نگاهت را به روی پا مَیَنداز
سرت زیر، ابروان بالا مَینداز
نگاه سرد هنگام ملاقات
به سوی دیدگان ما مَینداز
به ما، تا صفحه رویت شود باز
در آن با اخم کردن تا مَینداز
مکن پا بند غم دل را و بر آن
ز مژگان تیر جان فرسا مَینداز
ز مژگان زن به چشم دشمنان تیر
نظر بر چشم خون پالا مَینداز
به ما میلی گرت باشد، به هر روی
به صورت چادر حاشا مَینداز
قدم نه پیش و کاری را که امروز
توانی کرد بر فردا مَینداز
تکبر را به دور انداز جانا
به ظَنّ و شَک (جلالی) را مَینداز
یزد ـ ۱۳۹۴/۰۵/۰۴
