Menu

غزل شماره ۳۳۴

329

۱- دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
واندرین کار دل خویش به دریا فکنم
۲- از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
۳- مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
میکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
۴- بند برقع بگشا ای مه خورشید کلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
۵- خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست
عقده دربندِ کمر ترکش جوزا فکنم
۶- جرعه جام برین تخت روان افشانم
غلغل چنگ درین گنبد مینا فکنم
۷- حافظا تکیه بر ایّام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

 

معانی لغات غزل (۳۳۴)

 

دیده دریا کردن : کنایه از گریستن بسیار .

صبر به صحرا فکندن : کنایه از دست شستن از صبر و آن را از خود دور کردن .

دل به دریا فکندن : دل به دریا زدن، کنایه از عزم جزم و اقدام توأم به جرأت و جسارت است .

گُنَهِ آدم و حوا : گناه مشترک اجداد اولیه نوع بشر این بود که غذای ممنوعه گندم را بخوردند و در نتیجه عشق در وجود آن ها جوانه زد .

آتش اندر گنه آدم و حوّآ فکنم : در اثر آه آتشناک خود در گناه آدم و حوا آتش می افکنم و آن ها را از اهمیت و گناه آن ها را از عظمت و شهرت می اندازم .

خوشدلی : شادمانی .

افکندن : رسانیدن، با شتاب جایی را تصرف کردن .

بُرقَع : نقاب، روبنده .

بندِ بُرقع : بند نقاب .

خورشید کلاه : کلاهی که بر روی آن علامت خورشید نصب بوده و بزرگان و دولتیان بر سر می گذاشته اند .کلاهی از خورشید !بر سر داشتن!

سر سودا زده : سر پر شور، سری که از عشق شوریده شده .

خورده ام تیر فلک : تیر فلک خورده ام، هدف تیر آسمان واقع شده ام، بلایی از آسمان بر من نازل شده .

سرمست : شادان، در حال خوشی و مستی .

عُقده : گِرِه .

بند : ریسمان، ریسمانی که بند کیسه را تشکیل می دهد .

کمر ترکش جوزا : جوزا در اصطلاح نجومی به یکی از صور فلکی گفته می شود که به دو برادر توأمان به هم چسبیده تصور شده و دارای حمایل و کمربندی است و بر حمایل او ترکشی آویخته است و مراد از کمر ترکش جوزا حمایلی است که بر کمر جوزا آویخته شده .

جُرعه : یک دهان آشامیدنی، مقدار کمی از محتوی جام شراب .

تخت روان : کنایه از زمین گردنده و سیّار است .

گنبد مینا : کنایه از آسمان نیلگون گنبدی شکل است .

تکیه بر ایام : اعتماد بر گردش روزگار، اطمینان بر بقای عمر .

سهو : اشتباه .

عشرت : خوشگذرانی، به شادی سر کردن .

 

معانی ابیات غزل (۳۳۴)

 

۱) از گریه، دیده را به مانند دریا درمی آورم و صبر را به دور می افکنم و در کار افشاگریِ عشق، شجاعانه دل به دریا می زنم .

۲) از دل غمگین و به گناه آلوده خود چنان آهی برمی کشم که در گناه آدم و حوّا آتش افکنده شده و فراموش شوند .

۳) انگیزه شادی در جایی است که معشوق در آنجاست و من کوشش می کنم که شاید خود را به آنجا برسانم .

۴) ای ماهی که از خورشید، کلاهی بر سر داری، بند روبنده خود را باز کن تا همان سان که سر زلفهای درازت به پشت پایت می رسد من هم سر پر شور و شیدای خود را پیش پای تو بیفکنم .

۵) از سوی آسمان هدف تیر قرار گرفته ام . شراب بده تا سرمستانه در بند ریسمان کیسه تیردانی که ستاره جوزا به کمر بسته گره بزنم ( و دَرِ کیسه تیردان او را ببندم ) .

۶) (آنگاه) جرعه یی از جام شراب خود را بر زمین که به مانند تخت روانی است ریخته و صدای همهمه مانند چنگ خود را به گوش این گنبد کبود آسمان برسانم .

۷) حافظ، از آنجایی که اعتماد بر روزگار و عمر اشتباه است چرا من شادی و خوشگذرانی امروز را به فردا موکول کنم .

 

شرح ابیات غزل (۳۳۴)

 

وزن غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

بحر غزل : رمل مثمّن مخبون محذوف

 

*

این یکی از غزل های عاشقانه حافظ است که در عین انکه مضامین و تشابیه آن به گوش همگان سنگین و ثقیل می آید، شیوه بیان و موسیقی کلام آن به حدّی گوشنواز و دلنشین است که پیوسته مورد انتخاب آوازه خوانان و مطربان قرار گرفته و می گیرد. مفاهیم ابیات این غزل که دلالت بر عمق معلومات دینی ـ تاریخی ـ علم نجوم شاعر دارد به این شرح است :

۱- از عشق آن محبوب دیگر کارم به جایی رسیده که گریه را سر می دهم و صبر و شکیبایی را به دور می افکنم و در افشای راز عشق خود شجاعانه قدم به میدان می نهم .

۲- از دل غمگین و به تنگ آمده خود که بار گناه عشق را بر دوش می کشد چنان آهی برمی آورم که از گرمی آن آتش در گناه اولیه آدم و حوا زده و آن ها را از یاد ابناء زمان می برم زیرا گناه عشق من بسی بزرگتر از آن هاست و این اشاره به گناهی است که آدم و حوا در بهشت مرتکب شده و در واقع این اولین گناه چنین به وقوع پیوست که آن ها گندم را که مادّه ممنوعه بود خوردند و در نتیجه در وجودشان هسته اولیه عشق پیدا شد و دیگر در بهشت جایی برای آن ها نبود و به ناچار به دستور خدا بهشت برین را ترک و به سوی زمین شتافتند . شاعر می خواهد بگوید که در دل من عشقی بس بزرگتر از عشق اولیه آدم و حواست و گناه عشق و عاشقی من از آن ها بزرگتر است .

۳- شاعر می گوید که هر کجا معشوق باشد آنجا به عاشق خوش می گذرد .

۴- سابق بر این در ایران باستان بزرگان کشوری و لشکری علامت خورشید تابان را بر تاج و کلاه خود نصب می کرده اند و هنوز هم بر تارک صندلی های چوبی که با منبّت کاری تهیه می شود علامت خورشید را در چوب کنده کاری می کند تا میهمان و شخصیت بزرگی که بر روی آن می نشیند بر بالای سرش خورشید به صورت کلاه و تاجی قرار گیرد. شاعر می گوید بند روبنده خود را باز کن تا من هم با دیدن زلف دراز تو که سر به پشت پای تو نهاده سرم را در پیش پای تو بیندازم .

 

۵- شاعر در این بیت از یک صور فلکی سخن به میان می آورد. معنای کلمه جوزا عبارت است از گوسفندی که تمام پشم او سیاه بوده و فقط یک لکّه سفید رنگ در پشت او نمودار باشد و چون چنین گوسفندی در میان گلّه گوسفند به آسانی به چشم می خورد و به همین سبب نام او را بر روی یکی از صور فلکی نهاده اند. در منظومه شمسی ستارگانی چند به صورت دو برادر توأمان که به هم چسبیده یا پشت سر هم قرار گرفته اند گفته می شود و به تصوری دیگر به سیمای مردی گفته می شود که کمربندی بسته و تیردان یا شمشیری بر آن آویخته باشد. شاعر در این بیت می گوید من از سوی آسمان مورد هدف تیری واقع شده ام که جوزا به سوی من پرتاب کرده و شراب به من بده تا مست شوم در عالم مستی به آنجا رفته و بند کیسه تیردان جوزا را که به کمر بسته ببندم تا دیگر نتواند تیری رها کند و این همه مطلب را در یک بیت و چنین سلیس ادا کردن کار هر شاعری نیست و حتّی به ذهن هیچ شاعر خلّاقی گذر نمی کند و هیچ شاعر ماهری نمی تواند این همه مطلب را به روانی در یک بیت بگنجاند .

۶- شاعر در این بیت و به دنبال مطلب بالا می گوید پس از این که به این کار دست یافتم آنگاه جرعه یی از شراب خود را بر خاک یعنی بر زمین بریزم و به شادی بپردازم و چنگ بنوازم و صدای چنگ خود را به گوش فلک دوّار برسانم .

۷- بالاخره شاعر در ختم کلام خود عقیده باطنی خویش را بار دیگر بازگو کرده و می گوید فرجه عمر در گذر است و بر آن اعتمادی نیست به عشرت بکوشیم و کار امروز را به فردا نیفکنیم .

۲ دیدگاه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *