Menu

چنین باش

 

 

جانِ جانان باش و فکر جان مَباش
جز به فکر طاعت یزدان مَباش

 

روزی هر کس مقدر گشته است
از برای نان، پی دونان مَباش

 

تا توانی میزبان همگنان
باش و بر اطرافیان مهمان مَباش

 

کنج خلوت آشکارا زیّ و چون
گنج قارون در زمین پنهان مَباش

 

دردمندی گر به پشت در بُوَد
در به رویش باز کُن، دربان مَباش

 

ذکر خیر اهل شر، از ابلهی ست
ذاکر بی جای این و آن مَباش

 

بعد سیلی، دست استادت ببوس
نرم با لب، سخت چون دندان مَباش

 

آب حیوان نیست در ظلمت نهان
در خیال عمر جاویدان مَباش

 

شاد زی، بی غم، در ایام حیات
فکر شام پیری و پایان مَباش

 

تا که تیپا خور نباشی همچو گوی
دست سیلی زن، چنان چوگان مَباش

 

در زمانه گر سرت آمد به سنگ
پای برجا باش و سرگردان مَباش

 

مشکلت با جد و جهد آسان شود
فکر این، کان خود شود آسان مَباش

 

جنگجویان دشمن صلحند و تو
پیشگام و فارِس میدان مَباش

 

در جهان جایی (جلالی) چون وطن
نیست بهتر، فکر جز ایران مَباش

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۰۷/۰۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *