Menu

غزل شماره ۱۸۴

182

۱- در نظربازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
۲- عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که درین دایره سرگردانند
۳- جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید هم این آینه میگردانند
۴- عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
۵- مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خِرقه ی پشمین به گرو نستانند
۶- وصل رُخساره خورشید ز خُفّاش مپرس
که درین آینه صاحب نظران حیرانند
۷- لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ!
عشقبازان چنین، مستحق هجرانند
۸- مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
۹- گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
۱۰- زاهد از رندی حافظ نکند فهم مُراد
«دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند»

 

معاني لغات غزل(۱۸۴)

 

نظر بازي: چشم چراني ، به چهره زیباخيره شدن و در اصطلاح عرفا تأمل و تفكر و تعقل در مظاهر زيباي خلقت و توجه به خالق زيبايي ها .

نقطه پرگار : نقطه يي كه سر شاخه ثابت پرگار برآن قرار گرفته است.

خفاش : موش كور، شب پره.

شيرين دهنان: صاحبان لب و دهان زيبا با سخنهاي گفتني و شيرين .

مُفلِس : تهيدست ، بي نوا.

هواي من : ميل به مي .

لاف : گزافه گويي ، ادّعاهاي بي جا .

مستوري : پوشيدگي ، نجابت ، پرهيزكاري، پاكدامني.

نِزْهتگه : نزهتگاه ( در اصل نُزهَت و در عرف به صورت نِزهَت گفته مي شود به معناي پاكي و پاكيزگي) ، جاي خوش و خرم و مكان سير و گشت.

نِزْهتگه ارواح: مكان پاك و پاكيزه يي كه ارواح در آن در حال آرامش به سر مي برند.

به نثار افشاندند : فدا مي كنند ، شا باش مي كنند.

چه شد: چه مي شود، چه اهميتي دارد.

ديو: شيطان .

 

معاني ابيات غزل(۱۸۴)

 

(۱) آنها كه از نيت ما آگاهي ندارند، از چشم چراني و نگرش ما به روي زيبايان ، در شگفتند . آنها خود مي دانند . من همينم كه نشان دادم.

(۲) عاقلان براين باورند كه نقطه اتكاءِ پرگارِ هستي و برگزيدن آفرينش اند اما به باور عشق، آنها در دايره وجود سرگشته و حيرانند .

(۳) تنها ديدگان من جاي نمايش چهره آن محبوب ازلي نيست ماه وخورشيد هم آينه دار جمال اويند.

(۴) خداوند( در روز ازل) ميان ما وشيرين دهنان خوش بيان ، پيمان جاويد بر قرار كرد . ما همه بنده ايم و آنها سرور و صاحب اختيار مايند .

(۵) ما تهيدستان بي نواييم كه آرزوي مي و مطرب در دل داريم. واي بر ما اگر خرقه پشمين ما را ( براي گرفتن وجه) به گرو بر ندارند.

(۶) جايي كه اهل بصيرت در وصف آيينه جمال خورشيد در مانده و حيرانند ، شرح آن جمال و چهره را ازشب پره مينا مپرس.

(۷) لاف عشق زدن و از يار گله داشتن ؟ آفرين! برآن لاف و بر اين دروغ،اين گونه عاشقان سزاوار و در خور دوري و فراقند.

(۸)مگر ما اينكه شيوه اين كار را ازچشم سياه تو بياموزم، و گرنه مستي و پرهيزكاري را با هم داشتن كار همه كس نيست .

(۹) آنگاه كه نسيم صبا بوي جان بخش تو را به جايگاه خوش و آرامگاه ارواح برساند، عقل و جان آدمي، گوهر وجود خويش را به پاي او نثار كنند.

(۱۰) اگر زاهد از سِرِّ حالت رندي حافظ در نمي آورد ، مهم نيست . چرا كه شيطان از جماعتي كه كلام خدارا تلاوت مي كنند هراسيده و دور مي شود .

 

شرح ابيات غزل(۱۸۴)

 

وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لان

بحر غزل: رمل مثمّن اصلم مُسبغ

 

*

خواجوي كرماني :

سـوي ديـرم نگذارند كـه غيرم دانند

ور سوي كعبه شوم راهب ديرم خوانند

*

سلمان ساوجي :

گاه در مصطبه دُردي كِش رندم خوانند

گـاه در خـانـقهـم صوفي صافي دانند

*

 

پيش از اين در شرح چند غزل ، تلويحاً و  زير عنوان ( چرا حافظ به يزد تبعيد شد)، اختلاف عقيده و سليقه فيما بين حافظ و متوليان شريعت و صوفيان دنيا دار را شرح داده و گفتيم به واسطه صراحت لهجه و كنايات لفظي و پاره يي ايهامات كه در غزلهاي حافظ به كار مي رفت روز به روز اين اختلاف شدت بيشتري به خود مي گرفت تا اينكه منجر به تبعيد او شد. دستاويز تبعيد او همين يك بيت : گرمسلماني از اين است كه حافظ دارد . نبود و ابيات زيادي از غزلهاي مختلف را مخالفين، خلاف شرع مقدس به شمار مي آورند و پاره يي حركات و سكنات شاعر را دور از شأن يك مدعي اسلام مي دانستند از جمله همين غزل در برانگيختن مخالفين نقشي به سزا داشته است. شاعر پس از اينكه او را به نظر بازي كه خواهي نخواهي تهمت شاهد بازي در پي آن به او وارد مي آيد متهم مي كنند، در اين غزل دفاع از خود را به عهده گرفته و مي گويد من همينم كه هستم آنها هر كاري از دستشان بر مي آيد بكنند. سپس شاعر در ابيات بعدي به شرح نظرات عرفاني خويش پرداخته مي فرمايد ، اين اصطلاح عاقلان، در پيش خود قاضي رفته و خيال مي كنند كه نقطه پايه ثابت شاخه پرگار هستي و آفرينش اند در حاليكه عشق به آنها اعلام مي كند كه آنها نه پايه ثابت بلكه شاخه متحرك ديگر پرگارند كه در حال سرگرداني گردا گرد خود به سر مي برند و اين يك نظريه اصولي عارفان است كه عشق را بر عقل مرجح مي شمارند و چنانكه مي دانيم حافظ اين مطلب را كراراًَ به كمك مضامين مختلف بازگو كرده است. . از جمله:

دل چو پير خرد نقل معاني مي كرد

عشق مي گفت به شرح آنچه بر او مشكل بود

 

شاعر در بيت سوم مي گويد از روز ازل ميان او و شيرين دهنان شيرين گفتار ، توسط خدا عهد بندگي و مولايي بسته شده و او پيوسته بر سر پيمان خود باقي است . منطوق اين كلام اين است كه : من بنده و اينان خداوندان اند و هر چند مصراع داراي ايهام است ليكن معناي صريح آن داد قشريون را به آسمان بلند مي كند مخصوصاً اينكه حافظ جبري هر حركت و اراده خود را از جانب خداوند مي داند و به معاندين خود مي گويد : فضولي موقوف . مفاد اين ابيات ، در اين برهه از زمان كه حافظ به عنوان دفاع از تهمتهاي وارده به خود ، مي سرايد و در دهانها مي افتد كمتر از مفاد ( گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد ) نيست.

 

شاعر در بيت مقطع غزل بيت معروف سعدي را تضمين و به صورت ارسال مثل در آورده است:

ديو گر بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند

و آدميزاده نگهدار كه قرآن ببرد

(شيطان از جماعتي كه قرآن تلاوت مي كنند مي گريزد . انسان را بنگر كه سينه اش مي تواند حامل كلام خدا ، قرآن باشد.) بايد دانست شيخ اجل مفاد اين بيت خود از حديث منتسب به حضرت علي گرفته(ع) است :

اَلبَيتُ الذي يُقري فيهِ القُرآنَ وَ يَذكُرُاللهَ عَزَّ وَ جَلّ ، يَكثُرُو َبَرَكَتَهُ وَ يَحضَرُهَ المَلائِكَهَ وَ يُهْجرُهَ الشَّيطان . يعني خانه اي كه در آن قرآن تلاوت شود و نام پرودگار بزرگ در آنجا برده شود بركتش افزوني گيرد و حضور گاه فرشته باشد و شيطان از آنجا بگريزد.

وجود چنين غزلهايي در ديوان حافظ پس از آنكه به درستي آن شان سرودن آن را درمي يابيم به ما ثابت مي كند كه شاعري به صراحت گفتار و دفاع از عقايد عرفاني خويش و به شجاعت او در تاريخ ادبيات ايران وجود ندارد .

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *