Menu

فتنه محجوبه

دگر بارش کنار خویشتن دیدم، به خواب امّا

نصیبی بردم از چشمان جادویش، عتاب امّا

 

به دست دزد دل دادم دل خود را و می دانم

نگه می داردش پیوسته ، اندر اضطراب امّا

 

به دنبال نگاهش مردم مردم فریب او

مرا هم گاه گاهی می برد، سوی سراب امّا

 

دل من دل به دریا زد، به دریای سر زلفش

نصیبش گشت فیض همنشینی، پیچ و تاب امّا

 

به بستان باغبان گر آبیاری می کند گل را

چو نان قرضی از او باز پس گیرد، گلاب امّا

 

غم ما کس نخورد از خوبرویان لیک محبوبم

به همراه رقیبم می خورد گاهی، شراب امّا

 

دل من برد و من هم کمتر از او نیستم آخر

به عنوان تلافی می برم از او، حساب امّا

 

فلک هی نقش وارون می زند در کار وصل من

علیهش نقشه هایی می کشم ، نقش بر آب امّا

 

مجال کار دست اندازی ار نبود «جلالی» را

گهی با یک نظر می بینمش، اندر حجاب امّا

 

یزد ۱۳۶۵/۲/۲۳

یک دیدگاه

  1. سلام.من یک هموطن عرب زبان هستم.در کنار شعر عربی،به شعر و ادبیات فارسی علاقهء خاصی دارم.خدا را شاکر و سپاسگزارم که نعمت فهم و لذت بردن از شعر فارسی را به بنده عطاکرده. چراکه ادبیات هر زبان، دنیایی است لامتناهی و زبان دوم به منزلهء ورود به دنیایی دیگر و پیامد آن برخوردن از گنجینه ای مضاعف!
    اما بعد…
    بنده سال ۱۳۶۹ در کلاس سوم راهنمایی کتاب وزین پله های سنگی را مطالعه کردم. آن زمان برادر بزرگم از کتابخانهء دبیرستان این کتاب را به امانت گرفت و از آن زمان هرجا صحبت از شعر می‌شود بنده از جناب دکتر جلالیان بعنوان شاعر و کتاب پله های سنگی بعنوان شاهکار ایشان یاد میکنم. امید که روزی افتخار دیدار ایشان نصیبم شود.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *