دُردی ست در پیاله که گیراتَر از مِی است
با دُرد، شهدِ شعر عجین است و در پی است
مائیم و شعر و باده و دل برده دلبری
با ما و دف زنان و نوازنده نی است
شادی نه منحصر به نوای دف است و نِی
با نای گرم دلبر و با بوسه وی است
مستیم و فکر شب شدن روز نیستیم
از یاد برده ایم شب و روزِ ما، کی است
دم مُغتَنِم شمار، بهین راه این بُوَد
تا دَم غنیمت است، بهین گونه، رَه طی است
مُشتاق آه و ناله آوازه خوان مَباش
چون: ای اِی مُرتّب و هیهات و هِی هِی است
از گرمیِ شراب (جلالی) ست بهره وَر
کاذَر کنون فِسُرده چو بهمن در این دِی است
یزد ـ ۱۳۹۴/۰۴/۰۲
