این مثنوی شرح دو واقعه ی واقعی ست که برای ما دو نفر اتّفاق افتاد و به دستور دوست گرامی به شعر کشیده شد:
**
آن شنیدم یار نیک آیین بقا
شاعر خوش مشرب دیرین بقا
تکّ و تنها از سر یکدندگی
در سفر می کرد خود رانندگی
در غروب خلوتی نزدیک پل
شوخی طبع طبیعت کرد گُل
روز شد از خاک همچون شام تار
چشم شاعر را فرو بست آن غبار
در همان یک لحظه، در آن گیر و بند
یک صدایی از تصادف شد بلند
داد این راننده فرمان سوی راست
اندکی از سرعت خود نیز کاست
لحظه ای بعد آن شتابان گردباد
رفت و جای خود به نور مهر داد
برطرف شد خاک و روشن شد هوا
دید ماشین را به روی پُل بقا
شکر ایزد کرد و در دَم ایستاد
تا شود آگه چه ها کردست باد!
در کنار جاده دید آن جا عیان
یک خری افتاده و داده ست جان
در دِلش با خویش گفتا این سخن
بود این ، حسن تصادف! بهر من
گرچه آن خر مرد و خونین گشت جُل
زین تصادف رفت (خودرو) سوی پل
ز آنکه از برخورد و از آن انحراف
جانب پل رفت ماشین در مصاف
شکر ایزد را در این برخورد سخت
بود با من طایر فرخنده بخت
در سیاهی این تصادف بی گمان
کرد ماشین را به سوی پُل روان
عمر من نزدیک آخر بود و خر
عمر خود بخشید بر این رهگذر
جانی از جسم خری پرواز کرد
جای خود را در تن من باز کرد
چون جوان بود این بلاگردان الاغ
سال ها دارم من از مُردَن فراغ
از خدا خواهم برد او را بهشت
ز آن که این سان تخم نیکی کس نَکِشت
آسمان چارمش مأوا شود
همدم جدّش خر عیسا شود
کرد این سان شاعر شیرین سخن
جان دیگر جای جان خود به تن
**
مولوی در هفت قرن پیش گفت
شاعر شیرین سخن آن را شنفت
«جان گرگان و سگان از هم جداست»
متّحد جان های مردان خداست
لاجرم جانی از آن خر کرد وام
زان مزایا بهر ور شد والسّلام
**
حال بشنو داستان دیگری
تا مگر حُسنِ تصادف بنگری
چند روزی چون گذشت از آن خطر
از بقا، گشتیم با او همسفر
در هواپیما به عزم خارجه
مقصد ما بود شهر شارجه
وضع عادی بود و ما سرحال و شاد
از گذشته هر دو می کردیم یاد
ده دقیقه بیش و کم قبل از فرود
ناگهان مأمور اخطاری نمود
گفت در طیّاره ، این کوه حدید
نقص فنّی این زمان آمد پدید
ما مسیر خیر را بگزیده ایم
سوی تهران راه را کج کرده ایم
هیچ جای ترس و لرز و بیم نیست
نقص اصلی، آن چه می دانیم نیست
لحظه ای نگذشته، یک بار دیگر
گفت بربندید بی زحمت کمر!
فاش می گویم که در آن وضع و حال
شد دهان ها خشک مانند سفال
نامده از ترس اخطارش برون
گفت مهماندارِ ما بی چند و چون
آن چه می گویم به دقّت بشنوید
یک به یک را همچو من تمرین کنید:
کفش و عینک هر چه دارید این زمان
جمله تا دندان مصنوع از دهان
باید آن را دور سازید از بدن
بعد از آن دست و سر خود را و تن
همچو من سازید اندر هم فرو
لاجرم کردیم ما تقلید او
او همی می گفت و ما تمرین کنان
دائماً بر بخت خود نفرین کنان
دست بر بازو و بر زانو فشار
سر به بازوها میان پا قرار
بود آن طیّاره بی دست و پا
چند ساعت چرخ بسته در هوا
همچو مرغ نیم بسمل آن زمان
بر فراز آسمان پَرپَر زنان
بر فراز اَبر آن بی ساز و برگ
دائماً می گشت چون کشکول مرگ
تا مگر بنزینش از گردش تمام
گشته و آتش نگیرد در خِتام
من در آن هنگامه و حال و هوا
یک نظر انداختم سوی (بقا)
دیدم آن یار سمین لاحول گوی
در عَرَق غرق است و ریزد آبروی!
بهر دلداری و تغییر مزاج
تا مگر ترس و را سازم علاج
گفتمش آهسته در آن تاب و تب
بیخ گوشش این سخن در زیر لب:
شد خر اَر در جاده قربان شما
جان او شد برخی جان شما
مسخ شد گر در قبال رنج و درد
در حلول تازه هم بُردی نکرد
شد بقا از خنده آن دم روده بُر
گفت چون پیمانه ی او بود پُر
من دهم کفّاره ی او را کنون
زنده مانی لیک تو بی چند و چون
چون که باشد هفت جانت همچو شیر
بعد من آیی به سوی زَمهَریز!
شکرِ لله عمر باقی بود و ما
جان رهانیدیم از آن ماجرا
من به دستور (بقا) آن نازنین
گفتم این را تا بماند بعد از این
یزد جمعه ۱۳۶۹/۱/۲۴
