باران اشک کرده سراپای تر مرا
این سیل سوی بحر کند رهسپر مرا
دست غم زمانه که باز است و بس دراز
از پشت بسته است و به هم، بال و پر مرا
دو زد دو چشم خسته و بیدار را به در
شب تا سحر مدام و به قرص قمر مرا
کاش آنکه بود در بر و در رفت بی خبر
می داد از سلامت حالش خبر مرا
می کرد پست نامه و تصویر خویش را
می شد ز لطف باعث حظ بصر مرا
دانم چو او محل نگذارد به خواهشم
خواهش به هیچ وجه ندارد ثمر مرا
این است اعتقاد (جلالی) که این لگور
با قهر خود ز گور درآرد پدر مرا
یزد ـ ۹۷/۱۱/۱۱
