نبود وجه و گرو رفت جُنگ نظم به جامی
ز پختگی ست که دادم ز کف سروده خامی
فدای همت مستی شوم که دید خُمارم
بریخت باده به جامم چو داشت می زده کامی
نه همچو دختر کویم که بر نداشت به سویم
چو دید مایل اویم، ز راه عاطفه گامی
خدا کند که نسیم سحر ز من برساند
به گوش ساقی میخانه ای ز لطف پیامی
که در حوالی یزد است باده نوشی و دارد
مُدام دیده به راه پیاله ای و مُدامی
گرش به رسم تفقد به کام او برساند
کسی شراب، دعاگوی اوست صبحی و شامی
زبان به شکر، پس از سُکر باده ختم (جلالی)
نما که بهتر از این نیست هیچ حُسن خِتامی
یزد ـ ۱۳۹۴/۰۶/۰۸
