Menu

نکاتی درباره «فردوسی»

نکاتی-درباره-«فردوسی»


مقدمه
پیش از آن که به شرح حال فردوسی بپردازیم یادآوری این نکته، ضرورت دارد که وقایع مندرجه در کتب تاریخ و تذکره¬های ما چندان به طور دربست منطبق با حقیقت نیست، بی دقتی و دخالت نویسندگان تاریخ و دست کاری و دخالت افرادی که در هر عصر و زمان کارشان رونویسی و تکثیر نسخ کتب بوده و اشتباهات مصلحت اندیشانی که به منظور جلوگیری از اعتراض خشکه مقدس¬های هر دور و زمان درباره دیوان شعر شاعری که فرضاً متهم به رافضی بودن و یا وابسته به اهل تسنن بوده و در نتیجه اضافه کردن اشعار و ابیاتی به منظور رفع اتهام! از شاعر، همه و همه سبب شده است که مدارک و مأخذ موجود تاریخی ما دارای اشتباهات عدیده باشد. حب و بغض پاره¬ای از تذکره نویسان نیز سبب افراط و تفریط در مفاد جملاتی است که در شرح احوال شاعری به کار گرفته شده و بی دقتی در رونویسی ارقام و اعداد سال تولد و وفات و واقعیات که در نسخه اصل مرقوم بوده و به هنگام رونویسی سهواً و یا به به اتکای عقیده و سلیقه شخصی تغییر یافته است نیز فراوان بوده و در حال حاضر کار را بر افراد محقق دشوار می¬سازد.
از دیرباز تا ظهور صنعت چاپ، آن عده میرزاهایی که کارشان تکثیر نسخه¬ها و رونویسی دیوان¬ها بنا به منظور فروش دیوان¬ها و کتا¬¬ب¬های مشهور و معروف بوده، عمداً و سهواً مرتکب دخالت و اشتباهات زیادی شده¬اند. به عنوان مثال نویسنده¬ای که مشغول نوشتن غزلی از دیوان حافظ بوده در وسط کار متوجه این نکته می¬شود که بیتی از غزل از قلم او افتاده و پایین¬تر از محل نسخه اصلی می¬نگارد و این عمده¬ترین دلیل جابجایی ابیات در نسخه¬های مختلف دیوان¬هایی است که در گذشته به عنوان مأخذ محققین قرار گرفته است.
علاوه بر این گاه یک نویسنده که خود دستی در شعر و شاعری هم داشته و در مواردی پی به مفهوم بیت یا مصراعی نمی¬برده به عنوان ( اصلاح!) سبب تغییراتی در کلمات و جملات می¬شده و این کار حتی در عبارات تذکره¬نویسان که مفاد تذکره خود را از تذکره¬های ما قبل می¬گرفته¬اند زیاد دیده می¬شود.
اشتباه یا اغماضی که گاهگاه از محققین محترم نیز مشاهده می¬شود قابل ذکر و درخور مطالعه است. مورخین و محققین ما یا در اثر کم حوصلگی و یا بنا به ملاحظات رعایت نکات اخلاقی!! در پاره¬ای از موارد از ذکر وقایعی که می¬توان به خوبی از لابه¬لای اسناد و مدارک باقیمانده از شاعری استنباط و استخراج کرد خودداری می¬کنند و با این اغماض سبب می¬شوند که یک شاعر آن¬طورکه واقعاً بوده است شناسانده نشود.
این ناتوان به عنوان شاهد کلام خود درباره شاعر بزرگ ایران (یکی حافظ و دیگری فردوسی) نکاتی را که در اثر مطالعه مفاد اشعار این دو شاعر استنباط می شود در کتاب (شرح جلالی بر حافظ) درباره حافظ معروض داشته و درباره فردوسی به صورت موجز دراین کتاب معروض خواهم داشت:
می¬دانیم زبان فارسی همان¬طور که زبان شعر است بیان کننده اغراق و غلو می¬باشد به¬طوری که بعضی از پیش کِسوتانِ علم بدیع، غلّو و اغراق را از صنایع بدیعی در شعر به حساب آورده¬اند. حال اگر بپذیریم که اغراق در شعر از محسنات به شمار می¬رود که در بسیاری از موارد همچنین خواهد بود؛ در ذکر وقایع تاریخی از معایب به حساب می¬آید به¬ویژه در مواردی که این اغراق از جاده اعتدال هم خارج شده باشد.
به عنوان مثال فردوسی می¬فرماید:
ز سمّ سواران در این پهن دشت زمین شد شش و آسمان گشت هشت
و خواننده یا شنونده در اثر خواندن یا شنیدن این بیت چنان دچار احساسات می¬شود که در اثر وجد و سرور پیروزی و سرفرازی را در عمق روح خویش احساس می¬نماید و این از محسنات شعراست زیرا شعر باید برانگیزاننده احساسات شنونده باشد. اما در جای دیگر می-بینم که فردوسی درداستان رستم و اسفندیار می¬فرماید.
من از شصت تو هشت تیر خدنگ بخوردم ننالیدم از نام و ننگ
و به دنبال آن موقعی که سیمرغ رستم را معالجه می¬کند می¬فرماید.
(از او هشت پیکان به بیرون کشید) اما در اثر مسامحه کاری یا بهتر بگوییم دخالت ناروایِ کاتبی که می¬خواسته اهمیت بیشتری به موضوع بدهد در آن چنین دستکاری کرده است:
من از تو صد و شصت تیر خدنگ بخوردم ننالیدم از نام و ننگ
و یا در تعداد یک لشکر در یک نسخه شش هزار و در نسخه رونوشت شده، صد هزار به چشم می¬خورد. تصرفات و اضافه کردن اشعار یا جملاتی به دنباله مطلب نویسنده اصلی نیز یکی دیگر از مواردی است که در نسخ کتاب¬های شعر و نثر زیاد دیده می¬شود.
لذا بر محققین فرض است که با دقت و تأمل فراوان در بازگویی و بازنویسی اینگونه موارد خودداری نموده و آنچه را که عقل سلیم می¬پذیرد به نسل آینده انتقال دهند. این ناتوان به پیروی از این شیوه درباره فردوسی بر این عقیده¬ام که با غور و مطالعه آثار محققین روسی که در کارهای تحقیقی خود به¬ویژه در شاهنامه فردوسی راه صواب پیموده¬اند به ادامه کار بپردازیم.
شرح حال فردوسی
نام اصلی فردوسی یکی از این سه: حسن– احمد– منصور و نام پدرش نیز یکی از این سه: علی- اسحاق بن شرفشاه- احمد ابن فرخ است و در این باره در بین محققین اتفاق نظر موجود نیست اما بطور مسلم تخلص او فردوسی و کنیه او ابوالقاسم و محل تولدش در ناحیه (باژ) یکی از ده¬های تابرانِ شهر توس یعنی همانجا که آرامگاه اوست می¬باشد.
تاریخ تولد این شاعر نامدار هم دقیقاً معلوم نیست لیکن به طور قطع در سده چهاردهم هجری و بین سالهای ۳۲۰-۳۳۰ هجری می¬باشد.
شغل و حرفه او کشاورزی و نامبرده صاحب ملک و آب شخصی بوده و در آن زمان به کسی که مالک زمین و آب و شاغل به کار کشاورزی می¬بود دهقان می¬گفتند (دهگان) و فردوسی در ایام جوانی چنین وضعی داشته است. اصولاً در آن زمان دهقانان از نجیب زادگان و صاحب زمین بوده که در فاصله میان اشراف و روستاییان قرار داشتند فردوسی در هیچ کجای از شاهنامه از وضع خانوادگی و نام و نام پدر و احوال ایام جوانی خویش سخنی به میان نمی¬آورد، تنها در زمانی که مدتی از سرودن شاهنامه گذشته و به هنگامی که شرح زندگانی بهرام گور می¬پردازد در زمستانی سرد در اثر تنگدستی و بدی وضع معیشت در ابیاتی چنین اظهار نظر می¬کند:
نماندم نمک سود و هیزم نه جــو نه چیزی پدیدی است تا جو درو
من اندر چنین روز و چندین نیـاز به اندیشـــه در گشته فکرم دراز
فردوسی می¬گوید در این زمستان سرد دیگر نه هیزم و نه جو و نه گوشت نمک سودی برایم باقیمانده و تا زمان جو درو که خوراک روزانه را به دست آورم زمان زیادی مانده است و این تنگی معیشت، فکر مرا به خود مشغول داشته است که چه باید کرد؟
بنابراین معلوم می¬شود که فردوسی تا آن زمان از مال و مکنت شخصی خود به زندگی ادامه می¬داده و تمام هم و غم او سرودن شاهنامه بوده و از کسی صله¬ای درخواست و دریافت نمی¬کرده است. از طرفی فردوسی در بدو امر سرودن شاهنامه تا اواسط آن یعنی تا زمانی که مجبور می¬شود کتاب شاهنامه را به سلطان محمود غزنوی تقدیم نماید نامی از سلطان محمود غزنوی نمی¬برد و نخستین بار در اواخر داستان کیخسرو یعنی زمانی که طاقتش در زیر بار سختی معیشت طاق شده است این اندیشه در او پدید می¬آید که با تقدیم کتاب شاهنامه خود به محمود غزنوی درصدد رفع مضیقه برآید و از آن پس در چندین مورد در نیمه دوم شاهنامه از محمود غزنوی نامی به میان می¬آید.
ذکر این نکته مهم نیز در اینجا ضرورت دارد که در نسخ فعلی شاهنامه مشاهده می-شود که در اوایل این کتاب ابیاتی است که برای تقدیم به محمود غزنوی گنجانده شده است. این ابیات درست در همان زمان که شاهنامه در اواخر داستان کیخسرو رسیده بود و فردوسی از فرط استیصال به یاد سفارش آن پهلوان دهقان نژاد سپهبد که یکی از سرکردگان ارتش وقت بود می¬افتد (شرح این سپهبد بعداً خواهد آمد).
وچون می¬بیند کتاب شاهنامه¬ای که می¬خواهد به محمود غزنوی تقدیم کند در اوایل آن نامی از سلطان محمود برده نشده به ناچار ابیاتی در ستایش محمود سروده و در اوایل شاهنامه جازنی می¬کند.
****
فردوسی که یک دهقان مالک و در زمین خود به کار کشاورزی مشغول و درآمد او به حدی بوده است که سالیان به حکومت وقت خراج و مالیات می¬پرداخته است بدون گرفتن کمک و صله از کسی، صرفاً برای ماندگار ماندن زبان فارسی و مبارزه با تبلیغات زبان عربی به کار سرودن شاهنامه می¬پردازد تا آنجا که کارش به جایی می¬رسد که در یک زمستان سرد، از تنگی معیشت و فشار ناشی از پرداخت مالیات می¬نالد و می¬فرماید: بدین تیرگی روز و هول خراج- زمین گشته از برف چون گویِ عاج …..
چه انگیزه و عاملی باعث و بانی این فکر شده است که باز هم به سرودن و اتمام شاهنامه بپردازد؟ آن هم در زمانی که شاعران دیگر با سرودن قصاید غرّا و تملق و مدح سلاطین به آب و نان می¬رسیده و از نقره دیکدان می¬زده اند:
شنیدم که از نقره دان دیکدان ز زر ساخت آلات خوان عنصری
در این باره کسی غور و بحث نکرده و از کنار آن گذشته¬اند.
****
ما می¬دانیم که فردوسی حدود سیصد و سی سال پس از هجرت متولد شده و پیش از او حدود سه قرن ایران در زیر تسلط حکومت اعراب و حاکمان دست نشانده آن¬ها بوده است. باید نخست دقت و بررسی کرد که چرا چنین شد و چرا کشور پهناوری که در روزگار پیش از هجوم اعراب، قرن¬ها امپراطوری او از شرق تا غرب گسترده بوده است به روزی می¬افتد که حکام دست نشانده بغداد در خاکش خطبه به نام خلیفه عرب بخوانند و هر کس را که به زبان عربی تکلم نکند در امور دولتی راه ندهند.
تاریخ گواهی می¬دهد که سلسله ساسانیان به¬وسیله موبدان و سرکردگان روحانی دین زرتشت تشکیل و تقویت می¬شد و در آن زمان نفوذ موبدان تا بدان جا رسیده بود که توده مردم را عملاً به چهار طبقه کشاورزان، سربازان، دبیران و روحانیان تقسیم کرده و اکثریت توده مردم زحمتکش یعنی کشاورزان، به جز دادن خراج و سرباز هیچگونه حق و امتیازی نداشتند و امتیازات متلعق به دبیران و دولتمردان و روحانیان جامعه بود. موبدان از دسترنج توده کشاورز صاحب آلاف و الوف شده و به سلاطین ساسانی نیز تسلط یافته بودند کار به جایی رسیده بود که از میان توده کشاورز و ایرانیانی که هرگز در تضعیف حکومت مرکزی کاری انجام نداده و مراعات احترام سلاطین وقت را می¬نمودند اشخاصی مانند (مانی)و (مزدَک) پیدا شده و برای کنار زدن موبدان مدعی آیین جدیدی شدند.
هرج و مرج و چند دستگی در اواخر سلسله ساسانی به جایی رسیده بود که سلاطین به اعدام¬های دسته جمعی پیروان مانی و سایر دگراندیشان پرداخته و در نتیجه این کشتارها نارضایتی توده کشاورزان روز به روز بیشتر می¬شد.
درست در این هنگام در حجاز دین مبین اسلام به ظهور رسید و دیری نگذشت که حمله مسلمانان معتقد و با ایمان در زمان یزدگرد سوم کار دولت ساسانی را به جایی رسانید که سربازان خود را برای آنکه از جنگ فرار نکنند به هم می¬بستند و جنگ سلاسل اقوی دلیل بر آنست. به هر حال شد آنچه شد و امپراطوری ایران در اثر خودخواهی موبدان سرنگون و حاکمان عرب چنانکه شیوه کشورگشایی آن¬ها بود کمر همت به تغییر دین و زبان مردم ایران بستند.
در بدو ظهور اسلام اعراب فاتح، ایرانیان مغلوب را به انتخاب یکی از این سه طبقه مخیر ساخته بودند:
۱- یا اسلام بیاورند و با سایر مسلمانان در حقوق اجتماعی یکسان باشند.
۲- یا بر دین خود باقیمانده و سالیانه جزیه داده مطیع اوامر دولت اسلامی باشند.
۳- یا بجنگند و منتظر نتیجه و عواقب پایان جنگ باشند.
و راه دیگری جز این سه راه در پیش روی ملت ایران نبود.
بسیاری از ایرانیان وطندوست راه چهارمی برگزیده با مدارک دینی و کتاب تاریخ ایران باستان که منثور و از زمان ساسانیان به جای مانده بود به هندوستان مهاجرت کرده و در آنجا هسته پارسیان هند را تشکیل دادند که تا به امروز به همین نام و آیین زرتشتی روزگار می¬گذرانند. عده ای هم اسلام آورده و برخی از ایرانیان هم به جزیه تن دادند. اما در میان ایرانیانی که اسلام را پذیرا شده بودند وطن پرستانی به صورت ستون پنجم و زیرزمینی با حاکمان دست نشانده عرب به مبارزه و کارشکنی می¬پرداختند. این دسته از ایرانیان در برابر تغییر زبان فارسی به عربی که توسط حکام عرب اعمال می¬شد به شدت مقاومت می¬کردند حال بهتر است به اشارات فردوسی در اول شاهنامه پرداخته و مسیر مبارزه وطن دوستان را دنبال کنیم:
مقدمتاً باید دانست که در زمان باستان یعنی در زمان ساسانیان کتابی نگاشته شده بود که شامل داستانهای زیادی از سوابق فرهنگی ایرانیان باستان بوده و نام آن کتاب ( خدای نامک پهلوی) است و ما از مقدمه کتاب شاهنامه بایسنقری در می یابیم که خسرو انوشیروان ( ۵۳۱- ۵۷۹ میلادی ) افرادی به اطراف و اکناف جهان میفرستاده و حکایات ملوک را جمع آوری و به کتابخانه می¬سپرده است. و در زمان یزدگرد سوم توسط یک دهقان (یعنی یکی از ملاکان و نجبای نگهبان آداب و روایات ملی) کتابی به نام خدای نامه ترتیب می¬دهد که مندرجات آن بسیار حماسی و وطن پرستانه بوده است.
خدای نامه به معنای ِ نامه خداوندان یعنی نامه خسروان است که بعدها برای احتراز ِ از آوردن نام خدا به شاهنامه تبدیل می شود.
این کتاب را ابتدا عبدالله بن المقفع در نیمه اول قرن دوم هجری به عربی ترجمه و به نام ( سیر ملوک الفرس) انتشار می دهد و در تمام بلاد اسلامی به شهرت می رسد. البته کتابهای دیگری هم غیر از خدای نامه در زمان ساسانیان موجود بوده است و اقوی دلیل آن اینکه در تاریخ طبری اخبار موثقی از زمان اردشیر بابکان و سلاطین بعدی موجود است که مأخذ آن غیر از خدای نامه است .
اجمالاً این کتابها در زمان فردوسی در دسترس عموم نبود و اشخاص وطن پرستی با مراجعه به موبدان در اطراف و اکناف ایران ، اوراق آنرا جمع آوری کرده اند چنانکه در این باره فردوسی می فرماید :
یــکی پـــهلوان بود دهــقان نژاد دلیــــر و بزرگ و خردمـند و راد
پــــژوهنــــــده روزگــارنخست گذشته ســخن ها همه باز جسـت
زِ هَر کشوری موبدی ســالخـورد بیـــاورد و این نامه را گِرد کَـرد
بــپرسیــــدشان از نـژاد کیـان و ز آن نــــــامداران فرخ گـوان
که گیتی به آغاز چــون داشتند که ایــدون به ما خوار بگذاشـتند
چگونه سر آمد بــه نیـک اختری بـــر ایشان همه روز کنــد آوری
بگفتند پیشش یکایـک مهـــان سـخن های شاهان و گشت جهان
چوبشنید از ایشان سپهبد سخن یـــــکی نامــور نامــه افکند بن
چــــو از دفتر این داستانها بسی همی خواند خواننده بر هر کسی
جـــهان دل نهاده بدین داستان همـــه بخــردان نیز و هم راستان
از مفاد این ابیات چنین معلوم می شود که این پهلوان دهقان نژاد، سپهبد یعنی یکی از سران ارتش وقت بوده که متدین به دین اسلام و هم مرام فردوسی بوده است. از دنباله اشعار فردوسی چنین برمی آید که این سپهبد کتابها و اوراق جمع آوری شده را به جوانی گشاده زبان و سخن گوی (مقصود دقیقی شاعر است) می¬سپارد که زرتشتی و وطن پرست بوده تا آنرا به نظم آورد. دقیقی حدود یک هزار بیت آنرا به نظم در می آورد لیکن در جوانی در می گذرد. پس از آن سپهبد کتاب ها را با هزار بیت دقیقی به فردوسی می سپارد. تا او آنرا به نظم کشیده به پایان ببرد.
فردوسی در شاهنامه می گوید من از آن بیم داشتم که عمرم امان ندهد و یا اینکه از لحاظ استطاعت مالی در مضیقه بیفتم و نتوانم آنرا به پایان برسانم و در این باره آن دوست سپهبد به من گفت هرگاه دچار اشکال و مضیقه شدی برای اینکه در اتمام آن خللی وارد نیاید آنرا به شاه و سلطان وقت هدیه کن تا بدین وسیله بتوانی آنرا به پایان برسانی .
امروز ما با خواندن این اشعار در می¬یابیم که ایرانیان مسلمانی که اسلام را پذیرفته لیکن از تعویض زبان فارسی به عربی دل خوشی نداشتند. دار و دسته زیرزمینی تشکیل داده و سپهبدی داستانهای باستان را جمع آوری و به شاعرانی وطن دوست می سپارد تا به نظم در آورند و این نظم همانطور که در سابق ایرانیان گِردِ هم جمع و برای هم به صورت داستان باستان بازگویی می کردند از این پس هم این شیوه منتها با قرائت اشعار ادامه یابد و در نتیجه زبان فارسی نسل بعد نسل راه خود را ادامه دهد.
فردوسی سی سال به این کار ادامه می¬دهد و از کسی صله ای دریافت نمی کند تا اینکه در زمستانی به فقر و مضیقه دچار و به یاد سفارش آن دوست سپهبد خود می¬افتد که گفت در چنین حالی از شاه وقت کمک بخواه تا بتوانی این کار برزگ را به پایان برسانی و همانطور که همه می دانیم فردوسی به ناچار به محمود هدیه کرد اما متوجه شد که بایستی در اول کتاب ذکر خیری در اشعار خود کرده باشد و بر این منوال بود که اشعار زیر را سروده و در اوایل کتاب خود جازنی کرده و کتاب را به سلطان محمود هدیه می کند.
جـــهاندار محـــمود شـــاه بزرگ
چو کودک لب از شیر مادر بشــست
ز فـــــرش جــهان شد چوباغ بهار
به ز ابــــــراندر آمـد به هنگام نم
به ایران همه خوبی از داد اوســت
بــه بـــزم انـدورن آسـمان وفاست
ســــر بخت بدخواه با خشــم اوی
جــــهان بی سرو تاج خـسرو مباد
کـــنون بــــازگردم بـــه آغاز کار به آبشخور آرد همی میش و گرگ
بــــه گهواره محمود گوید نخست
هــــــوا پر ز ابر و زمین پر نگار
جــهان شـــد به کردار بـــاغ ارم
کجا هست مردم همه یاد اوســـت
به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست
چو دینار خـــوارست بر چشم اوی
همـــیشه بماناد جــــــاوید شاد
ســــوی نـــامه نامــــور شهریار
فردوسی شاهنامه را به پایان می برد و محمود غزنوی از درک سِرِّ آین کتاب عاجز ماند و با تأخیر مبلغی برای فردوسی می فرستند که همانطور که در کتب تاریخ مسطور است هدیه سلطان پس از فوت فردوسی از دروازه شهر و در حالی وارد می شود که پیکر شاعر بزرگ را از دروازه دیگر به سوی آرامگاه او می بردند و تنها دختر بازمانده او هم از گرفتن این صله خودداری می کند.
در پایان برای اینکه شاعران جوان ما پی به اهمیت کار فردوسی ببرند اضافه می¬کنیم که به روی این کره زمین و با وجود صدها نوع زبان هیچ زبانی نیست که مانند زبان فارسی پس از هزار سال مانند روز نخستین رایج باشد به طوری که اگر فرضاً فردوسی در زمان حاضر وارد یک اجتماع شود هم او به زبان هموطنان هزار سال بعد از خود صحبت می کند و هم دیگران زبان او را می¬فهمند، آیا از این بزرگتر خدمتی از کسی سراغ داریم؟ آیا وطن پرستی فردوسی و خدمت بزرگ او به زبان فارسی را در هیچ کجای دیگر می توان مانندی یافت؟
این تنها فردوسی بود که زبان فارسی را از هجوم اعراب و تبدیل آن به زبان عربی حفظ فرمود. روانش شاد و آفرین خدا بر او باد.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *