Menu

غزل شماره ۲۵۳

250

۱- برنیامد از تمنّای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز
۲- روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز
۳- ساقیا یک جرعه ده زآن آب آتشگون که من
در میان پختگان عشق او خامم هنوز
۴- از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن
میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
۵- پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب
میرود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
۶- نام من رفتست روزی بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان میآید از نامم هنوز
۷- در ازل دادست ما را ساقی لعل لبت
جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
۸- ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام دل
جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز
۹- در قلم آورد حافظ قصّه لعل لبت
آب حیوان میرود هر دم ز اقلامم هنوز

 

معانی لغات غزل (۲۵۳)

 

تمنا: خواهش، آرزو

کام: مراد .

جام لعل: ( اضافه تشبیهی ) لعل لب به جام تشبیه شده .

هنوز: در بیت مطلع به معنای تا کنون .

زلفین: موهای سر که تا بنا گوش رسته و جلو گوش آورده و به طرز مخصوص تعبیه کنند، جمع زُلفة، پارۀ شب، هر یک از دو دستۀ مو که بر دو طرف روی افتد و تا محاذات آخر گوش بریده باشد، موهای دو طرف سر و بالای گوش که هر یک را زلف و هر دو را زلفین نامند، حلقه یی که بر چهارچوب در منزل و صندوق نصب کرده و چُفت یا زنجیر را بدان اندازند. ( دهخدا )

سودا: جنون و دیوانگی، عشق.

آب آتشگون: شراب .

خلوت: خلوتسرا .

سهو: اشتباه .

در قلم آورد: با قلم نوشت، تحریر کرد .

اَقلام: جمع قلم، خامه ها، کِلک ها .

 

معانی ابیات غزل (۲۵۳)

 

۱) تا به حال به خواسته دل خود که از لبت آرزو داشتم دست نیافته ام (و) هنوز به امید بادهِ زلالِ لعل لبت، دُردِ شراب می نوشم.

۲) روز اول (دیدار)، دینم در کار گیسوان تو از دست رفت و هنوز نمی دانم که پایان کار من در این عشق چه خواهد شد.

۳) ساقی، یک دهان از آن شراب سوزان به من بده که در میان عاشقانِ با تجربه و پخته او هنوز تازه کار و خامم .

۴) شبی به اشتباه موی تو را مُشکِ ختن نامیدم از آن شب تا به حال هر لحظه موهای تنم به مانند تیغ بر اندامم می خَلَد .

۵) تا آفتاب، فروغ روی تو را در خلوتسرای من تابیده دید، تا به امروز به مانند سایه یی از در و دیوار بام من گریزانست.

۶) روزی آن محبوب اشتباهاً نام مرا بر زبان رانده است، هنـوز بوی جان از نام من به مشام اهل دل مـی رسد .

۷) در روز ازل، ساقی لب های میگونت آن چنان پیمانه یی به من پیموده که من هنوز مست و مدهوش آن باده ام .

۸) ای آن که گفتی جانت را فدایش کن تا سبب آرامش دلت باشد جانم را به دست غم های او سپرده و هنوز قرار و آرام ندارم .

۹) حافظ شرح لبهای میگونت را به قلم آورد و نوشت، از آن زمان تا به حال آب حیات از سر قلم ها (برنوشته ها)ی من جاری است .

 

شرح ابیات غزل (۲۵۳)

 

وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

بحر غزل: رمل مثمّن مقصور

 

*

 

پیش از این گفته شد که حافظ از آن دسته شعرای عاشق پیشه نیست که با یک نگاه دل و جان از دست داده و به شعر و شور عاشقی بپردازد و سخنانی چون وحشی بافقی بر زبان آورد. او عارفی دل آگاه و مسلّط بر نفس و رندی حسابگر است .

حال اگر این شاعر در خارج از ایّام شباب غزلی به ظاهر عاشقانه بسراید از فحوای کلام او به خوبی نمودار است که (صورتی در زیر دارد آن چه در بالاستی) و صرف نظر از آفریدن مضامین دلپذیر و ساختن سرودی برای خواندنِ با ساز و طرب، به احتمال زیاد به خاطر داشتن ایهامات مستتر در آن، قصد برانگیختن احساسات صاحب قدرتی مانند شاه یا وزیر را نیز دارد .

حافظ رند است و به خوبی می داند که چه بگوید و کجا بگوید و این غزل، هرچند با ظاهری عاشقانه و با شکوه و گلایه های مرسوم در یاد محبوبی سروده شده است اما محبوب او هرگز دخترکی با زلف های رُباینده دل و دین و لبهای میگون آتشین نبوده بلکه همه این مضامین از آن جهت آفریده شده تا به نحوی به گوش شاه شجاع برسد او همیشه منتظر فرصت مناسب برای نزدیک شدن به شاه شجاع و مبارزه با رقیبان و دست کم، خنثی کردن فتنه های آنهاست و همان طور که در غزل ۲۴۲ خود صراحتاً اظهار مــی دارد :

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود

هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

و یکی از بهترین راه ها همین است که غزل بسراید و در دهان مردم و اهل طرب و مطربان بیفتد و به گوش آن که باید برسد، برسد .

 

حال یک بار دیگر نگاهی به ابیات این غزل می اندازیم. شاعر به شاه شجاع پیغام میدهد که :

۱. هنوز از منبع فیض تو به این تشنه لب آبی نرسیده و پولی که حتّی شراب بنوشم ندارم و به ناچار به دُرد نوشی می پردازم .

۲. ما از روز اول زندگی، در ردیف دار و دسته موافقین تو قرار گرفتیم و عاقبت کار ما هنوز معلوم نیست که چه خواهد شد .

۳. من هنوز آن طور که باید و شاید راه و رسم تقرب و دلجویی از این شاه را بلد نیستم؛

۴. یک شب از روی خبط و خطا به اسب شاه یا بو گفته ام و هنوز که هنوز است چوب آن بی ادبی را می خورم (توضیحاً چنین رویداد و درشت گویی در جلسه شاه قبلاً روی داده که شرح آن در صفحۀ ۷۱ و ۷۲ آمده است) .

و بعد با تعارفاتی دلنشین غزل را به پایان می برد .

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *