Menu

حَرفِ آخَر

ز آنرو که زَ اَبرِ مرگ مَرا سایه بر سر اَست:
کار از تو نگیرَیَّم و بِهبودِیَم دَر است

 

بَعدِ از خدا خدا که نمایَد زبان من:
پیوسته همچو آب روان نام مادر است

 

آب دهان باز که خُشکیدَه در گلو:
جُبران آن زِ اَشک و از این دیدهِ تَر است

 

دستِ کسی، به ضربه چو بر حلقه می خورَد:
باشد گُمانِ مَن، مَلَک الموت بر دَر است

 

وا حسرتا، از اینکه در این دَم، نِهالِ عُمر:
بینَم به چَشم خویش که بی برگ و بی بَر است

 

مُرغِ طَرَب که چَهچَهه می زَد به زندگی:
افسرده حال باشد و بی برگ و بی بَر است

 

خالی بود خُم می و در پای آن، دریغ!
افتاده در کناری و بشکسته ساغَر است

 

گفتارِ لا الهه و الاَ اللهم مُدام:
باشد به لَب (جلالی) و این حَرفِ آخر است

 

۲۰/۹/۱۳۹۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *