Menu

زُکام

زُکامم و دیه و یک ذره حس و جون ندارَم
ضعیفم و توو تنم غیر اسخون ندارم

 

چنون شدم خِرِف و گیج و ویج و گنگ و نفهم:
که هیچ حوصله حرف این و اون ندارم

 

ز کم خوراکی دایم چنان شدم لاغر
که غیر پوس رو دو تا پام و لنگ و رون ندارم

 

بینیم گرفته ز زور زکام و از رو دَهَن
مودوم نَفَس مِکَشَم، حال فِن و فون ندارم

 

گَفام بی سر و تگ گشته وَختِ حرف زدن
همه خیال موکونن توو دَهن زبون ندارم

 

توو هم گِرِین شده نیش و پوزوم از سرما
همه خیال موکونن من ز لب نیشون ندارم

 

ولوم کُنِد و بزارِد توو حال خود باشم
که حال و روز (جلالی) دِیَه کنون ندارم

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *