Menu

حرف و

حرف-و

و

وا

[va:]

 

[پ ۲: ۲۳۹]

باز، گشوده [م.ت].

 

وا داشْتَن

[va-daStæN]

 

[پ ۳: ۲۱۷]

(= باز داشتن) نگه داشتن، گذاشتن [م.ت].

 

وا رِخْ

[va-rex]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

جلسه به هم ریخت، جلسه پایان یافت [گویش: ۱۷۷]/ (ر.ک به وا رِختَن) پراکنده شدن جمعیت، به هم خوردن مجلس [م.ت].

 

وا رِخْتَن

[va-rextæN]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

پراکنده شدن جمعیت، به هم خوردن مجلس [یزدی: ۲۶۲]/ ختم جلسه، کنفرانس یا مهمانی یا مجلس روضه خوانی و امثال آن [گویش: ۱۷۷].

 

واسیدَن

[vasidæN]

 

[پ ۲: ۲۳۵]

ایستادن [یزدی: ۲۶۴]/ وا ایستادن، بر پا ایستادن، پیشوند وا + فعل ایستادن [م.ت].

 

واسیدَنَکی

[vasidænEki]

 

[پ ۳: ۲۱۹]

(وا ایستادن + ی) در حالت ایستاده [م.ت].

 

وا کِرْدَن

[va:-kerdæN]

 

[پ ۲: ۲۳۹]

باز کردن [م.ت].

وا گِرِفْتَن

[va-gereftæN]

 

[پ: ؟]

بیماری گرفتن از کسی، به سرایت از دیگری به بیماری مبتلا شدن [دهخدا ۱۴: ۲۰۴۲۰].

 

وَخْ

[væx]

 

[پ ۱: ۴۱۱]

وقت، مجال، فرصت [گویش: ۱۷۸].

 

وَخْتا

[væxta:]

 

[پ ۲: ۲۳۷]

وقت ها [م.ت].

 

وَخْتی

[væxti]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

(= وقتی) زمانی که، هنگامی که [گویش: ۱۷۸].

 

وَخی

[væxi]

 

[پ ۳: ۲۱۶]

پاشو، برخیز، بلند شو [گویش: ۱۷۸].

 

وَخیزیدَن

[væxizidæN]

 

[پ ۳: ۲۱۶]

برخیزیدن، برخاستن، از جا برخاستن [م.ت].

 

وَرْ

[vær]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

بَر [یزدی: ۲۶۵/ گویش: ۱۷۸/ پ ۱: ۴۶۰]/ به، پهلو، کنار، نزدیکی، وَرِ دِلِ من، وَر باد دادن [م.ت].

 

وَرِنْداز

[vErendaz]

 

[پ ۴: نسخه مجازی]

برانداز، تماشا، ارزیابی [م.ت].

 

وَرِنْداز کِرْدَن

[vErevdaz-kerdæN]

 

[پ ۴: نسخه مجازی]

به نگاه عمیق نگریستن از پای تا سر، چیزی یا کسی را به دقّت نگریستن، از نظر گذرانیدن [دهخدا ۱۴: ۲۰۴۷۱]/ برانداز کردن، ارزیابی کردن، سنجیدن [م.ت].

وَرْ اومَدَن

[vErumEdæN]

 

[پ ۴: ۱۲۳]

حالت خمیری که مدتی پس از زدن خمیر مایه پف می کند، گویند خمیر ور اومده [گویش: ۱۷۸]/ رسیدن و مخمّر شدن خمیر، آماده شدن خمیر برای پختن نان [دهخدا ۱۴: ۲۰۴۶۸].

 

وَرْ بادْ دادَن

[vær-bad-dadæN]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

بر باد دادن [گویش: ۱۷۸]/ در مسیر باد گذاشتن، بر باد سپردن، از دست دادن، تباه کردن [م.ت].

 

وَرْپَر

[værpær]

 

[پ ۴: ۱۱۹]

از جا بپر، برخیز [م.ت]

 

وَرجِس

[værdZes]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

برجست [یزدی: ۲۶۵]/ برجستن، برخاستن، به جای اصطلاح از جا پریدم به کار می رود [گویش: ۱۷۹].

وَرجِه

[værdZe]

 

[پ ۴: ۱۱۹]

بپر [گویش: ۱۷۹]/ برخیر، بَرجه [م.ت].

 

وَرچیندَن

[værtSiNdæN]

 

[پ ۴: نسخه مجازی]

برچیدن، جمع کردن، برداشتن [م.ت].

 

وَرخاس

[værxas]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

از جای بلند شد، برخاست [گویش: ۱۷۹].

 

وَرداش

[værdaS]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

 برداشتن، بلند کردن، استعمال شیاف [گویش: ۱۷۹] (ر.ک به وَرداشتن).

 

وَرداشتَن

[værdaStæN]

 

[پ ۲: ۲۳۳]

برداشتن [یزدی: ۲۶۵].

 

وَردَم

[værdæm]

 

[پ ۱: ۴۴۱]

چاق و به حدّ بلوغ رسیده و خوش گوشت [یزدی: ۲۶۶/ پ ۱: ۴۶۰]/ سرحال و چاق [گویش: ۱۷۹].

 

وِرْوِرِ جادو

[ver-ver-e-dZadu]

 

[پ ۴: نسخه مجازی]

حرّاف، پر سخن (ورد خواندن مانند جادوگرها)، به کنایه، کسی را گویند که زبر و زرنگ است و در گاه صحبت، فرصت به کس دیگر نمی دهد [یزدی: ۲۶۶]/ پر حرف، ورّاج [گویش: ۱۷۹]/ آدم پر حرف و روده دراز را گویند [دهخدا ۱۴: ۳۰۴۸۷].

 

وَرْ وَرْ زَدَن

[vær-vær-zEdæN]

 

[پ ۲: ۲۴۲]

غُر زدن، اعتراض کردن [م.ت].

 

وَسْمَه

[væsmE]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

حنای مجنون، گیاهی است از تیرۀ صلیبیان که دو ساله است و ارتفاعش حدود یک متر می شود. در برگ های این گیاه مادّه ای رنگ کننده وجود دارد که از آن جهت آرایش خانم ها استفاده می کنند. این گیاه رنگ سبز مایل به آبی تولید می کرده است [دهخدا ۱۴: ۲۰۴۹۹].

 

وَعْدَه

[væ:dE]

 

[پ ۳: ۲۱۴]

قرار، میعاد [م.ت].

وِل

[vel]

 

[پ ۴: ۱۱۹]

رها، سرخود، آزاد، غیر مقیّد [دهخدا ۱۴: ۲۰۵۴۳].

 

وِلات

[velat]

 

[پ ۱: ۴۴۰]

ولایت [یزدی: ۲۶۷/ گویش: ۱۸۰/ پ ۱: ۴۶۰].

 

وِل کِردَن

[vel-kerdæN]

 

[پ ۲: ۲۳۶]

رها ساختن، سر دادن، مرخّص کردن [دهخدا ۱۴: ۲۰۵۴۳]/ کاری را کنار گذاشتن، پایان دادن [م.ت].

وِل کُن نی

[vel-koN-ni:]

 

[پ ۲: ۲۳۶]

از کار خود باز نمی گردد، به کار خود ادامه می دهد [م.ت].

 

وِلِنْگاری

[veleŋgari]

 

[پ ۱: ۴۴۰]

بیکار گشتن [پ ۱: ۴۶۰/ یزدی: ۲۶۷]/ بیکاری از روی تنبلی و لاابالی‌گری [گویش: ۱۸۰]/ سهل انگاری، بی قیدی [دهخدا ۱۴: ۲۰۵۴۹].

 

وِلُو

[velow]

 

[پ ۴: ۱۲۴]

رها، پخش [گویش: ۱۸۰]/ متفرّق، پراکنده، پاشیده، متلاشی [دهخدا ۱۴: ۲۰۵۴۹]/ رها، آواره، سرگردان [م.ت].

 

وِل و چِل

[ve:l-o-tSel]

 

[پ ۴: نسخه مجازی]

لیوه، هرزه [یزدی: ۲۶۷]/ بی بند و بار، کسی که شوخی های زشت می کند و از واژگان و مسائل جنسی حرف می زند [گویش: ۱۸۰].

 

وِلُوْ شُدَن

[velow-SodæN]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

ولو شد  رها شد [یزدی: ۲۶۷/ پ ۱: ۴۶۰] رها شدن، پخش شدن [گویش: ۱۸۰]/ پاشیدن، از هم پاشیده شدن، پراکنده شدن [دهخدا ۱۴: ۲۰۵۴۹]/ افتادن، فرار کردن، دور شدن [م.ت].

 

وِیْلون

[vejluN]

 

[پ ۴: ۱۲۴]

ول، سرگردان، سرگشته، بی جای و مستقری، بی خانۀ معلوم [دهخدا ۱۴: ۲۰۵۷۳].

 

وِیْلون و سَرْگَرْدون

[vejlun-o-særgærduN]

 

[پ ۴: ۱۲۴]

آواره و سرگردان [م.ت].

 

وِیْلَه

[vejlE:]

 

[پ ۲: ۲۳۸]

دسته، گروه، (وهله) مرتبه، دفعه ]یزدی: ۵۴]/ بار، گروه [گویش: ۱۸۰].

وِیْلَه زَدَن

[vejlE:-zEdæN]

 

[پ ۲: ۲۴۳]

جمع شدن، حلقه زدن، اطراف چیزی را گرفتن [م.ت].

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *