| ۱- | گوهر مخزن اسرار همانست که بود |
| حُقّه مهر بدان مُهر و نشانست که بود | |
| ۲- | عاشقان زُمره ارباب امانت باشند |
| لاجرم چشم گهربار همانست که بود | |
| ۳- | از صبا پرس که ما را همه شب تا دَم صبح |
| بوی زلف تو همان مونس جانست که بود | |
| ۴- | طالب لعل و گهر نیست و گرنه خورشید |
| همچنان در عمل معدن و کانست که بود | |
| ۵- | کشته غمزه خود را به زیارت دریاب |
| زان که بیچاره همان دل نگرانست که بود | |
| ۶- | رنگ خون دل ما را که نهان میکردی |
| همچنان در لب لعل تو عیانست که بود | |
| ۷- | زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند |
| سالها رفت و بدان سیرت و سانست که بود | |
| ۸- | حافظا بازنما قصّه خونابه چشم |
| که درین چشمه همان آب روانست که بود | |
معانی لغات (۲۰۴)
گوهر: جوهر(جواهر) ، احجار کریمه.
مخزن:خزینه
مخزن اسرار:خزینه رازها ، کنایه از سینه.
حُقّه: صندوقچه کوچکی که در آن جواهر قیمتی را نگهداری می کردند.
حُقه مِهر: صندوقچه یی که مِهر در آن جای دارد ، کنایه از دل پُر مِهر.
مهر و نشان: مهر و نشانی که به هنگام بستن صندوقچه جواهر با لاک و موم نقش خاتم آن را ممهور می کنند.
زمره: گروه ، دسته.
ارباب امانت: آنها که امانت به آنها سپرده شده ، امانت دار، کنایه از آنها که بار عشق را به دوش خود دارند.
لاجَرَم: ناچار ، ناگزیر.
طالب لعل و گهر نیست: کسی که خواستار لعل و گهر نیست.
در عَمَلِ: در کار ساختن.
زیارت: دیدار ، ملاقات.
زلف هندو:زلف سیاه وش
ره نزند:راهزنی نکند.
سیرت:روش ، قاعده
.سان:مانند ، مثل.
باز نما: نشان بده ، بازگو.
معانی ابیات غزل(۲۰۴ )
(۱) جواهری که در خزینه سرّی نگهداری می شد به همان حال گذشته موجود و صندوقچه مهر و محبت به همان مُهر و نشان سابق دست نخورده باقی است.
(۲) عاشقان ، همان گروهی هستند که بار امانت عشق به دوششان نهاده شده و به ناچار ( در زیر این بار گران ) دیدگان آنها همچنان اشکبار است.
(۳) از نسیم صبا پرسش کن ( تا بدانی) که هنوز هم شب تا صبح ، بوی دلاویز گیسوی تو چون گذشته همدم جان من است.
(۴) کسی خواستار لعل و گوهر نیست و گرنه خورشید جهانتاب همچنان در کار پرورش آنها در معدن و در دل خاک است .
(۵) به دیار عاشق خود که با تیر غمزه تو از پای درآمده است بشتاب که آن عاشق بی چاره به مانند گذشته چشم انتظار تواست .
(۶) رنگِ خونِ دلِ ما را که ( لعل وار در وجود خویش ) پنهان می کردی به مانند گذشته ، در لب سرخ فام تو به چشم می خورد.
(۷) گمان می بردم که زلف سیاه تو دیگر راهزن دلها نباشد . سالها گذشت و همچنان به راه و رسم راهزنی خود باقی است.
( ۸) حافظ داستان خونابه چشم خود را را باز گو کن ( تا بدانند) که از چشمه دیدگان تو همان خونابه روان است که پیش از این جاری بود.
شرح ابیات غزل(۲۰۴)
وزن غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات
بحر غزل : رمل مثمّن مخبون مقصور
*
سلمان ساوجی:
همچنان مِهر توام مونس جانست که بود
همچنان ذکر توام ورد زبانست که بود
کمال خجندی :
گر قرار تو به دلها نه چنان است که بود
عهد با غم عشق تو همان است که بود
این غزل در زمان شاه شجاع سروده شده و روی سخن حافظ با مضامین بیت دوم وسوم می رساند که به هنگام دوری از شاه شیراز و در فرجه فترت سلطنت او سروده شده است . شاعر در مطلع غزل ، سلطان را به وفاداری خود مانند گذشته مطمئن می سازد و می گوید عاشقانی چون همیشه امانت دار بوده و بدین سبب من در دوری تو با چشم گهر بار ، در انتظار توام و اگر باور نداری ازباد صبا بپرس تا به تو بگوید که در غیابت ، بوی زلف تو مونس جان من است . سپس شاعر در بیت چهارم اشاره به این مطلب دارد که شاه محمود طالب شعر و شاعری نیست و گرنه من همان شاعر خوش سخنی هستم که بودم و به دنبال آن از شاه تقاضا دارد که در بازگشت به شیراز و تجدید ملاقات هر چه بیشتر کوشا باشد. شاعر دربیت ششم اشاره به نحوه پرورش یاقوت می کند . در قدیم معتقد بودند که سنگ معدن یاقوت برای اینکه کاملاً رنگ شفاف قرمز روشن و یکدست به خود بگیرد بایستی مدتی آن را داخل دل یا وسط جگر حیوان ذبح شده قرار دهند تا با نفوذ خون در آن رنگ بهتری بیابد . این موضوع به هیچ وجه صحت ندارد و چنین عملی اگر هم توسط بعضی از صاحبان حرفه جواهری انجام می شده مثمر ثمر نبوده است و توضیحاً اضافه می شود که به علت اختلاف درصد املاح رنگین فلزاتی که ممکن که در ترکیب سنگ لعل ممکن است مدخلیت داشته باشد، رنگ یاقوت از قرمز کمرنگ روشن و زلال به قرمز کدر تغییر می یابد و مرغوبیت لعل در رنگ روشن و زلال وبدون رگه کدورت آن است . شاعر با منظور داشتن این نظریه می گوید : آن رنگ خون دل ما را که در لب لعل خود پنهان کرده بودی در لبهای تو به چشم می خورد و در بیت بعدی ، زلف محبوب را به هندو تشبیه مي کند و این به دو سبب است یکی رنگ سیاه هندوها و دیگری سابقه و شهرت هندوها ، به راهزنی و سعدی نیز در گلستان می فرماید (… ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر برآوردند و قصد قتال ما کردند ….). در پایان حافظ بار دیگر در مقطع غزل مراتب اشتیاق و چشم انتظاری خود را تکرار می کند.
