Menu

مجنون تر از مجنون

 

 

دردی درون این دل دیوانه من است
چون گنج، گنج خانه جانانه من است

 

پشتم دو تا و خم شده از بار هجر یار
سنگین به سان کوهی و بر شانه من است

 

مجنون کجاست تا که ببیند ز خویشتن
مجنون تری و او دل دیوانه من است

 

جام شراب بر لب و ای کاشکی که بود
لعل لب نگار، که پیمانه من است

 

بر چانه اش ز گودی، چالی و روز و شب
در خاطرش به زانوی غم، چانه من است

 

خالی که کرده زیر لبش جای خویش خوش
هم دام بهر این دل و هم دانه من است

 

رفت آن خودی، خدا نکند در سرش فُتَد
زین پس دگر غریبه و بیگانه من است

 

ذکر مثال عاشق ناکام، بعد از این
شرح غم (جلالی) و افسانه من است

 

ده بالای یزد ـ ۱۳۹۴/۰۴/۱۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *