تا از تو مَگَر بشنوم اندرز و نظر را
بشنو ز من و شاد کن این خون به جگر را
ای دوست، دلم در گِرو عشق عزیزست
بر بام و دَرَش دوخته ام دیده تَر را
در خانه نشسته ست و در و پنجره بسته ست
از پشت و به هم بسته و بر هم زده، در را
او نیز چو من عاشق و مسحورِ عزیزست
جز فکر وصالش نکند فکرِ دگر را
بر گو چِکُنَم با وی و با کس مکن اظهار
در پیش خود البته نگهدار خبر را
تا با سُخَنی، خوش نِگَرَد با خَم اَبروش
بر خم شده ای تا که کُنَد راست کمر را
وَر فایدتی نیست، بگو تا که (جلالی)
بر سینه کُنَد چون کَمَرِ خَم شُده سر را
یزد ـ ۱۳۹۴/۰۳/۲۸
