Menu

آفت تقلید

26-آفت-تقلید

شیر پیری زبون و زار و نزار

عاجز از خورد و خواب و کار و شکار

پیر و درمانده و ملول و حزین

قدرت از دست داده زار و غمین

تا کند باز صید و خود را سیر

روبهی را به کار کرد اجیر

گفت با روبه ای نکو منظر

من شدم پیر و عاجز و مُضطر

نیستم همچو پیش چابک و چُست

نتوانم شکار کرد درست

درد پیری و جوع می کُشَدم

سوی گرداب نیستی کَشَدَم

از تو خواهم که یار من باشی

بار بَردارِ بار من باشی

شیوه هایی که رسم و کار بود

هر نکاتی که در شکار بود

چون که درمانده و سیه روزم

همه را بر تو من بیاموزم:

هر زمان نیّت شکار مراست

موی یالم شود به گردن راست

چشم هایم شود چو کاسه ی خون

مقعدم می رود درون و برون

لیک چون پیر و کور و گمراهم

تو مددکار باش و همراهم

گر شکاری به ما شود نزدیک

خبرم کن ایا رفیق و شریک

نیک بنگر به یال و گردن من

رنگ چشمان و هم نشیمن من

چون علایم در آن شود مشهود

گو به من حمله کن هم اینک زود

من هماندم پرم به روی شکار

تا برآرم از آن شکار دمار

**

گفت روبه مطیع و منقادم

نرود گفته هایت از یادم

الغرض مدّتی به سیر و به گشت

با همین شیوه روزگار گذشت

شیر خوشحال بود و صدر نشین

روبهک پای تا به سر تمکین

هر دو بودند خوشدل و خشنود

چاشت با شامشان مهیّا بود

**

چند ماهی گذشته بود از کار

که به خود گفت روبه مکّار

در شکار این منم که می بینم

که به دیدار همچو شاهینم

این منم آن که می دهد فرمان

شیر نر را که هان رسید زمان

پس چرا زیردست کار کنم

بعد از این من خودم شکار کنم

این بگفت و ز شیر پیر برید

رفت و در کنج غار خویش لمید

روز دیگر که روبه مکّار

شد ز جایش برون به عزم شکار

در ره خویشتن شغالی دید

دزد کَلّاش بد سگالی دید

خواند او را به نام و بی تشویش

ساخت آن دزد را معاون خویش

چونکه آمد شغال در خدمت

گفت با روبه ای به جان منّت

بر نیاید ز سینه آوایم

هر چه گویی به جان پذیرایم

شغل من چیست؟ هر چه هست بگو

گر شریف است یا که پست بگو

روبه آن دم به صد تبختُر گفت

هر چه با شیر داشت گفت و شنفت

گفت گر نیّت شکار مراست

موی یالم شود به گردن راست!

چشم هایم شود چو کاسه ی خون!

مقعدم می رود درون و برون !

گر شکاری به من شود نزدیک

با خبر کن مرا و باش شریک

این بگفتند و خوش به هم دادند

دست یاری و راه افتادند

چند گامی نرفته گورخری

شد پدیدار همچو شیر نری

کرد روباه پُرسشی ز شغال

کرده تغییر آن سه را احوال؟

راست شد یال و مقعد و چشمم

شد دگرگون و سرخ از خشمم؟

باز گفتا شغال این سان نیست

گفت روبه که حرف مرد یکی ست

این بگفت و به کرد قصد شکار

حمله ای کرد سست و ناهنجار

گورخر هم چو دید بیش و کَمَش

لَگَدی زد ز خَشم بر شکمش

روبه افتاد و اَلاَمان گویان

می شد از جسم ناتوانش جان

یار او آن شغال بد آیین

که به یک گوشه کرده بود کمین

سر به گوشش نهاد و با او گفت

ای تو با درد و رنج و محنت جفت

ای نگون بخت روبه مغبون

حال چشمت شده چو کاسه ی خون

حال یالت رود به اوج و حضیض

مقعدت می زند چو نبض مریض

این بدو گفت و راه خویش گرفت

راه و رفتار خویش پیش گرفت

روبه آن لحظه از دهان جان داد

هم ز ماتحت آن چه بود آن داد

**

گیر از این قصّه درس و پند مفید

که مبادا ز کس کُنی تقلید

یزد آبان ۱۳۶۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *