Menu

غزل شماره ۱۹۸

196

۱- یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک دَرت حاصل بود
۲- راست چون سوسن و گُل از اثر صُحبت پاک
بر زبان بود مرا هر چه تو را در دل بود
۳- دل چو از پیر خِرد نقل معانی میکرد
عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
۴- آه ازین جور و تظلّم که درین دامگه است
آه از آن ناز و تنعّم که در آن محفل بود
۵- در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
۶- دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم مِی دیدم خون در دل و سر در گل بود
۷- بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مُفتی عقل درین مسئله لایعقل بود
۸- راستی خاتم فیروزه ی بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولتِ مستعجل بود
۹- دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

 

معاني لغات غزل (۱۹۸)

 

ياد باد آنكه: يادش بخيرآن زمان كه ….

راست: درست ، في الحقيقه ، بدون شبه.

صحبت پاك: پاكي مصاحبت، معاشرت سالم ، همنشيني بي آلايش .

سوسن و گل: گل سوسن و گل سرخ .

نقل معاني : باز گويي و شرح معنا دادن .

عشق مي گفت به شرح : عشق شرح آن را به طور واضح بيان مي كرد.

تطاول: تعدّي ، تجاوز.

حريفان : هم پياله ها و هم قطاران .

سر در گِل بود: سَرَش با خشت و گِل پوشيده و مسدود بود .

بگشتم: جست و جو كردم .

مفتي : فتوا دهنده

لايعقل : بي عقل و بي شعور ، نادان و ناتوان.

فيروزه بواسحاقي : نوعي فيرزوه مرغوب و مشهور به اين نام كه قرنها قبل از حافظ مشهور و معروف بوده است .

دولت مستعجل : دولت زود گذر .

قهقه : صداي خنده بلند و طولاني .

سر پنجه :مجموعه ناخنها و چنگال ، قدرت پنجه ها و چنگال

شاهينِ قضا: ( اضافه تشبيهي ) شاهين سرنوشت محتوم ، شاهين اَجَل ومرگ .

 

معاني ابيات غزل(۱۹۸)

 

(۱) يادش بخير روزگاري كه منزل من سر كوي تو بود و ديدگان من از غبار توتياي خاك راهِ دَر تو كسب روشنايي مي كرد .

(۲) درست همانند سوسن كه در اثر همنشيني بي پيرايه ، باز گو كننده مكنونات قلبي گل سرخ بود ، هر چه در دل تو مي گذشت بر زبان من جاري شد.

(۳) آنگاه دل از مرشد عقل نكته هايي را باز گو مي كرد ، هر چه را كه براي دل ، فهمش دشوار بود ، عشق مشروحاً بيان مي كرد.

(۴) اي داد از اين همه ستم و تجاوزي كه در اين دامگاه جهان وجود دارد ودريغ از آن همه محبت و دلسوزي كه در محفل دوستانه در آن زمان بر قرار بود .

(۵) هميشه آرزوي قلبي من اين بود كه هيچ زمان بي دوست به سر نبرم اما چه مي توان كرد كه كوشش من و دل در اين راه به جايي نرسيد.

(۶) شب پيش به ياد دوستان هم پياله به ميكده رفتم و در آنجا خم شراب را ديدم كه او هم از غصه خلوتي ميكده خون در دل و گِل بر سر داشت

(۷) بسيار به جست جو پرداختم تا سبب درد دوري و فراق را دريابم عقل صاحب رأي هم در حل اين مسئله نادان و ناآگاه بود.

(۸) به راستي كه انگشتري كه برآن نگين فيروزه بواسحاقي مي درخشيد با فروغي نيكو خوش جلوه گري كرد اما دوره زود گذر و پر شتابي داشت .

(۹) حافظ! ديدي كه آن كبك خراماني كه از گرفتاري در چنگال سرنوشت شاهين مرگ غافل بود، چگونه قهقه خنده سر مي داد ؟

 

شرح ابيات غزل(۱۹۸)

 

وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لان

بحر غزل:رمل مثمّن مخبون اصلم مُسبغ

 

*

 

شاه شيخ ابو اسحاق كه از سال ۷۴۴ الي ۷۵۴ به مدت ده سال بر شيراز حكمراني مي كرد مردي راحت طلب و عياش و هنردوست و بي تدبير بود . حافظ از ۲۵ سالگي الي ۳۵ سالگي با او معاصر و معاشر بوده و رفت وآمد مجالس شبانه داشته است . آنچه سبب تسلط امير مبارزالدين بر او شد ريشه در سالهاي قبل دارد كه امير مبارزالدين پيوسته در فكر تدارك فتح شيراز بود و او در عيش و نوش و بي خيالي به سر مي برد تا اينكه چنانكه همه مي دانيم دستگير و به بهانه قتل سيد امير حاجي ضرّاب به قتل رسيد و حافظ در مرگ اين سلطان بسيار اندوهناك و براي او مراثي و سوكنامه سرود كه اين غزل يكي از آنهاست و به هنگامي سروده شده كه امير مبارزالدين بر اوضاع مسلط و دستور بستن ميخانه ها را داده بوده است. شاعر در بيت دوم و سوم اين غزل تلويحاً از مراتب فضل وكمال و آشنايي او به دقايق شعري ياد می كند و مي گويد واحسرتا از آن همه سوز ونياز وحسن نيت كه در مجالس و محافل او بر قرار بود و واي بر اين دنيا ي دون كه اينگونه با او رفتار كرد . شاعر در بيت پنجم بعد از مرگ شاه اينجو خود را بي دوست و تنها ياد مي كند و از بي رونقي و تعطيلي ميخانه ها سخن به ميان مي آورد . در بيت هفتم غزل خود مي گويد هر چه فكر مي كنم كه اين چه دنيا يي است كه بين دوستان فاصله مي اندازد عقلم به جايي نمي رسد . و در بيت هشتم از فيرزوه بواسحاقي نوعي مرغوب از فيروزه نيشابور بوده كه قرنها قبل از حافظ به اين نام شهرت داشته و حافظ در اين بيت به حسن سليقه خود از اين ايهام بهره برداري و مضموني بس لطيف مي سازد. شاعر در پايان غزل علّت العلل شكست شاه ابواسحاق را سر بسته بيان مي دارد و آن نيست مگر غفلت و بي خيالي و راحت طلبي هاي بيحد و اندازه او. و همانطور كه در تواريخ ضبط است وقتي سر و صداي لشكريان امير مبارزالدين در پشت دروازه شيراز به گوش او رسيد پرسيد اين چه صداست و به او گفتند صداي لشكريان محمد مظفّر است كه قصد ورود به شيراز را دارد او گفت چه بي سليقه است اين مبارزالدين محمد كه روزي چنين خوش و با اعتدال ما را با جنگ و جدال تباه كرد و ساعتي بعد بر اسب سوار و از دروازه ديگر شهر فرارمي كند.

۲ دیدگاه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *