دردی درون این دل دیوانه من است
چون گنج، گنج خانه جانانه من است
پشتم دو تا و خم شده از بار هجر یار
سنگین به سان کوهی و بر شانه من است
مجنون کجاست تا که ببیند ز خویشتن
مجنون تری و او دل دیوانه من است
جام شراب بر لب و ای کاشکی که بود
لعل لب نگار، که پیمانه من است
بر چانه اش ز گودی، چالی و روز و شب
در خاطرش به زانوی غم، چانه من است
خالی که کرده زیر لبش جای خویش خوش
هم دام بهر این دل و هم دانه من است
رفت آن خودی، خدا نکند در سرش فُتَد
زین پس دگر غریبه و بیگانه من است
ذکر مثال عاشق ناکام، بعد از این
شرح غم (جلالی) و افسانه من است
ده بالای یزد ـ ۱۳۹۴/۰۴/۱۸
