Menu

تأیید کورکورانه

27--تأیید-کورکورانه

بشنو از این نی که شد از نای من

بانیِ ملّای رومی هم نوا

هم نوا شد تا که سازد بازگو

داستانی را که گفت آن رازگو

بشنو این افسانه جاوید را

تا شناسی آفت تقلید را

**

آن شنیدم صوفیی فرخنده کیش

با الاغ و مختصر اسباب خویش

در سفر می بود دایم روز و شب

راه طی می کرد با رنج و تعب

در مسیر خویش روزی آن فرید

در جوار خانقاهی جا گُزید

بر زمین بنهاد بار از پشت خر

تا شبی آساید از رنج سفر

بعد از آن مرکب به خادم داد و گفت

خسته ام می بایدم در حُجره خفت

همّتی ای خادم پشمینه پوش

در ره تیمار این حیوان بکوش

اتّفاقاً چند روزی پیش از این

کرده بودند اندر این مأمن کمین

صوفیانی چند راز و مستمند

نان شب محتاج و مسکین و نژند

چشم آن ها تا به این مرد اوفتاد

از ورود میهمان گشتند شاد

از سر بی برگی و فقر و نیاز

بر خر او دوختندی چشم آز

مشورت کردند با هم صوفیان

تا بدزدند آن الاغ از میهمان

الغرض رفتند و خر بفروختند

مجلسی کردند و شمع افروختند

تازه وارد دید بزم است و سماع

رفت و شرکت کرد در آن اجتماع

تا مگر سوری چراند رایگان

شد طفیل بزم آن همسایگان

صوفیان هم جمله شیرین کاشتند

مقدم او را گرامی داشتند

شد سماع آغاز و هنگام غروب

گشت سرها گرم و پاها پای کوب

وِرد خواندندی به ضرب پیت نفت

خر برفت و خر برفت و خر برفت

صاحب خر هم صدا با صوفیان

خواند او هم وِردِ خر رفت از میان

از ره تقلید این صوفی خام

ورد خر رفتن گرفتی در کلام

غافل از معنا و ایهام سخن

غافل از پایان کار خویشتن

**

ساعتی بگذشت و رندان خراب

هر یکی در گوشه ای رفتند خواب

تازه وارد نیز در بستر بخفت

خوشدل از صرف غذا و شام مفت

در دل شب صوفیان حیله گر

رخت خود بردند در جای دگر

بی صدا از خانقه بیرون شدند

کوچ کردند و سوی هامون شدند

شب به پایان رفت و هنگام سحر

این مسافر کرد آهنگ سفر

آن که دیشب رقصی اندر بزم کرد

بهر رفتن عزم خود را جزم کرد

رفت و دید اندر طویله نیست خر

گفت با خادم بگو ای بی خبر

دوش بسپردم به تو آن خر چه شد

خر چه شد پالان خر آخر چه شد

گفت خادم صوفیان رند دوش

مرکبت بُردند از بهر فروش

داد زد صوفی که این مقبول نیست

خادمی تو گر نئی مسئول کیست

پس چرا آنگه می بردند خر

تو نکردی صاحب خر را خبر؟

داد پاسخ خادم آن خانقاه :

خود شریک دزد بودی ای تباه

دوش بودی میهمان آن کسان

هم شریک سور و بزم مفلسان

من شنیدم بانک خر رفت از تو دوش

از تو و از صوفیان خر فروش

تو همی گفتی به ضرب پیتِ نفت

خر برفت و خر برفت و خر برفت

گر تو خود راضی نبودی پس چرا

کرده بودی شرکت اندر ماجرا؟

گفت صوفی وِردَم از تقلید بود

آن چه می گفتند گوشم می شنود

من هم از تقلید گشتم هم نوا

تهمت آگاهیم نبود روا

آن چه می گفتم دل آگاهی نداشت

از زبانم بر دلم راهی نداشت

گفت خادم ای رفیق تنگ دل

نام عارف بعد از این بر خود مَهِل

هی مپرس از من کنون تدبیر چیست

ز آن که هر خود کرده را تدبیر نیست

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *