Menu

حرف ه

حرف-ه

 

 

ه

هادِر

[hader]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

مواظب، آماده [یزدی: ۲۶۹]/ مراقب [گویش: ۱۸۰]/ غلام فربه، شیر نگهبان قوی [دهخدا ۵: ۱۴: ۷۴۲۶].

 

هادِر بودَن

[hader-budæN]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

مواظب بودن، آماده بودن، هادر بیدار بودن [یزدی: ۲۶۹]/ نگهداری کردن [گویش: ۱۸۰]/ مراقبت کردن [م.ت].

 

هادِرِ [-] شُدَن

[hader-e-[-]-SodæN]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

مراقب رفتار [-] بودن، از [-] محافظت کردن [م.ت].

 

هُتُلَه

[hotolE]

 

[پ ۱: ۴۱۵]

هُل [یزدی: ۲۷۰]/ هُل دادن [پ ۱: ۴۶۰]/ فشار به دیگری [گویش: ۲۸۱].

 

هَذیون

[hæzjuN]

 

[پ ۳: ۲۱۵]

هذیان [گویش: ۱۸۱]/ سخن بیهوده (پرپوچ نیز می گویند) [م.ت].

 

هَرْ چَن

[hær-tSæN]

 

[پ ۳: ۲۱۵]

هر چند [م.ت].

 

هَزاری

[hæzari]

 

[پ ۲: ۲۳۶]

آن قدر، تعداد زیاد، چندین مرتبه [م.ت].

 

هَسَّم

[hæssæm]

 

[پ ۳: ۲۲۲]

هستم (ر.ک به هه).

 

هِشْتَن

[heStæN]

 

[پ ۱: ۴۳۶]

گذاشتن [گویش: ۱۸۳]/ نهادن [یزدی: ۲۷۳]/ هشتی: گذاشتی [پ ۱: ۴۶۰]/ روی چیزی پا بر جایی قرار دادن [دهخدا ۱۴: ۲۰۷۶۳].

هِش و کِشْمِشْ

[heStæN]

 

[پ ۱: ۴۳۰]

حرف کوچک و بی‌اهمیت [ع.ج]

هَف

[hæ:f]

 

[پ ۲: ۲۳۶]

هفت [م.ت].

 

هَفَه

[hæfE]

 

[پ ۳: ۲۱۳]

هر هفت: آرایش، زیب و زینت، بند انداختن صورت زنان [یزدی: ۲۷۳]/ کندن موهای اضافی برای زیبایی [گویش: ۱۸۴]/ هر هفت قلم آرایش را انجام دادن شامل: حنا، وسمه، سرخی، سفید آب، سرمه، زرک، غالیه (و یا خال عارض گذاشتن به وسیله سرمه) [دهخدا ۱۴: ۲۰۷۴۴] (ر.ک به حفه).

 

هُفْ هُفْ

[hof-hof]

 

[پ ۳: ۲۲۵]

هُف هُف خوردن: سریع و با لقمه های بزرگ خوردن [گویش: ۱۸۴]/ صدای ناشی از خوردن غذاهای رقیق با صدای بلند [م.ت].

 

هَکْوَه

[hækvE]

 

[پ ۴: ۱۲۰]

انگشت به دهان، متحیّر، متعجّب [گویش: ۱۸۴]/ سرگشته، متردّد، سرگشته و حیران و پریشان، شراب انگوری [دهخدا ۱۴: ۲۰۷۸۳].

 

هِکَّه

[hekkE]

 

[پ ۲: ۲۳۷]

یک نوع بیماری که با سکسکه های مداوم توأم است [گویش: ۱۸۴]، هُکَّه، هُکچه: به معنی جستن گلو و فواق باشد، سکسکه، زغنگ، در زبان فرانسه به همین صورت آمده که از فارسی گرفته شده است (hekkE) [دهخدا ۱۴: ۲۰۷۸۳] (ر.ک به حکّه).

 

هَمِشْتَه

[hæmeStE]

 

[پ ۱: ۴۳۶]

بی دستواره، دست روی دست گذاشته [یزدی: ۲۷۶/ پ ۱: ۴۶۰].

هَمْ کَشیدَن

[hæm-kESidæN]

 

[پ ۴: ؟]

جمع کردن، در هم کشیدن (صورت در هنگام اخم کردن) [م.ت].

 

هَمیرُوْ

[hamirow]

 

[پ ۳: ۲۲۱]

همین طور، همین جور [گویش: ۱۸۶]/ (همین + رو) همین گونه، به همین شکل، به همین نحو [م.ت].

 

هَنْ

[hæN]

 

[پ ۴: ۱۱۸]

(مخفف هَسَّن) هستند، وجود دارند، حضور دارند [م.ت].

 

هِناخْتَن

[henaxtæN]

 

[پ ۱: ۴۱۵]

فراهم کردن، تهیّه کردن [گویش: ۱۸۶]/ آماده ساختن، ذخیره کردن، پس انداز کردن [م.ت].

 

هِنْدونَه

[hendunE]

 

[پ ۳: ۲۱۸]

هندوانه [یزدی: ۲۷۸/ گویش: ۱۸۶].

 

هِنّ و هِن

[henn-o-heN]

 

[پ ۳: ۲۱۱]

نفس نفس زدن [یزدی: ۲۷۹]/ نفس زدن ناشی از خستگی [م.ت].

 

هِنّ و هِنْ زَدَن

[henn-o-heN-zEdæN]

 

[پ ۱: ۴۴۴]

نفس نفس زدن ناشی از خستگی، هِنَّس هِنَّس کردن [م.ت].

 

هُوْ

[how]

 

[پ ۲: ۲۳۴]

شایعات [گویش: ۱۸۷]/ خبر بی اصل، خبر دروغ، سر و صدا درباره چیزی که حقیقت ندارد، چُو [دهخدا ۱۴: ۲۰۸۴۷]/ شایعه، حرف سر زبان ها [م.ت].

 

هَوا رَفْتْ

[hæva-ræ:f]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

آسمان ابری شد [م.ت].

 

هُوْ اُفْتیدَن

[how-oftidæN]

 

[پ ۲: ۲۳۴]

شایع شدن، خبر با شاخ و برگ همه پخش شدن [گویش: ۱۸۷]/ خبری بی اساس میان مردم شایع شدن [دهخدا ۱۴: ۲۰۸۴۷]/ بر سر زبان ها افتادن [م.ت].

هَوَس [-] شُدَن

[hævæ-e-[-]-SodæN]

 

[پ ۱: ۴۱۱]

ترغیب شدن، هوس کردن، آرزو داشتن [م.ت].

 

هُوْ شُدَن

[how-SodæN]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

مورد اعتراض واقع شدن با داد و فریاد [ع.ج].

 

هُوَّن

[howwæN]

 

[پ ۳: ۲۱۱]

هاون [یزدی: ۲۸۰/ پ ۱: ۴۶۰]/ در خانه های قدیمی یزد سابقاً یک هاون بزرگ سنگی در کنار صحن حیات وجود داشت که دسته بزرگی از چوب به شکل دَمبل، ولی بسیار بزرگتر داشت و از آن بیشتر به جای چرخ گوشت فعلی استفاده می شد. البتّه چرخ گوشت دستی نیز کم و بیش در برخی از خانه ها وجود داشت [گویش: ۱۸۷]/ ابزاری که در آن چیزی را می کوبند و نرم می کنند. فلزی، مسّی یا سنگی که در آن ادویه و تخم های گیاهان و … را با دسته ای کوبند [دهخدا ۱۴: ۲۰۶۶۳].

 

هُوَّنْگْ

[howwæŋg]

 

[پ ۴: نسخة مجازی]

هاون [م.ت] (ر.ک به هُوَّن).

 

هَوَّسّی

[hæwwæssi]

 

[پ ۱: ۴۱۳]

صدای خراب شدن عمارت [یزدی: ۲۸۰/ پ ۱: ۴۶۰].

 

هَه

[hE:]

 

[پ ۱: ۴۱۱]

هست، وجود دارد [م.ت].

 

هیشْگَه

[hiSgE]

 

[پ ۳: ۲۲۴]

(هیچ + کس) هیچ کس [م.ت].

 

هِیکَلِ لَش

[hejkEl-e-læS]

 

[پ ۲: ۲۳۹]

 

 

کنایه از بزرگی و چاقی بدن ناشی از تنبلی و بی تحرّکی [م.ت].

 

هیشْ وَخ

[hiSvæx]

 

[پ ۳: ۲۲۳]

هیچ وقت، هیچ گاه، هیچ زمان [م.ت].

 

هِی و هِی

[hej-o-hej]

 

[پ ۱: ۴۱۶]

مرتب و پشت سر هم، تند و تند و پشت سر هم [گویش: ۱۸۹].

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *