Menu

طاووس علّیین

طاووس-علّیین

در تابستان ۱۳۶۷ شبی از رادیوی دولتی BBC شنیده شد که آقای دکتر محمّد جعفر محجوب دانشمند گرانقدر در اروپا در یک نسخه قدیمی از کتاب کلیه و دمنه داشتان شغال و خمّ رنگ را که مولانا به صورت موجز در مثنوی شریف آورده به نحو دیگری ملاحظه کرده اند و سپس به شرح آن داستان به نقل از نسخه قدیمی پرداختند. روز بعد عین آن گزارش به شرح زیر به شعر کشیده شد.

یک شغالی بود در اطراف دشت

بهر روزی روز و شب در سیر و گشت

اتّفاقاً از قضای روزگار

چند روزی بود محروم از شکار

تا که بتواند شکاری کرد و خورد

بخت بد او را به سوی شهر برد

شهر را بر عکسِ دشتِ پهن و باز

کوچه هایی بود باریک و دراز

از بد ایّام و از وزر و وبال

در یکی از کوچه ها رفت این شغال

ناگهان سگ های دل بیدار شهر

حمله ور گشتند و خستندش به قهر

بینوا از ترس خصم و هولِ جان

روزنی می جست تا گردد نهان

تا ز دَرزِ میله ها ای از فلز

رفت در دکّان مردی رنگرز

در دکّان از هول ناکرده درنگ

با شتاب افتاد اندر خمّ رنگ

شد به خمّ رنگ نیلی زیر و رو

رنگ نیلی یافت او را پشم و مو

بهر حفظ جان شغال نیلگون

دست و پایی کرد تا آمد برون

خویشتن را تا که دیگر رنگ یافت

حیلتی کرد و سوی سگ ها شتافت

چون سگان را دید در بیم و امید

نعره ای جانانه از دل بر کشید

کاین منم امروز سطان وحوش

که ردای سلطنت دارم به دوش

این منم سلطان کلّ دام و دد

از ضعیف و از قوی از نیک و بد

خیل سگ ها در پی تمکین او

بُرده از دل دشمنی و کین او

جملگی اندر پی او بنده وار

سر نهاده سوی دشت و مرغزار

با شعار زنده بادا این امیر

راه طی کردند تا نزدیک شیر

شیر را آگاه کردند این سگان

کاین بود شه، ما مرید و بندگان

ما سگان شهر او را بنده ایم

جان و دل بر مهر او آکنده ایم

پس تو هم ای شیر شو او را وزیر

ز آن که دنیا راست بس بالا و زیر

شیر شد محصور سگ ها لاجرم

کرد تمکین ز احتیاط و از کرم

بعد از او هم فیل شد دربان او

گرگ هم شد پاسبان جان او

راه و رسم زندگی تغییر کرد

پنبه شد هر رشته قبلاً شیر کرد

رشته های کارها از هم گسست

از فرامین غلط وز بند و بست

ظاهراً سلطان شغال نیلگون

بود و بودی شیر را دل غرق خون

تا که یک روزی شغالان دگر

دسته جمعی زوزه ها دادند سَر

زوزه های دسته جمعی شغال

باشد از خوشحالی اندر طول سال

نو شغالانی که می افتند راه

از خوشی دارند شب ها قاه قاه

جملگی با هم صَلا در می دهند

با پدر مادر صدا در می دهند

تا که بانگ نوشغالان شد بلند

زد شغال نیلگون هم پوزخند

بُرد از یاد آن دروغین حال را

صولت سلطانی و اقبال را

زوزه را سر داد و این اصل است چون

سوی اصلش کلّ شیٍ یرجعون

گوش سگ ها این صدا را تا شنید

هر یکی خشمانه از جایش پرید

حمله ور گشتند بر نیلی شغال

کُشته شد سلطان کاذب در قتال

پشم نیلی رنگ او بر باد رفت

بعد چندی قصّه اش از یاد رفت

**

قول دکتر جعفر محجوب دوش

از طریق رادیو آمد به گوش

که بدید آن مردِ در غربت مقیم

از کلیله در کتابی از قدیم

این روایت را و من گفتم به شعر

تا «جلالی» را بماند یاد و ذکر یزد

۱۳۶۷/۵/۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *