| ۱- | ز دل بر آمدم و کار بر نمی آید |
| ز خود برون شدم یار در نمی آید | |
| ۲- | درین خیال به سر شد زمان عمر و هنوز |
| بلای زلف درازت به سر نمی آید | |
| ۳- | بَسَم حکایت دل هست با نسیم سحر |
| ولی به بخت من امشب سحر نمی آید | |
| ۴- | فدای دوست نکردیم عمر و مال و دریغ |
| که کار عشق زما این قدر نمی آید | |
| ۵- | همیشه آه سحرگاه من خطا نشدی |
| کنون چه شد که یکی کارگر نمی آید | |
| ۶- | ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس |
| کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید | |
معاني لغات غزل (۲۲۸)
زدل برآمدم:از دل برآمدم ، از عهده دل برآمدم ، جلوي تندرويهاي دل را گرفتم.
كار نمي آيد:كار به نتيجه نمي رسد. كار به انجام نرسيده و عملي نمي شود.
زخود برون شدم: از خانه خود بيرون شدم ، خانه را خالي كردم .
درين خيال به سر شد:عمر گرانمايه در اين خيال سپري شد.
بَسَم:از بس مرا
به بخت من:من به خاطر بخت من ، به خاطر بخت نامساعد من.
معاني ابيات غزل: (۲۲۸)
(۱) جلوي زياده خواهي هاي دل را گرفتم ولي كار به نتيجه نمي رسد . از خانه دل خود بيرون شدم اما يار در آن پا نمي نهد .
(۲) عمر عزيز در اين خيال به سر آمد كه زمان فتنه انگيزي زلف سياه تو روزي به پايان خواهد رسيد اما هنوز مي بينم كه اين فتنه به پايان نمي رسد.
(۳) بسيار از دل خود گفتني هايی دارم كه با نسيم سحر در ميان گذارم ، اما از بخت بد من امشب سحر نمي شود!
(۴) افسوس كه عمر و مال در راه دوست فدا نكرديم دريغا كه در راه عشق اينقدر فداكاري از دست ما ساخته نيست .
(۵) هيچ وقت تير ناله هاي سحري من به خطا نمي رفت. نمي دانم چه شده كه اكنون يكي از آنها هم به هدف اجابت نمي رسد.
(۶) از بس دل بيمناك حافظ از همه كس رميده شده ، اكنون هم كه در حلقه زلف تو پاي بند است از آن بند بيرون نمي آيد.
شرح ابيات غزل(۲۲۸)
وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
بحر غزل: مجتّث مثمّن مخبون اصلم
*
همانطور كه در شرح غزل ۲۲۷ پيش از اين گفته شد و چه بسا كه با ساختن و پرداختن ابيات اين دوغزل و مضامين متناسب با قافيه، قصد شاعر براين بوده است كه از انتخاب ابيات سروده شده، يك غزل بيافريند . كاري كه بعدها حافظ پژوهان در اين ايام كرده اند اما واقعيت امر اين است كه ابيات اين دوغزل در دونسخه در دستها باقي مانده و بعدها در نسخ مختلف ثبت شده است. وجود ابيات و مصراعهاي مشترك در بعضي از ضبط ها در گذشته هم به همين سبب است شاعر مضمون بيت:
خلوت دل نيست جاي صحبت اغيار
ديو چو بيرون رود فرشته در آيد
را به هنگام سرودن مطلع اين غزل در جلوي چشم مجسم داشته و بيت نخست غزل را سروده است يعني خود را غير به حساب آورده و از خانه دل بيرون رفته معذلك يار او به درون نيامده است.
