Menu

الهام از خویش

داستانی (بقا) کشیده به شعر

(سَر گذشتی !) از او رسیده به شعر

 

قصّه اینست: مرد بیکاری

دور سرگشته همچو پرگاری

 

هَشتِ او رفته پیش نه به گِرو

صبح تا شب به جدّ و جهد و به دو

 

بود در جستجوی یک چندی

در پی شغل آبرومندی!

 

تا که بشنید از یکی افراد

مُرده دارالحکومه را جلّاد

 

خواست تا رفته جای او گیرد

ریش خود در حنای او گیرد

 

رفت روز دگر به صد شادی

تا بگیرد مقام جلّادی

 

یکی از لوطیان و از اوباش

بود دارالحکومه را فرّاش

 

گفتش این شیر در شکار تو نیست

منصرف شو که کار کار تو نیست

 

مرد بی شرم خواهد و مفعول

یک شب و شصت مرد و اذن دخول

 

مرد بیکاره را که طاقت طاق

بود، مفعول شد به صد قزّاق

 

بازگشت و به طمطراق شدید

گوش فرّاش را گرفت و کشید

 

گفت ای رهنمای خوش کردار

آن چه گفتی تو شد عمل صد بار!

 

مرد فرّاش با تحیّر گفت

صد نفر با تو شد به یک شب جفت؟

 

کرده بر عقل حُمق تو غلبه

نکند ای پسر تویی

 

حالیا رفته …. کن

آبرومند زندگانی کن

**

گفت شعری (بقا) و دیگرگون

داشت چیزی شبیه این مضمون

 

من به حیرت چگونه این استاد

از ره و رسم خویش دور افتاد

 

آن که جهدش به شعرِ جِدّ باشد

میل طبعش به هزل ضدّ باشد

 

تازه کاری به کار هزل چسان

کرده مضمون شکار و در پی آن

 

این چنین شعر ناب بسراید

نیک از انجام کار بر آید!

 

ظنّ من بود شاید این مضمون

باشد از دیگری به چند و به چون

 

بعد شد رفع شبهه و ابهام

شاعر از خود گرفته اِلهام!

 

بعد از این، این (بقا) و طِبت و هزل

من کنم زین مقام خود را عزل

 

(شرری بود و در هوا افسرد

در تو زاد این زمان و در من مُرد)

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *