Menu

نکاتی درباره «فرخی یزدی»

تجانس-و-قرابت-زبان-پارسی-با-شعر

هم زمان با برگزاری کنگره بزرگداشت فرخی یزدی، بعضی از دوستان به این ناتوان پیشنهاد تهیه گزارشی از آگاهی های خود درباره فرخی را کرده و متوقع بودند یکی از سخنرانان آن جلسه باشم.
از آن سبب شانه از زیر این بار خالی نمودم که انتظار داشتم با استماع سخنرانی های اساتید و محققین محترم، هرچه بیشتر بر معلومات خود درباره این مرد استثنائی این دیار بیفزایم تا شاید روزی بتوانم فشرده ای از ویژگی های او را در مقاله ای بگنجانم.
اینک آن کنگره برگزار شده و دوست محقق و فاضل من آقای حسین مسرت از من درخواست پاره ای اطلاعات در این باره کرده اند.
ایشان در کتاب «شاعر لب دوخته» که مقارن با این بزرگداشت انتشار یافت، تا آنجا که میسر بوده است زوایای تاریک زندگانی این شاعر ملی را روشن کرده و به جرأت می توانم بگویم کتاب ایشان می تواند سند معتبری برای شناخت شاعر باشد، اما از آنجا که ذکر پاره ای از رویدادهای آن زمان که در حافظه این ناتوان و در اثر شنیدن از دهان دوستان و همقطاران فرخی باقیمانده، می تواند در روشن تر کردن اوضاع و احوال و خلقیات فرخی موثر باشد، نوشتن این یادداشت ها ضروری می نماید.
حضور انگلیسی ها در یزد
برای من به درستی تاریخ دقیق تأسیس کنسولگری انگلیسی ها در یزد معلوم نیست.
تا آنجا که به خاطر دارم در سال های قبل از شهریور ۱۳۲۰ کنسولگری آن ها در خیابان کرمان، مقابل زایشگاه بهمن در باغی برقرار بود، اما قبل از تأسیس رسمی هم، مدت زمانی در بیمارستان مرسلین انگلیسی  ها که به ظاهر، صورت بیمارستان و کلیسا داشت، دایر بوده است و سوابق این امر به اواخر سلطنت قاجاریه بر می گردد.
از آنجایی که عدو سبب خیر شده و قیام فرخی و تحول فکری او را که در نوجوانی ریشه در اقدامات سیاسی و رویدادهای انگلیسی ها دارد، به وجود آورده است، اینک به منظور روشن شدن فضای سیاسی آن زمان شنوده های خود را که از زبان دایی مادرم، مرحوم استاد جعفر مجیبیان معمار و فرزندش مرحوم علی مجیبی که همکلاس و مدرس و همکار مرحوم فرخی یزدی در روزنامه طوفان بوده است می نگارم.
پدر مادر من که استاد جعفر معمار اخ الزوج او می شود، به نام استاد احمد جلالی زاده بود.
این داماد و برادرزن از معماران اواخر دوره قاجار و سلطنت و رضاشاه بودند.
او برای من نقل کرد که یک کشیش انگلیسی و دکتر با همسرش و چند نفر دیگر در بیمارستان مرسلین یزد مشغول طبابت و تبلیغ بودند و توسط برادرزنم، مرحوم استاد جعفر معمار از من خواستند که در رفتن به شیرکوه ایشان را همراهی نمایم.
در یک تابستان به همراهی آن ها به ده بالا رفتیم. آن ها چادر و خیمه و لوازم صحرایی و خدم و حشم و دیگر وسایل لازم را قبلاً تهیه کرده و هر چه را هم من پیشنهاد کردم، آماده نمودند.
در آن زمان در ده بالا محله ای به نام جان برازان وجود نداشت و راهی هم که بتوان تا انتهای این محله و نزدیک کوه رفت نبود. آن قسمت از ده بالا پر از سنگ هایی بود که سیل آورده و تعدادی هم درخت گردوی خودرو در آن گوشه روئیده بود و مکان بکری بود.
از آن زمان این نام جان برازان را انگلیسی ها روی این محله بالایی ده بالا گذاشتند و اصل کلمه هم «جان بلرزان» بود که از شدت هوای خنک آنجا به وسیله آن ها پیشنهاد شده و بر زبانشان جاری بود، اما مردم این کلمه را درست ادا نمی کردند، در نتیجه به جان برازان مشهور شده است.
احتمالاً انگلیسی ها آنجا را انتخاب و خیمه زده و برنامه رفتن به شیرکوه را از پایین   ده بالا به قله شیرکوه انتخاب کردیم که قاطر آنها هم بتواند به بالا برود.
در این سفر من کاملاً به روحیه آن ها آشنا شده در برابر یکی از آن که پرسید چند فرزند داری و پسرهایت را مدرسه گذاشته ای یا نه؟ متوجه شده که آنها درصدد تأسیس مدرسه برای فرزندان ذکور طبقات اعیان و محترمین یزد هستند و قرار شده است علی، فرزند استاد جعفر معمار هم به آن مدرسه برود.
بالاخره این مدرسه در کنار مریضخانه و محل سکنای کشیش و پزشک انگلیسی در محله گازارگاه یزد تشکیل شد و بایستی بگویم عمارت این بیمارستان و خانه آن را مرحوم استاد جعفر معمار ساخته و با آن سوابق ممتد داشت. اما از آنجا که بین من و برادر زنم اختلاف سلیقه وجود داشت من از گذاشتن فرزندم به مدرسه آن ها سرباز زدم، ولی علی فرزند استاد جعفر را به مدرسه گذاشتند.
بعدها دانستم که انگلیسی ها از میان اعیان و تجار و اشخاصی که می شناختند و با آن ها همکاری داشتند تعدادی محصل انتخاب و به مدرسه خود راه داده بودند.
در مورد دیگری از زبان مادر مادرم که خواهر مرحوم استاد جعفر معمار بود شنیدم که انگلیسی ها در درمانگاه و بیمارستان خود، بیماران را مداوا و حتی جراحی هم می کردند و از این راه توده مردم نسبت به آنها تا حدی نظر موافق داشتند و به تدریج روزهای یکشنبه در یک سالن کلیسا، هر کس شرکت می کرد برایش وعظ کرده و به بچه های آن ها عروسک چینی می دادند و نسبت به فقیران هم حتی المقدور کمک غذایی می کردند.
یک زن سیاه چرده بی پناهی را به نام گوهر که مشهور به گوهر سیاه بود، من به خوبی یاد می آورم که مقابل منزل ما در اطاقی در یک روغنگری زندگی می کرد و همسایگان، عهده دار معیشت او بودند.
این زن روزی برای من تعریف کرد که «خانم صاحب» برای من که آن زمان جزء خدمه درمانگاه بودم، مواجب تعیین کرده و هنوز هم که هنوز است شخصی هر ماه برای من می آورد و من به درستی نفهمیدم توسط چه کسی و چگونه این پول را از طرف کنسولگری به او می رسانند.
این زن می گفت روزهای یکشنبه، فرنگی ها تبلیغ مسیحیت می کردند و بعضی از زن های محله و زن هایی که احتیاج به یک وعده غذا داشتند، آنجا حاضر می شدند، وقتی کشیش در میان سخنانی می گفت: «و محمد یتیم گفت …» بلافاصله همه حاضرین صلوات می فرستادند و کشیش می گفت: «نه! نه! صلوات نه» و باز، هر مورد در میان سخنانش به نام حضرت محمد (ص)     می رسید و می گفت: «محمد یتیم…» همگی صلوات می فرستادند و او عصبانی می شد.
وقتی از این زن پرسیدم که آیا کسی هم از یزدی ها مسیحی شده یا نه؟ جواب داد: نه، کس مسیحی نشد. اما آن ها برای من که خدمه درمانگاه بودم و حکم ا… که بیش از صد سال عمر کرد و دربان بیمارستان بود، به خاطر شغل ما مقرری تعیین کرده بودند. زیرا ما دو نفر هرگز با آن ها مسئله ای پیدا نکرده بودیم و سرمان دنبال کارمان بود.

سبب شرکت فرخی در مدرسه مرسلین
اینک برگردیم به زمان کودکی فرخی یزدی که مقارن این ایام است.
همانطور که آقای مسرت هم در کتاب خود نوشته است فرخی از خانواده ای متوسط بوده، اما برای روشن تر شدن مطالب بایستی عرض کنم که در آن زمان اکثریت توده یزدی، مردمی کاسب و از طبقه متوسط ۳ و ۴ بود و تنها معدودی فامیل و افراد مرفه الحال بوده اند که همگان در آن زمان آن ها را به اسم و رسم می شناخته و در جزئیات زندگانی آن ها صاحب اطلاع بوده اند. آنچه را که درباره کودکی مرحوم فرخی از این به بعد می خواهم بگویم به نقل از    گفته های مرحوم محمد رشتی و عباس اردکانی است.
مرحوم عباس اردکانی مردی عارف مسلک و صاحب یک مغازه خرازی فروشی در خیابان پهلوی سابق، روبروی سینما سهیل بود.
این شخص، درجوانی، در کار بنایی و زیردست دایی مادر من، مرحوم حاج کریم معمار، برادر دیگر استاد جعفر معمار بنایی می کرده و با پدر من، هم سن و سال و دوست بوده اند و پدر و دایی من و عده زیادی از دوستان آن ها همیشه اوقات، عصرها در جلوی مغازه عباس اردکانی در ایوانی جمع می شدند و یک نفر که روزنامه «کوشش» را آبونمان بود، روزنامه می خواند و این ناتوان هم در دوره دبیرستان، بیشتر ساعات پس از تعطیلی مدرسه، در کنار آن ها بودم و خیلی از حرف های شخصیت های آن زمان را در آنجا به خاطر دارم.
یک روز، یک نفر قدبلند چهارشانه که سن او بین ۶۰-۷۰ بود، در پیاده رو، از جلوی مغازه عباس اردکانی عبور کرده و سلامی کرد. آقای عباس اردکانی گفت: این شخص «غفور ملت» و برادر فرخی یزدی است.
من که در آن زمان با خواندن مقدمه مرحوم حسین مکی در اول دیوان فرخی که تازه چاپ شده بود، تا حدی مشتاق دانستن شرح حال او بودم، پرسیدم: این آدم چه کاره است؟
مرحوم اردکانی گفت: هیچ کاره! هرچه بردارش صاحب غیرت و همیت بود، این یکی بی بو و خاصیت است! و این شخص همان کسی بود که مرحوم حسین مکی امتیاز چاپ دیوان فرخی را از او خریده و در جمع آوری اطلاعات درباره فرخی کوشیده بود.
یک روز مرحوم آقا محمد رشتی که شخصی صاحب عنوان و از محترمین آن زمان یزد بود و در سر فلکه وسط یزد یعنی میدان شهید بهشتی فعلی خانه ای ساخته بود که پدر من معمار آن خانه بود، از خاطرات دوره حزب دموکرات خود صحبت می کرد. بعدها دانستم او یکی از افراد مؤثر و ذی نفوذ این حزب بوده است.
او می گفت: محمد فرخی بچه ای نترس و خوش ذوق بود. چند سالی مکتب رفته بود و روزها کارش این بود که از خانه خود که در کوچه آرک بود، می رفت حسینیه گازرگاه. آنجا یک دکان نانوایی معتبر بود که نان تقریباً همه مردم آن محله و بعضی از سرشناسان دیگر را می داد و با همه اهل گازرگاه قرارداد داشت. نیم چاشت که می شد (دو ساعت قبل از ظهر) تعداد زیادی نان بازاری اعلا در یک غربال می چیدند و فرخی روی سر می گذاشت و همانطور که به او تفهیم شده بود، در مسیر خود، در هر خانه ای به تعداد معینی نان تقسیم می کرد و صاحب خانه، آخر هر ماه با مراجعه به نانوایی، پول آن را می پرداخت و چون فرخی نان بیمارستان مرسلین و مریضخانه انگلیسی ها را هم می برد، پایش به آنجا باز شده و توانسته بود در مدرسه آن ها شرکت کند.
او شاگردان آن مدرسه را هم نان می برد که از میان آن ها یکی همان علی مجیبی فرزند مرحوم استاد جعفر معمار، دایی مادر من بود. دیگر خوشنویس، دیگری لاری و غیره و این ها همه فرزندان افراد سرشناس شهر بودند، ولی مرحوم فرخی در همان اوان کودکی از عشق مفرطی که به تحصیل داشت توانسته بود خودش را میان بچه های اعیان جا بدهد. اما یک روز فهمیدیم که فرخی شعر هم می گوید و شعری علیه مدرسه مرسلین گفته و به بچه ها داده و بدست کشیش و معلم مدرسه رسیده و او را از مدرسه بیرون کرده اند.
این شعر را همه می دانند و از آن روز به بعد، همه مردم یزد یکی دو بیت آن را حفظ بودند. اجمالاً فرخی هر موقع و هرجا دستش می رسید، برای تحصیل مراجعه می کرده و با بعضی از شعرای آن زمان هم آشنایی داشت.
مرحوم محمد رشتی می گفت: این جوان آن موقع ها همه جا و هرجا خبری بود حضور داشت و به کرات در اجتماع حزب ما هم به چشم می خورد و خدمت می کرد و گاهی هم شعر می خواند.
در سال ۱۳۳۰ شمسی که نویسنده این سطوح پس از فراغت از تحصیل به یزد مراجعت و گاهگاهی به خدمت مرحوم حجه الاسلام حاج سید علی محمد وزیری می رسیدم، از آنجایی که ایشان می دانستند این ناتوان دستی در شعر دارم، بیشتر مذاکرات ما درباره شعر و ادبیات بود.
این ناتوان در شرح حال ایشان، در کتاب «سیمای فضیلت» شمه ای از این ملاقات ها را نوشته و در اینجا باید این مطلب را اضافه کنم که یک روز مرحوم حجه الاسلام وزیری به من گفتند: من در ایام نوجوانی و اوایل طلبگی به شعر و ادبیات و حفظ اشعار علاقه وافر داشتم و گاهگاهی به در مغازه مرحوم «شوکت یزدی» می رفتم که شاعری توانا و خوش ذوق بود و او یک دکان کفاشی ساغری دوزی در بازار زرگرهای فعلی، نزدیک بازار خان داشت و بیشتر اوقات، مرحوم فرخی را که جوانی بلند قد و خوش بنیه و خوش سر و زبان بود آنجا می دیدم که اشعار خود را برای مردم شوکت می خواند و هر جا مرحوم شوکت به وی تذکر می داد، او تمکین     می کرد.
از این گفته مرحوم وزیری، بر این نویسنده معلوم شد که یکی از اشخاصی که فرخی در نزد او به فراگیری اصول معانی و بیان و محسنات کلام پرداخته، همان مرحوم شوکت یزدی است.
اجمالاً با مطالعه اشعار فرخی و دقت در نمونه خط به جا مانده از او، کاملا معلوم     می شود که نامبرده، جوانی ساعی و در فراگیری علم و ادب زمان، کوشا و موفق بوده است و تا زمانی که در یزد به سر می برده، روح پرهیجان او یکدم آرام نداشته و پیوسته درصدد ترقی و شهرت، آن هم در معبر آزادی خواهی و مردم دوستی بوده و هرگز نخواسته است که برای رسیدن به جاه و مقام و منصب و پول و ثروت، استعداد خود را در اختیار کارگزاران دولتی آن زمان قرار دهد. این مطلبی است که فرخی را با آن همه استعداد ذاتی و پشتکار و هوش، از سایر مردم محافظه کار متملق متمایز می کند و برای او احترام می آفریند.
رفتن فرخی به تهران
سال هجرت فرخی از یزد به اصفهان و تهران را درست نمی دانم، همین قدر می دانم که اواخر سلطنت قاجاریه بوده و سبب مسافرت او به تهران، از اینجا ناشی شده که در ایام جوانی در اثر سرودن شعری، با سردار جنگ بختیاری آشنا می شود و اول مرتبه به دعوت آن حاکم به اصفهان می رود و مدتی را در ایل بختیاری گذرانیده و از آن ها بهره مند می شود.
سردار جنگ بختیاری یکی از فرمانداران یزد بوده و در زمان او و به وسیله سربازانش دفع شر یکدسته از دزدان قاطع الطریق به عمل می آید و مردم یزد از این اقدام سردار جنگ خوشحال می شوند، چنانکه فرخی که در آن زمان جوان و شاعری تازه کار بوده است شعری بلند در مدح سردار جنگ به سبک شاهانه می سراید و همین شعر سبب دوستی و رفاقت او با سردار جنگ بختیاری می شود، اما این دوستی آخرالامر به قهر و کدورت می انجامد.
توضیح آن که پس از هجرت فخری از یزد و رفتن به اصفهان روح سرکش او، او را به تهران می کشاند و وی را در صف دموکرات ها قرار می دهد.
آنچه را که از این به بعد می نویسم خاطراتی است که از زبان مرحوم علی مجیبی همکلاس سابق فرخی در مدرسه مرسلین یزد و همکار بعدی او در روزنامه طوفان شنیده و به خاطر دارم.
علی مجیبی در ایام جوانی به زبان انگلیسی کاملا مسلط شده بود و به وسایلی و توسط مرحوم حایری زاده به تهران مسافرت و به مرحوم ارباب کیخسرو شاهرخ معرفی و در کارپردازی مجلس شورای ملی کارمند  می شود. در خلال این مدت برای او اتفاقاتی می افتد که شرح آن مفصل و به دلایلی هنوز نمی توان آن ها را بازگو کرد، چه سبب کدورت خاطر بعضی از بازماندگان پاره ای رجال آن زمان را فراهم می آورد.
اجمالاً علی مجیبی پس از رفت به تهران، پایش به اداره روزنامه طوفان که دوست قدیمی اش آن را با سردبیری موسوی زاده اداره می کرده است باز می شود و سال ها این دو نفر با هم مؤانست و مراوده داشته و اواخر امر که حکومت پلیسی رضاخانی عرصه را بر مرحوم فرخی تنگ می کند، علی مجیبی سر از شرکت نفت انگلیس و ایران در می آورد و در آنجا به     مقاطعه کاری می پردازد و کار مرحوم فرخی هم به زندان و شهادت می انجامد.
در یک ملاقاتی که مقارن سال های ۱۳۳۰ شمسی در یک مجلس فامیلی بین من و علی مجیبی دست داد، از نامبرده خواستم تا از خاطرات خود با فرخی چیزی بگوید. ایشان ابتدا از کلیات اخلاق و رفتار این شاعر ملی و بی احتیاطی های او در سخن گفتن و قلدری های او و بی سیاستی هایش داد سخن داد و عقیده داشت که فرخی نه اهل اقتصاد و عقل نعاش بود و نه در فکر زندگی شخصی و آتیه خودش و نه دوستی را برای خود نگه می داشت و بیشتر اوقات هم هشتش گرو نه بود.
علی محبی درباره فرخی یزدی از جمله، می گفت: سردار جتگ بختیاری که از یزد به دلیل شعری که فرخی در مدح وی گفته بود با او آشنا شده و بر خلاف ضیغم الدوله با او مهربان بود، یک باغ بزرگ در خیابان فردوسی فعلی تهران داشت. او این باغ را در اختیار فرخی گذاشته بود تا در آن بنشیند و او از این بابت چیزی نمی پرداخت و در زمان وکالتش هم در آن خانه بود. اما رفتار او با سردار جنگ به سردی کشیده شد و به کدورت انجامید و کار به جایی کشید که سردار جنگ، توسط دادگستری تقاضای تخلیه باغ خود را کرد و فرخی مقاومت نمود.
فرخی برای مبارزه با سردار جنگ، در دفتر روزنامه اش یک تابلو زده بود که مستأجرین را تشویق به تشکیل اتحادیه علیه مالکین می کرد و اشخاص مستأجر ناراضی را جمع می کرد تا مگر از این راه، سردار جنگ را مغلوب کند. اینگونه رفتارها و بی سیاستی های او سبب می شد که دوستانش روز به روز کمتر می شدند.
علی مجیبی معتقد بود که مخارج زندگیش در بیشتر اوقات به وسیله عمر و زید و یزدی ها و دوستانش تأمین می شد و هر وقت هم پولی گیر می آورد، فردایش نداشت.
وقتی با اصرار من قرار شد با ضبط صوت برای ضبط خاطرات او، وقتی معین شود، آقای مجیبی از این کار سر باز زد و طفره رفت. آخرالامر در اثر اصرار فراوان به من گفت: راضی نشو که دوست قدیمیِ فرخی حرف هایی را بزند که سبب شود وجهه و احترامی را که او در حال حاضر در اثر حبس و شهید شدن پیدا کرده، مخدوش شود و دیگر در این باره چیزی نگفت.
در یک جلسه دیگر با چند سال فاصله، من با آشنایی که از علی مجیبی داشتم و     می دانستم محال است خصوصیات اخلاقی مرحوم فرخی را بازگو کند، سؤالی را از پیش تهیه و تقاضا کردم در این باره که چرا فرخی به زندان افتاد و کشته شد، هر چه عقیده دارد و می داند، بگوید.
او گفت: پسر عمه (من پسر دختر عمه او بودم)، زمان فرخی، برخورد کرد به اوایل سلطنت رضاشاه. رضاشاه هم که می خواست طبق نقشه های خود کارهایی انجام دهد، به توصیه سیاسیون آن زمان و همفکران خود، سعیش بر این بود که مخالفین خود را که کم هم نبودند، هر کسی را به یک راهی ساکت یا موافق کند. درباره فرخی هم که تصور می کردند این همه سر و صداهای او در اثر جاه طلبی و برای کسب مقام است، او را وکیل یزد کردند. به این معنا که قبل از او حایری زاده وکیل یزد بود. در آن دوره حایری زاده با موافقت خود، جا را برای او خالی کرد! تا منظور شاه تأمین شود! فرخی هم وکیل یزد شد. درباری ها گمان می کردند که با آمدن فرخی در مجلس، شاید این آدم، آدم! شود، اما این آدم، آدم! بشو، آنطور که آن ها می خواستند نبود و دست از صراحت گویی و رودررویی با شاه برنمی داشت. از این گذشته او با تیمورتاش از قدیم سابقه دوستی داشت. یکبار هم تیمورتاش واسطه شده بود تا شاه او را از تبعید کرمان آزاد کند، اما در اثر لجاجت و بی سیاستی های فرخی، رابطه بین او و تیمورتاش به سردی گرایید.
تیمورتاش مرد متنفذی بود و برای خودش نقشه هایی در سر داشت و فرخی را برای روز مبادای خود می خواست و حتی تیمورتاش برای ملایم کردن فرخی توصیه کرد که این قدر در روزنامه طوفان به شاه بد نگوید و او هم اواخر کار کمی ملایم شد. بعد به توصیه تیمورتاش روزنامه اش تبدیل به یک روزنامه ادبی شد و رجال ادب آن زمان که همگی از دوستان تیمورتاش بودند در آن، چیز می نوشتند و همه اینها برای این بود که بین فرخی و شاه، روابط! حسنه! شود. اما حرف های صریح فرخی و بی سیاستی هایش! کار را خراب می کرد. از جمله علی مجیبی     می گفت که: یک مدتی فرخی را در یک باغ زیر نظر گرفته بودند و هر کس با او رفت و آمد   می کرد گزارش می شد. گاهگاهی که یک نفر اهل شعر و شاعری بود و در اداره اطلاعات نظمیه هم کار می کرد و نامش ادیب السلطنه سمیعی بود، به دیدن فرخی می رفت و می گفت: تازه چه سروده ای؟ فرخی هم اشعاری که علیه دستگاه سروده بود، برای او می خواند. این شخص هم گزارش می داد که فرخی هنوز دست از رفتار سابقش برنداشته. در نتیجه روز به روز کار بر او سخت تر می شد، تا اینکه یک نفر تاجر بازار از فرخی شکایت کرد که سیصد تومان پول آن روز، کاغذ به فرخی فروخته و او وجه را نپرداخته و استنکاف می کند.
این شکایت دستاویز محاکمه و محکوم شدن او شد و به زندان افتاد. زندان رضاشاهی هم جایی نبود که مخالفین شاه از آن جا زنده بیرون بیایند. در نتیجه شد آنچه شد و این مرد متهور، شهید راه آزادی و صراحت لهجه خود شد. اما اگر کمی احتیاط را رعایت می کرد و شاید مثل ملک الشعراء و بعضی دیگر از مخالفین که سکوت کردند، به بعد از شهریور ۱۳۲۰ می رسید، آن وقت بهتر می توانست به وطنش خدمت کند.

((دکتر عبدالحسین جلالیان))

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *