـود و

بـیم زنــدان بود

نبــید روشن و دیدار خوب و روی لطیــف اگــرگــــران بُد، زی مـن

همیشــه ارزان بود

دلـم خــزانه پـــرگنــج بود و گــنج سخن نـشـان نـامــه ما مــهر و

شـعر عنوان بــود

همیشه شاد و ندانستمی کـــه غم چه بـود دلـــم نشـــاط و طرب را

فــراخ میدان بـود

بــسا دلا که به سان حریر کــرده به شعـر از آن سپس که: به کردار

سنگ و سندان بـود

همـیشه چشمم زی زلفکان چــابک بــود هـمیشـه گــوشم زی

مــردم ســخندان بود

عیــال نه، زن و فرزند نـــه، مـعونت نـــه از ایـن هـمه تنـــم آسـوده

بـود و آسـان بود

تــو رودکــی را ای مــاهرو، همی بـینـــی بــدان زمـــانه ندیدی کــه

این چُنینـان بُود

بــدان زمــانه ندیدی کـه در جهان رفـتــی سـرود گــویـان، گــویی هــزار

دسـتـان بود

شــد آن زمان که به او انس راد مـردان بـود شــد آن زمـــانه که او

پیشکـارِ مـیـران بـود

هـمیــشه شــعر ورا زی ملـوک دیــوانـست هــمیــشه شعر ورا ز آن

ملوک دیوان بــود

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت شـد آن زمــانه کــــه او

شاعر خراسان بود

کــجـــا بــه گیــتی بــودست نامور دهقان مــرا بــه خــانه او سیـم بود

و حملان بود

کــرا بــزرگــی و نعــمت ز این وآن بــودی ورا بــــزرگی نـــعمــت زآل

ســامان بود

بـــداد مــیر خــراســانش چل هـــزار درم درو فـــزونی یـک پنج مـیر

ما کان بــود

چـــو میر دید سخن، داد داد مردی خویـش ز اولیـــاش چنــان کـز امیــر

فرمــان بود

کــنون زمــانه دگر گشت و من دگر گشتـم عـــصا بیـــار، کــه وقت

عصا و انبـان بود

دقت در معانی بیت بیت این قصیده ما را به این نتیجه می¬رساند که رودکی این قصیده را به هنگام پیری و درماندگی و تهیدستی سروده و حسرت روزهایی را می¬خورد که (بسا کنیزک نیکو که میل داشت بدو) و (همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بُود) و از فحوای بیت: (عیال نه ، زن و فرزند نه مَعونت نه – از آن همه تنم آسوده بود و آسان بود) چنین بر می¬آید که رودکی در ایام جوانی و میانسالی همسر اختیار نکرده و بقول خودش (شاد زی با سیاه چشمان شاد) با زیبارویان و کنیزکان به سر می¬برده و در سال¬های آخر عمر همسر اختیار نموده است.
رودکی در بیت (شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت – شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود) به دو نکته مهم اشاره می¬کند یکی شهرت او در زمان جوانی و میانسالی و دیگر اینکه …. (او شاعر خراسان بود) و عنوان خراسان بزرگ در ایران قبل از اسلام و پس از آن شامل استان¬های خراسان فعلی ایران زمین و ترکمنستان و افغانستان و ازبکستان و تاجیکستان می¬شده است.
در واقع مرز شرقی ایران در زمان رودکی تا سر حد جنوبی چین امتداد داشته است رودکی در پایان این قصیده صراحتاَ اقرار به این دارد که (ورا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود) و زیر خراسان یعنی ابوالفضل بلعمی چهل هزار درم به او داده تا کتابت کلیله و دمنه را به شعر فارسی برگرداند و علاوه بر این از سایر اولیا یعنی سایر سران دربار وقت هم هشت هزار درم دریافت می¬داشته و در پایان قصیده صراحتاَ اقرار به این دارد که: (کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم) واین می¬رساند که افول ستاره اقبال ابوالفضل بلعمی وزیر نصربن سامانی و خانه نشینی او اطرافیان و زیر از جمله رودکی هم خانه نشین و مستمند و مکحول گشته و از بخارا به سرزمین مسقط¬الرأس خود سمرقند و روستای رودک بازگشته و در اوج پیری و در حالت کوری جهان را بدرود گفته و در گورستان روستای خویش مدفون گردیده است.
اجمالاً تفصیل استیصال رودکی در اواخر عمر بنا به روایات رویدادهای تاریخی آن زمان چنین است که از زمان جنبش مردمان ناراضی در زمان ساسانیان و ظهور مزدک و مانی تا پایان سلسله ساسانیان و از آن به بعد از زمان اَعراب تا زمان رودکی تقریباً هر بیست سال یکبار یک شورش و قیام و جنبش در ایران به¬ویژه در شرق ایران روی داده و آَهّم آن تا زمان رودکی از این قرار است:
جنبش سَنباد- جنبش سپیدجامگان – جنبش سرخ علمان – نهضت روستایی به رهبری حمزه بن اترک (آذرک) نهضت رافع ابن لیث – جنبش علویان طبرستان – نهضت قرمطیان. در زمان رودکی و نوح بن نصرسامانی بر علیه نصر دوم سامانی و مبارزه با قرمطیان و عزل بلعمی و اطرافیان او از جمله رودکی و مکحول نمودن او در سال¬های آخر عمر می¬باشد.

هــــر بـــاد کـــه از ســـوی بخارا به من آیـد بــا بـــوی گـــل و مشک و

نسیم سمن آید

بـــر هـــر زن و هــر مرد کـــجا بر وزد آن باد گـویی: مـــگر آن بـــاد

هــمـی از ختن آید

نـــی نی ز ختن بــاد چِنــو خوش نوزد هیــچ کــــان بــــاد هــمی از بر

معشوق من آیـد

هـــر شـــب نــگرانم بـه یمن، تــا تو برآیــی زیـــرا که سهـــیلی و

ســـهیل از یـمن آید

کوشــــم كه بـپوشــم صــنما نام تو از خـلق تــا نـــام تو کــــم در

دهــــن انـجمن آید

بـــا هـــر که سخن گویم، اگر خواهم و گرنی اول ســخنـــم نـام تـــو

انـــدر دهــن آید

***

کــــســـی را که بــاشــد به دل مهر حیـدر شــود ســــرخ رو در دو

گــیتــی بـــه آور

اَيــا ســروبــن، در تــــک و پـــویِ آنــــم کــه فُـــــرغنــد آسـا بـــه

پــیچم به تو بر

 

گــیتــی بـــه آور

پــیچم به تو بر

***

نـگارنـیا شنــیدســتم که گاه محنت و راحت سه پیراهن سلب بودست

یوسف را به عمر اندر

یکی از کید شد پر خون دوم شد چاک از تهمت سوم یعقوب را از بوش،

روشن گشت چشم تر

رُخـــم مــــاند بدان اول دلم مـاند بـدان ثانی نصیــــب من شود در وصل

آن پیراهن دیگر

 

یوسف را به عمر اندر

روشن گشت چشم تر

آن پیراهن دیگر

در مرثیت شهید بلخی

کــــاروان شــهید رفـت از پــیش وآنِ مـــا رفته گیرو می انـدیش

از شـــمار دو چـــشم یک تن کم و ز شمــارِ خـرد هــزاران بیـش

تـــوشه جــان خویش از او برُ بای پــیش کایدُت مرگ پای اگیش

(۱)

آنـچه بــا رنــج یــافتیش و بذل تـو بـه آســانی از گزافه مدیـش

(۲)

خــویش بیگانـه گردد از پی سود خـواهی آن روز مزد کمتر

دیـش (۳)

گـرگــ راکی رسـد صلابت شیر بــاز را کـی رَسَد نهیب

شَخیـش (۴

۱-پای بست ، مرکّب از (پای ) و آگیش ) از فعل آگشیدن به معنی آویختن
۲- مده او را و آنرا
۳- بده او را
۴- نوعی از مرغان
***

ای مَج(۱) کنون تو شعر من از برکن وبخوان از من دل و سگالش(۲) ،

از تو تن وروان

كـــوری کنــیم و باده خوریم و بَویم شاد بــوســه دهــیم بـر دولبان

پری وشان

 

از تو تن وروان

پری وشان

(۱) مَج نام یک نفر راوی شعر رودکی است که رودکی پس از کورشدن او را انتخاب کرده و نامبرده اشعار او را در مجالس و انجمن¬ها میخوانده است.
(۲) سگالیدن به معنای اندیشه کردن
***

ســـــماع باده گلگون و لـــعبتان چو ماه اگــر فرشــته بــه ببیند در اوفتد

در چاه

نــظر چگونه بدوزم، که بهر دیدن دوست زخاک من همه نرگــس دمد به

جای گیاه

کسی که آگهی از ذوق عشق جانان یافت ز خــویــش حــیف بود گر

دمی بُود آگاه

بــه چشمـت اندر بالار(۱) ننگری تو بـه روز به شب به چشم کسان

اندرون به ببينی کاه

من موی ُ خویش را نه از آن می کنم سیاه تــا بــاز نــوجـــوان شوم و

نوکـنم گـــناه

چــون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند مــن مــوی از مصــــیبت

پـیری کنم سیاه

(۱) بالار به معنای داری که خانه¬ها را بدان پوشند و تیر سقف
***

بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی و یـــا چــون بـر کشیده تیغ،

پیش آفتابستی

بـــه پــاکی گویی اندر جام مانند گلابستی به خوشي گویی اندر دیده

بی خواب خوابستی

سحابستی قدح گویی و می قطره سحابستی طـــرب گویی کـه اندر دل

دعایِ مَستَجابستی

اگــر می نیستی یکسر همه دلها خرابستی اگــر در کالبـد جــان را

ندیدستی شرابستی

اگر این مـی بــه ایراندر، به چنگال عقابستی از آن تـا نـاکسان هرگز

نخوردندی صوابستی

***

اي آنـــكه غـمــگـــنـــي و ســـزاواري ونـــدر نــهــان ســرشـــك

هـــمـي باري

از بــــهــر آن كــــجـــا ببــــرم نامش تــــرســـم زســخــت انــده و

دشــــواري

رفـــت آنـــكه رفـــت وآمـــد آنك آمد بــود آنــكه بــود، خــيــره چـه غـم

داري؟

هـــموار كـــرد خـــواهي گـــيتـي را؟ گيــتــي ســت، كــي پــذيــرد

همــواري؟

مــستـي مـكـن كـه نـنگــرد او مـستي زاري مــكـــن، كـــه

نــشـــنـــود او زاري

شــو تا قـــــيامـــت آيــــد زاري كـن كـــــي رفــتــــه را بـــه زاري بـــاز

اري؟ آزار بيــــش زيــــن گـَـرَدون بـينـــي گـــر تــــو بــــه هــــر

بـــهانه بيازاري

گـــوئي: گـــماشـــته ست بـــلايي او بــــر هـــر كــــه دل تـــو بـــر

او بگماري

ابـــري پـــديـــدنـــي و كســـوفي ني بــگـــرفــت مـــاه و گـــشت

جهان تاري

فــــرمـــان كنـــي و يـا نكني، ترسم بــــر خـــويــــشتن ظــفــر

ندهي، بـاري

تــا بــشـــكني سپـــاه غـمان بر دل آن بــــه كــه مــي بـــيــاري و

بگساري

انــدربلاي ِ ســـخـــت پـــديـــد آرنـد فـــضــل و بـــزرگ مــــردي و

سـالاري

***

بـــاد جـــــوي مــــوليـان آيد همي يـــــاد يــــــــار مــــهربان آيـــد

همي

ريـــگ آمـــوي و درشــتـي هـايِ او زيــــر پــــــايم پـــــرنيـــــان آيد

همي

آب جيــحــون از نشـــاط روي دوست خِــــنـــگِ مـــا را تــا ميان

آيـــد همي

اي بــخــارا شــــاد بــاش وديــر زي مـــيـــر، زي تـــــو شـــادمان

آيـد همي

مــــير مــــا هـست و بخـارا آسـمـان مــاه ســـوي آســـــمــــان

آيـــد همي

ميـــر ســـروســت و بخـارا بوسـتـان ســــــرو ســـوي

بـــوستــــان آيد همي

آفــريـــن و مـــدح سـود آيد همي گــر بــــه كــنــج انــدر زبــــان

آيد همي

درباره اشعار بالا توضيحات زير ضرورت دارد كه عيناً نقل مي شود:
(نخستين كسي كه ذكر از رودكي كرده نظامي عروضي سمرقندي در كتاب چهار مقاله است كه حدود ۵۵۰ يعني تقريباً دويست و بيست سال پس از مرگ رودكي تأليف كرده است): … (آن اقبال كه رودكي در آن سامان ديد، به هديه گفتن و زود شعري كس نديده است.
پس از آن حکایتی را نقل می کند که مختصر آن چنین است: که عادت نصر بن احمد بر این بود که زمستان به دارالملک بخارا مقام کردی و تابستان به سمرقند یا به شهر دیگری از شهرهای خراسان رفتی. یک سال که نوبت شهر هری بود به آن شهر رفت و آنگاه نظامی عروضی شرح مفصلی از آبادانی و نعمت¬های فراوان شهر هری می¬دهد از جمله می¬گوید در آن شهر قریب صد و بیست نوع انگور یافت می¬شود که دو نوع آن در هیچ کجای دنیا وجود ندارد. فی الجمله نصربن احمد قریب به چهار سال در آن دیار رحل اقامت افکنده و چون تابستان هر سال فرا می¬رسید می¬گفت (تابستان کجا رویم که از این خوشتر مقامگاه نباشد. مهرگان برویم) و چون مهرگان فرا می¬رسید می¬گفت (مهرگان در هری بمانیم بعد برویم). بر این منوال چهار سال پیاپی گذشت تا اینکه اطرافیان و سران لشکر که از این تأخیر ملول گشته و آرزوی خانمان و شهر و ديار خود می¬کردند تدبیری اندیشیده نزد رودکی رفتند که از ندمای پادشاه بود و هیچ کس محتشم¬تر و مقبول¬القول¬تر از او نبود و به او گفتند (پنج هزار درم ترا خدمت کنیم اگر صنعتی بکنی که پادشاه از این خاک حرکت کند) رودکی قبول کرده آنگاه ( قصیده¬ای بگفت و بوقتی که امیر صبوح کرده بود درآمد و به جای خوش نشست و چون مطربان فرو داشتند او چنگ برگرفت و در پرده عشاق این قصیده را آغاز کرد).
( قصیده مرا بسود و فرورریخت هر چه دندان بود) که قبلاً با توضیحات از نظر گذشت.
وچون به این بیت رسید:
میر سروست و بخارا بوستان سر و سوی بوستان آید همی
امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرو آمد و بی موزه پای در رکاب خنگ نوبتی آورد و رو به بخار انهاد … و عنان تا بخارا هیچ باز نگرفت).

اشعاری از باب دوم

رباعیات

بـــا آنکه دلم از غم هجرت خونست شـــادی بــــه غم توام ز

غـــم افزونست

انــدیشه کنم هر شب و گویم یارب هـجـرانـش چنین است،

وصالش چونست

 

غـــم افزونست

وصالش چونست

***

بـــی روی تو خورشید جهانسوز مباد هــم بـــی تــو چــراغ عـــالم

افروز مباد

با وصل تو کس چو من بد آموز مباد روزی کــــه تــرا نــبــــینــم

آنروز مباد

 

افروز مباد

آنروز مباد

***

آمد بُر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر تـــرسنده ز که؟ ز خصم،

خصمش که؟ پدر

دادمَش دو بوسه، هر کجا ؟ بر لبِ تر لب بُد؟ نه، چه بُد؟ عمیق،

چون بُد؟ چو شکر

 

خصمش که؟ پدر

چون بُد؟ چو شکر

***

چــون کـــارِدلم ز زلف او ماند گره بـر هــــر رگِ جــــان صد آرزو

مانده گره

امـــــید ز گریه بود، افسوس افسوس کــــان هــــم شبِ وصل در

گلو مانده گره

 

مانده گره

گلو مانده گره

***

بـــا داده قـــناعت کن و با داد بزی در بـــنـــد تـــکـــلف مـشـو،

آزاد بزی

در به ز خو دی نظر مکن، غصه مخور در کــم ز خـــودی نـــظر کن

و شاد بزی

 

آزاد بزی

و شاد بزی

در پایان یاد آور می¬شود که:
شادروان استاد سعید نفیسی با بررسی و مطالعه در ۷۳ منبع و مأخذ فارسی و با دقت فراوانی کامل¬ترین شرح حال این شاعر بزرگ را در کتاب (محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی) در سال ۱۳۳۶(چاپ دوم) از انتشارات ابن سینا مؤسسه انتشارات امیرکبیر، در ۶۷۴ صفحه تدوین نمود و در آن کتاب تاریخ بخارا و سمر قند را با بررسی ۲۷ مأخذ دیگر شرح داده اند.
و علاقمندان می توانند به آنجا مراجعه کنند.
همچنين عبدالغني ميرزايف در كتابي به نام: ابو عبدالله رودكي و آثار منظوم رودكي – تحت نظر: ي. براگينسكي از نشريات دولتي تاجيكستان – استالين آباد ۱۹۵۸ در ۶۴۶ صفحه در تاجيكستان به چاپ رسانيده كه به سهم خود حاوي مطالب فراواني درباره رودكي است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *