Menu

غزل شماره ۳۷۰

365

۱- می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
۲- مه جلوه می نماید بر سبز خنگ گردون
تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
۳- مرغول را برافشان یعنی به رغم سنبل
گَردِ بخور عنبر، گرد صبا بگردان
۴- یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست
بر سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
۵- ای نور چشم مستان در عین انتظارم
چنگی حزین و جامی بنواز یا بگردان
۶- دوران همی نویسد بر عارضش خطی خوش
یا رب نوشته بد از یار ما بگردان
۷- حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست
گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان

 

معاني لغات غزل (۳۷۰)

 

فراق: دوري.
جفا: ستم.
هجران: جدايي، مفارقت، فراق.
بلا بگردان: آفت و بلا از ما دور كن، بلا را دفع كن.
خِنْگ: اسب.
سبزِ خِنگ: خِنگِ سبز، اسب سبز.
سبزِ خنگِ گردون: (اضافه تشبيهي) گردون سبز به اسب تشبيه شده، گنبد خضرا و سپهر سبز به اسب تشبيه شده است.
رَخْش: نام اسب مشهور رستم، كنايه از اسب راهوار.
مَرغول: زلف و گيسوي پيچان، زلف مجعّد.
بَرافشان: افشان كن، پريشان كن.
به رغم: بر ضدِّ ، به مخالفتِ ، بر خلافِ .
بُخُور: هر بخار معطر، هر چيز خوشبو كه در هوا به صورت بخار پراكنده شود، هر ماده معطر كه در آتش ريزند و بخار حاصله از آن در هوا پراكنده و بوي خوش را منتشر سازد.
صبا: باد صبا.
يغماي عقل و دين را: براي يغماي عقل و دين، براي غارت عقل و دين.
بيرون خِرام: بِخرام، با ناز و وقار قدم بزن، سرمست بيرون بيا.
كلاه شكستن: كلاه كج نهادن، گوشه كلاه را به نشانه تفاخر كج نهادن.
قبا بگردان: تكمه هاي دامنِ قبا را باز نگهدار و قبا را به هنگام راه رفتن پيچ و تاب بده.
نور چشم مستان: عزيز كرده مستان.
در عين انتظار: در ذاتِ انتظار، در انتظار واقعي، در كمال انتظار، سخت چشم به راه.
چنگ حزين و جامي بنواز يا بگردان: يا با چنگْ آهنگ غمناكي بنواز يا جام شرابي را به گردش درآور، كنايه از اينكه يا سَرِ جنگ و دعوا را بگير يا سر صلح و آشتي را.
دوران: روزگار.
عارض: چهره.
دوران همي نويسد بر عارضش خطي خوش: روزگار بر چهره او خطي زيبا مي نويسد، كنايه از روييدن موهاي تازه بر گرد چهره او.
نوشتهِ بد: سرنوشت بد، سرنوشت از پيش مقدّر شدهِ شوم.
جز اين قَدَر: بيش از اين.
بخت: نصيب و بهره.
گر نيستت رضايي: اگر راضي نيستي.
حُكمِ قضا: حُكمِ سرنوشت، فرمان ازلي.

 

معاني ابيات غزل (۳۷۰)

(۱) در آتش جدايي تو مي سوزم، دست از ستمكاري بردار، جدايي بلاي جان ما شد، خدايا اين بلا را از ما دور كن.
(۲) ماه بر پشت اسب سبز رنگ سپهر خودنمايي مي كند، براي اينكه او را از پاي درآوري بر رخش سوار شو.
(۳) گيسوي پر پيچ و تاب را افشان كن. يعني برخلاف ميل سنبل، به مانند باد صبا بر پيرامون گلزار بوي خوش بپراكن.
(۴) براي تاراج عقل و دين، با ناز سرمستانه نمودار شو، گوشه كلاه را كج نهاده و دامن قبا را به چرخش درآور.
(۵) اي نور ديده عاشقان سرمست،‌ چشم به راهم. يا با آوازي حزين چنگ بنواز و يا ساغر باده را به گردش درآور.
(۶) دست روزگار بر صفحه چهره اش در حال نگاشتن خط سبز زيبايي است. خدايا سرنوشت بد را از يار ما دور بدار.
(۷) حافظ، بيش از اين از زيبارويان بهره يي (جز بي نصيبي) نداري. اگر به آن راضي نيستي فرمان قضا و سرنوشت را دگرگون ساز.

 

شرح ابيات غزل (۳۷۰)

وزن غزل: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن
بحر غزل: مضارع مثمّن اخرب
٭
اين غزل در زمان شاه زين العابدين جوان و جانشين شاه شجاع سروده شده است.
زين العابدين جواني بي تجربه و در شروع حكومت خود فاقد قدرت و تشخّص لازم بود. حافظ در اين غزل او را به تحرّك و اقدامات لازم جهت تثبيت پايه حكومت خود ترغيب مي كند و در عبارت زيبايي به او مي گويد پاي در ركاب مردانگي بگذار و شجاعانه ماه را از آسمان به زير درآور، زلف را پريشان كن و به خود جولاني بده تا در خطّه تحت تسلّط خويش عطر آوازه خود را منتشر كني. از خانه استراحت پا به بيرون بگذار و مانند جوانان جوياي نام و به رسم آنان ظاهر خود را شجاعانه بيارا.
حافظ در بيت پنجم مطلبي اساسي را با شاه جوان در ميان مي گذارد كه از ديد آگاهان به دور مانده است. او خطاب به شاه جوان مي گويد من چشم به راه اين هستم كه تو يكي از اين دو كار را انجام دهي. يا كوسِ جنگ را به صدا درآوري و بر دشمنان بتازي و اساس حكومت خود را محكم كني يا سياست سلامت و صلح و سلم را پيشه خود كني و مردم را موافق خود سازي. هنر حافظ در مصراع دوم بيت پنجم به خوبي نمودار است و با آوردن كلمه (يا) اين ايهام را القاء مي كند. او مي گويد يا آهنگ حزين و غمناك جنگ را از چنگ به درآور يا جام شراب صلح را. يكي از اين دو كار را منتظرم انجام دهي. آنگاه در بيت ششم در حق شاه جوان دعا مي كند و مي گويد دست روزگار بر چهره او خط سبز تازه يي رويانده است و اميدوارم خط سرنوشت بد را خداوند از او دورگرداند. از اين بيت چنين استفهام مي شود كه حافظِ كاركُشته چندان اميدواري به پيروزي و حسن عاقبت او ندارد. به ويژه كه در برابرش قدرت تيموري سربرافراشته است. اين است كه او را دعا مي كند و همينطور سرنوشت خود را وابسته به شاه دانسته و در حال بيم و اميد مي گويد تو را از اين شاه جوان نصيب و بهره يي جز بي نصيبي نيست و اين به سرنوشت تو مربوط است اگر ناراضي هستي و مي تواني سرنوشت خود را عوض كن !
در پايان حافظ اين غزل را تحت تأثير داستان خسرو و شيرين نظامي ساخته و پرداخته است، چه نظامي در شرح حال شيرين در مثنوي خسرو و شيرين كلمات (مرغول) (بخور) (قبا گردانيدن) (سبز خنگ گردون) را استعمال كرده است.

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *