| ۱- | ز دست کوته خود زیر بارم |
| که از بالا بلندان شرمسارم | |
| ۲- | مگر زنجیر مویی گیردم دست |
| وگر نه سر به شیدایی برآرم | |
| ۳- | ز چشم من بپرس اوضاع گردون |
| که شب تا روز اختر می شمارم | |
| ۴- | به این شکرانه می بوسم لب جام |
| که کرد آگه ز راز روزگارم | |
| ۵- | اگر گفتم دعای می فروشان |
| چه باشد؟ حقّ نعمت می گزارم | |
| ۶- | من از بازوی خود دارم بسی شکر |
| که زور مردم آزاری ندارم * | |
| ۷- | تو از خاکم نخواهی بر گرفتن |
| به جای اشک اگر گوهر ببارم | |
| ۸- | سری دارم چو حافظ مست لیکن |
| به لطف آن سری امیدوارم | |
| *مصراع از گلستان سعدیست ، از این بیت در گلستان ، باب سوم | |
| چگونه شکر این نعمت گزارم | |
| که زور مردم آزاری ندارم |
معانی لغات غزل (۳۱۰)
دستِ کوته : تهی دست، دست خالی .
زیر بار بودن : در رنج و فشار بودن .
بالا بلند : بلند بالا، سرو قامت، زیبای سهی قامت .
زنجیر مویی : مویی زنجیر مانند و حلقه حلقه .
شیدایی : دیوانگی .
اختر شمردن : ستاره شمردن در شب، کنایه از بی خوابی و بیداری ناشی از فکر و خیال عاشقانه .
به این شُکرانه : به شکر این نعمت .
چه باشد ؟ : چیزی نیست، کار مهمی نیست، عجبیب نیست .
حق نعمت گزاردن : از نعمتی که ارزانی شده سپاسگزاری کردن .
به لطف آن سری : ۱)به لطف آن جهانی، به لطف خدا در جهان دیگر، به لطف آن سو . ۲) به لطف صاحب آن سر یعنی به لطف معشوقی که آن سر قضیه است . ۳) سری به زبان عربی به معنای شریف و عزیز است بنابراین چنین معنا می دهد : به لطف آن عزیز شریف .
معانی ابیات غزل (۳۱۰)
۱)از تهی دستی و بی چیزی خود در رنج و فشارم. زیرا از روی سهی قامتان زیباروی شرمنده ام .
۲)مگر معشوقی با زلف حلقه وار زنجیر مانند خود از من دستگیری کند و گرنه کارم به دیوانگی خواهد کشید .
۳)اوضاع و احوال این سپهر گردون را از من بپرس که شب تا صبح بیدار و ستاره می شمارم .
۴)به تصدّق و شکر اینکه جام می، همانند جام جهان نمای جمشید، (کیخسرو) مرا از احوال روزگار با خبر ساخت بر لبش بوسه می زنم .
۵)اگر مـی فروشان را دعا کردم جای شگفتی نیست. از نعمت آنها قدردانی می کنم .
۶)سپاسگزار بازوان خود هستم که نیرومند نیستند و من توان آزردن کسی را ندارم .
۷)تو کسی هستی که اگر به جای اشک، گوهر از چشم خود به پایت ببارم سَرِ مرا از خاک برنخواهی گرفت .
۸)(در این دنیا) سر من مانند حافظ از باده مست است اما به عنایت و لطف خدا (در آن دنیا) امیدوار و دل بسته ام .
شرح ابیات غزل (۳۱۰)
وزن غزل : مفاعیلن مفاعیلن فعولن
بحر غزل : هزج مسدّس محذوف
*
کمال خجند :
مـریــض عشقــم و درد تـو دارم
ز دردت تـا ابــد ســر بــر نـــدارم
*
سعــــدی :
چگونه کجــا خــود شـکر این نعمت گذارم
کـــه زور مـــردم آزاری نــدارم
*
حافظ تحت تأثیر بیت سعدی که در بالا و باب سوم گلستان آمده و در آن مضمونی ناب در کمال سلاست و بلاغت بازگو شده، غزلواره بالا را به رشته نظم کشیده و مصراعی از آن را به وجه احسن تضمین نموده است. مفاد این بیت سعدی که حافظ به نحو بسیار دلپذیری بازگو و تضمین نموده، در واقع گوشه یی از مشخصات اخلاقی شخص حافظ را می رساند .
شروع این غزلواره با بازگویی واقعیت تلخی صورت می گیرد. چنان به نظر می رسد که حافظ در بیشتر ایام زندگانی دچار مشکلات مالی بوده است . در جای دیگر می فرماید :
شــاهدان در جــلوه و من شرمسار کــیسه ام
ای فلک این شرمساری تا به کی باید کشید ؟
اما تکیه اندیشه حافظ در این غزل، دفاع از می و جام شراب است که آن را به جام جهان نما تشبیه نموده و نیز سپاسگذاری از می فروشان به خاطر ادای حق گزاری خدمتی است که به او کرده و او را از روزگار آگاه ساخته اند .
جای آن دارد که در اینجا و به دنباله این اندیشه یی که حافظ بازگو کرده است اندکی درباره شخصیت ذاتی این شاعر عارف که منجر به این گونه صراحت گویی شده است بپردازیم .
شارحان محترم در گذشته و حال، بهترین و آسانترین راه را برای شرح ابیاتی که حافظ درباره شراب و معشوق در بیشتر موارد سروده، برگزیده و همه را به حساب افکار عرفانی او می گذارند تا از شماتت و حمله بعضی منتقدین متعصب در امان بمانند .
پیش از این شرح در احوال حافظ گفته شد ضریب هوشی بالای این شاعر و عمق معلومات دینی و اجتماعی او هرگز به او اجازه نداد تا در برابر متظاهرین به شریعت و ریاکاران، زبان در کام کشیده و از بازگویی حقایق و واقعیات باز ایستد .
او به مغز شریعت اسلام دست یافته و از پوست صرف نظر کرده و از آنجایی که سخنانش در طول قرن ها به دل همه دینداران هوشمند نشسته است، متعصبّین و خیال پردازان، چاره دیگری جز این به نظرشان نرسیده که او را بازگو کننده نکات عرفانی در همه موارد بدانند .
همین هنر برای حافظ کافی است که بیشتر غزل های او دارای سه بُعد عشقی ـ عرفانی ـ ایهامی است و این معجزه گر چنان رندانه و حکیمانه و فاضلانه سخن پردازی کرده که مسلمانش به زمزم شوید و هندو بسوزاند .
