Menu

همدم فراری

باران اشک کرده سراپای تر مرا
این سیل سوی بحر کند رهسپر مرا

 

دست غم زمانه که باز است و بس دراز
از پشت بسته است و به هم، بال و پر مرا

 

دو زد دو چشم خسته و بیدار را به در
شب تا سحر مدام و به قرص قمر مرا

 

کاش آنکه بود در بر و در رفت بی خبر
می داد از سلامت حالش خبر مرا

 

می کرد پست نامه و تصویر خویش را
می شد ز لطف باعث حظ بصر مرا

 

دانم چو او محل نگذارد به خواهشم
خواهش به هیچ وجه ندارد ثمر مرا

 

این است اعتقاد (جلالی) که این لگور
با قهر خود ز گور درآرد پدر مرا

 

یزد ـ ۹۷/۱۱/۱۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *